خب دوستان اینم پارت ۴ امیدوارم خوشتون بیاد 💚
یه مرد بور با لباسای مخصوص جنگل و یه کلاه میاد اونجا . تو به انگلیسی : سلام ببخشید شما همونی هستین که با ما حرف زدین ؟ . اون : سلام ، بله منم ، شماها چطوری رسیدین اینجا ؟ . تو : ما بعد اینکه هواپیمامون سقوط کرد اومدیم داخل جنگل ، الان تقریبا ۲ روزی میشه که اینجاییم . اون: گفتین لیدیکا وارن هستین درسته ؟ . تو : بله ، خوشبختم . اون باهات دست میده و اسمشو میگه : دِیو ریان .
تو : ببخشید شما از کجا میاین ؟ یعنی ، راهی به بیرون جنگل میشناسین ؟ . دِیو : راستش منم داخل جنگل توی یه کلبه بودم ، از شانستون هم همین نزدیکیا داشتم قارچ جمع میکردم ، منو دوستم کِن برای تحقیقات راجب یه سری قارچ اومده بودیم اینجا ولی اون نامرد با نقشه رفت ، منم موندم اینجا .
تو : یعنی الان نمیدونین باید از کجا بریم . دیو : نه متاسفانه . تو : نمیدونم باید اینو بپرسم یا نه ولی همینطور که میبینین ما زیاد سر و وضع خوبی نداریم یعنی چند روزه تو جنگل موندیم و ... . اون حرفتو قط میکنه و میگه : لازم نیست بگین ، باعث افتخارمه که بذارم باهام به کلبم بیاین ، به نظرم اگه باهم باشیم راحت تر میتونیم یه راه به شهر یا روستایی چیزی پیدا کنیم .
تمام مدت که شما داشتین حرف میزدین نامجون هم برای اعضا ترجمه میکرد. الان هم آخرین جمله رو گفت . ( نکته: به غیر از نامجون بقیه ی اعضا هم یه چیزایی خودشون متوجه میشن ولی نه اونقدر کامل) دیو :خب پس بفرمایین از این طرف و خودش جلو میره . تو متوجه نیستی ولی پنبه ایم پشت سر شما داره میاد . جین داره پشت سر همه راه میره و احساس میکنه یه چیزی میخوره به پاش . میگه وایسین ! و پنبه ایرو میبینیه . تو به کره ای به سمت اعضا برمیگردی و اونطوری با پنبه ای حرف میزنی . ( یعنی اینکه خب یارو کره ای بلد نیست اگه تو سرتو به سمت اعضا بگیری ولی مثلا بگی پنبه ای فلان کارو نکن اون نمیفهمه که تو به پنبه ای گفتی و فکر نمیکنه تو دیوونه ای ) میگی : پنبه ای چرا راه افتادی دنبال ما میای ؟ . پنبه ای یه چیزایی میگه و بقیه به غیر از تو نمیفهمن ( نبایدم بفهمن 🤷♀️) . اون میگه : آخه من که کسی رو تو این جنگل ندارم ، نمیشه بذارین منم باهاتون بیام ؟ . تو به اعضا میگی و بعد موافقت اونا پنبه ایرو میگیری دستت و دوباره حرکت میکنین .
دیو شمارو به یه کلبه ی چوبی کوچیک میبره . بهتون یکم آب میده و میگه یه گوشه بشینین و خودش میره بیرون که یه چیزی برای خوردن پیدا کنه . جیهوپ : میگم خوب شد این آقاعرو پیدا کردیم به نظر میاد میتونه تو بیرون رفتن از این جنگل بهمون کمک کنه . کوک: آره منم موافقم . همینطوری دارین حرف میزنین که یهو تو ...........
که یهو سرت بدجوری درد میگیره ! . از درد جیغ میکشی و سرتو میگیری . نامجون : حالت خوبه ؟؟!!!!! . همه ی اعضا هول شدن که تو صدایی تو سرت میشنوی ......... شبیه همون صداییه که اون دختر تو خوابت داشت ...... میگه : لیدیکا بهم گوش کن ! میدونم سرت درد میکنه ولی تو نوشته ی منو نخوندی ! پس بهت یه فرصت دیگه میدم ! روبروت ، دقیقا روبروت رو دیوار چوبی این کلبه یه نوشته ظاهر میشه ! این دفعه بخونش ! . و یهو سر دردت قط میشه و دیگه جیغ نمیزنی . شوگا : چیشد من نفهمیدم سرت چی شد ؟؟؟ . تو : اونش مهم نیست ، دیوارو نگاه کنین ..... روی اون دیوار چوبی یه نوشته ی سبز رنگ به کره ای ظاهر شده . تو میری جلوتر و میخونیش . ( تو دلت ) لیدیکا ، اگه داری اینو میخونی بدون تو قراره به زودی از قدرتت استفاده کنی ، تو میتونی با تکون دادن دستات قدرتتو کنترل کنی ، لیدیکا ، مراقب باش ، میتونم حس کنم که یه روباه انسان نما دور و ورته ، مراقبش باش ، راستی ، پنبه ایرم پیش خودت نگه دار ، اون قراره خیلی بهت کمک کنه ! همونطوری که تا الان کرده !
در همون حین که تو داری اون نوشترو میخونی اعضا هم اونو برای خودشون میخونن . جیمین : روباه انسان نما یعنی چی ؟! . جین : شاید منظورش به یه کسیه که روباهه ولی خودشو شکل انسان کرده 🤷♂️ . نامجون : نه ... به نظر میاد منظورش اینه که یه کسی دور و ور تو ( منظورش با توعه ) عه که مث روباه مکاره ولی ادای آدما خوبو در میاره 🤔 . تو : به نظر منم باید اینطوری باشه ولی آخه کی ؟ . همینطوری دارین در مورد اون نوشته حرف میزنین که جیهوپ میگه : میگم بچه ها به نظرتون دیو یکم دیر نکرده ؟ . تهیونگ : آره به نظر منم یکم دیر کرده ، میخواین من برم دنبالش ؟ . بقیه تایید میکنن و تهیونگ پا میشه که بره دنبال دیو بگرده .
بلند میشه و میخواد درو باز کنه ولی در باز نمیشه و انگاری قفله !!!!!! تهیونگ : وایسین .... این در چرا باز نمیشه ؟؟؟؟ . تو : یعنی چی باز نمیشه ؟ . تهیونگ : یعنی انگاری قفله ! . تو : نه بابا همچین چیزی امکان نداره . بلند میشی و سعی میکنی درو باز کنی ولی
ولی در واقعن قفله !!! . تو : یعنی چی .... چرا این در قفله ؟؟؟ . کوک : مگه میشه ؟؟؟ .... میگم ... نکنه منظور اون نوشته ... که میگفت روباه انسان نما ..... دیو بوده ؟! . تو : نه حتما اشتباهی شده و با دستت میزنی رو در و چند بار دِیوو صدا میزنی ولی اون نمیاد .
جین : حالا دیگه شکی نیست که دیو آدم خوبی نیست . تیهونگ که هنوز پیشت وایساده گوششو میذاره رو در و میگه : لیدیکا گوش کن.... انگار اون داره با کسی حرف میزنه . صدای دیو اونقدر زیاد نبود که بشه فهمید چی میگه ولی میشد شنید که داره با یکی حرف میزنه . تو میری میشینی پیش بقیه و میگی : پوفففف واقعن دیگه خسته شدم .... اول سقوط و زخم و درد ... بعدش قدرت عجیب غریبم ... بعدش مادرم .... حالا عم که گیر این روانی افتادیم ... . ( یه قطره اشک از چشمت میاد 💔) . جیمین : حالا عیب نداره بالاخره درست میشه ناراحت نباش . تو : نه ... حقیقت تلخه ولی درست نمیشه .... حتی معلوم نیست تا کی قراره تو این جنگل کوفتی باشیم ..... من واقعن دیگه طاقت ندارم .... شما حداقل خیالتون راحته که باهمین ..... ولی من چی ... مادرم دیگه زنده نیست و من حیت تو آخرین لحظه های زنده بودنش پیشش نبودم !💔 ( دومین قطره ی اشک از چشمات میاد ) . ادامه میدی : خانوادم فکر میکنن من مردم !💔 ، از اقوام و دوستام خبر ندارم ... دیگه بیشتر از این چی هس .. جیهوپ : اینجوری نگو درسته ما هر نفرمون اینجاییم ولی تو خودتم موقع تعریف کردن خوابت بهمون گفتی ... گفتی اون دختره تو خوابت گفته آرمی ها خیلی برامون نگرانن و حتی فکر میکنن ما مردیم !💔 ، هیچی نمیتونه ازین دردناک تر باشه . خلاصه که جفتتون میشینین یه کنار و هی از درد و مشکلات میگین .
در همون حین جین و نامجون و شوگا بالاسرتون وایسادن و کوک و جیمین و تیهونگم یه گوشه کنار هم نشستن . جیمین که غرق تو افکارشه . کوک داره با پنبه ای بازی میکنه .تهیونگم داره ناخوناشو میجوعه ( 😐💔🤦♀️) جین : میدونستم آخرش اینا دیوونه میشن 🤦♂️ . شوگا : پوفففف فیلم هندیش کردن که 😐😬 . نامجون: عجب..... 😐💚 . شوگا: بیخیال بابا این فیلم هندی بازیارو تموم کنین پاشین ببینیم چه خاکی تو سرمون باید بکنیم . نامجون : راست میگه ، ما الان مشکلاتمون زیاد تر از این حرفاس که وقت برای نشستن داشته باشیم . جین : آره بابا ، قصه نخورین ، پسته بخورین 😁 ، اصن وایسین یه جوک بگم . گلوشو صاف میکنه و میگه : اگه گفتین چرا خوابتون نمیبره ؟😌 . کوک از اون ور : هیونگ اگه ما نگیم چرا عم تو جوابشو میگی ، پس فرقی نداره ، خب چرا . جین : چون بیدارتون باید ببازه ! یاع یاع یاع یاع یاع یاع 🤣 . نامجون : 🤦♂️💔 . شوگا: 😐🤐 . کوک : 😐💔 . جیمین : 😐💜 . تهیونگ : 😬🙄 جیهوپ : 😐🤦♂️ . تو لبخند میزنی و بلند میشی . میگی : ببخشید یکم احساساتی شدم ، این روزا اتفاقایی که افتاده یکم رو روحیم تاثیر گذاشته 🤦♀️💔 . تو : میگم حالا ما جدی جدی باید چیکارکنیم ؟ .
پنبه ای میاد نزدیک و تو بغلش میکنی . میگه : میگم یه سوال مگه ما بی سیم نداریم ؟ . تو : اینکه سوال نداره خب معلومه داریم . پنبه ای : خب شاید اون مرده داره با بی سیم با یکی حرف میزنه ، آخه احتمالش خیلی کمه یکی دیگه هم بیاد اینچا اگه اونطوری بود ما باید صدای اونم میشنیدیم . تو : راست میگیا !! 😀 ( نکته : اگه نیمدونین وقتی چند تا بی سیم به هم وصل باشن و تو پشت بی سیم حرف بزنی صدات برای همه ی بی سیما میره) . و برای اعضا ترجمه میکنی . بی سیم و برمیداری و میشینی زمین . اعضا عم میشینن . تو دکمه ی بی سیم رو با انگشتت نگه میداری و ............ خب دوستان این پارت هم تموم شد امیدوارم خوشتون اومده باشه 😘💚 . حتما تو کامنتا نظرتونو بگین 😚💚 . امیدوارم ازم راضی باشین ☺️💜💚 لاو یو 💜 بای