سلام اولین تست من،لطفا بگین چطوره تا ادامه بدم😊
مرینت هراسان از خواب پرید.صدای مهیبی شنیده بود. از زوی تخت پایین اومد و آروم گفت:هر کی که هستی خودتو نشون بده! تیکی از زیر میز اومد بیرون گفت:منم مرینت! مرینت نفس عمیقی کشید و گفت:اوه،تویی تیکی!نصف شب چیکار می کنی؟ _دیدم خسته ای و کلی کار عقب افتاده داری،اتافت هم که این وضعه،خواستم مرتبش کنم که .... مرینت حرفش رو قطع کرد و گفت:ممنون تیکی،لارم نیست خودتو به خاطر من زجمت بدی! تیکی:😊 _من برم ادامه خوابم رو ببینم که داشتم با ادرین می قصیدم😅 _شب بخیر،مرینت!
صبح روز بعد،مرینت زود از خواب بیدار شد.کوله و کیفش را برداشت به طبقه پایین رفت که ناگهان چیزی دید و رنگش پرید
مادر مرینت روی زمین افتاده بود،مرینت جیغ کشید و گفت:ماااااااماااااان! و به سمت مادرش دوید.کنار مامانش نشست و مادر مرینت بلند شد:چیکار میکنی مرینت؟ _تو خوبی؟ _آره،چرا نباشم. _آخه انگاری خدایی نکرده غش کرده بودی. _تو دیگه چرا؟؟داشتم تمرین یوگا می کردم _آره راست میگی،ببخشید! _مهم نیست! _ای وای مامان دیرم شد،فعلا! _بعد از ظهر میبینمت عزیزم
تو راه مدرسه تیکی آروم گفت:اوه بخیر گذشت مرینت خوشحالم مادرت سالمه و مرینت در حالی که می دوید گفت:منم همین طور تیکی.
وقتی به مدرسه رسید نه ادرین و نه آلیا رو دید.نینو به سمتش آمد و گفت:سلام رفیق!تو آلیا و ادرین رو ندیدی؟ _نه فکر کردم با توئن _نه نیستن در این هنگام زنگ خورد و همه به کلاس رفتند مرینت در این فکر بود که اون دو تا کجا هستن؟
سر کلاس هواسش به درس نبود و فرضیه هایی از اتفاق هایی که ممکن بود برای آلیا و ادرین بیفتد رو روی کاغذ نوشته بود. نه آدرین و نه آلیا به گوشی های همراهشون جواب نمیدادن،امکان نداشت آلیا به گوشی اش جواب ندهد
خانم بوستیه از مرینت سوال پرسید ولی مرینت که هواسش توی کلاس نبود نتونست جواب بدهد،خانم بوستیه چندین بار نام او را صدا زد ولی بی فایده بود. که کلویی با خنده آزار هنده اش گفت:رقت انگیزه! مرینت عصبی شد و گفت:معذرت میخوام خانم! خانم بوستیه گفت:فکر کنم کمی کلافه ای؟میخوای بری آبی به ست و صورتت بزنی و برگردی و با دقت به درس گوش بدی؟ مرینت با لبخند گفت:بله،لطفا! و بعد رفت.
مرینتبه دستشویی رفت و با تیکی حرف زد:وااای امکان نداره آلیا به گوشیش جواب نده.ادرین چرا نیومده مدرسه،مطمئنا اتفاقی واسه جفتشون افتاده،امیدوارم هر جا که هستن سالم باشن😓 تیکی گفت:نگران نباش همه چی درست میشه بعد مدرسه میریم دنبالشون. _راست میگی،می تونم از پیشی هم کمک بگیرم.خیلی وقته ندیدمش. _نکنه دلت تنگ شده؟😏 _چی؟؟من؟؟دلتنگ اون؟؟کت نوار؟؟؟خل شدی؟؟معلومه که نه.فقط از وقتی که یبار توی نیویورک تنهام گذاشت،می ترسم،همین😞 _درکت میکنم مرینت،خب دیگه بیا بریم درسته تیکی!
وقتی به کلاس برگشت سعی کرد بیشتر روی درس تمرکز کنه،بعد یه عمر بلاخره کلاس تموم شد. مرینت که داشت می رفت،خانم بوستیه گفت:حالت خوبه،عزیزم؟ مرینت با تعجب گفت:با من هستین؟ خانم بوستیه سرش را تکان داد و گفت:آره _البته،بهتر شدم _اگه میشه درباره آلیا یه سوال ازت بپرسم؟ _بفرمائین! _خانواده ش از دیروز عصر که ظاهرا از خونه شما بر می گشت ندیدنش،تو ازش خبری داری؟؟
ادامه در پارت بعدی😁 بگین دوست داشتین بقیه شو بزارم اگر نه شما رو به خیر ما رو به سلامت🐾🐞