خب سلام به تمامی کسایی که تو خونه قرنطینه ان😷امیدوارم حالتون خوب باشه.امروز میخوام قسمت ۱۲ رو بذارم(این چه حرفیه خب معلومه ۱۲ رو میذارم دیگه😑)ببینم میتونین نظرات رو به ۲۰ و بازدید کننده هارو به ۱۵۰ برسونین؟؟؟اگه نرسونین قسمت بعدی،بی قسمت بعدی(کاملا جدیم😑)خیل ناراحتم کردین این دوتای آخر رو کم بازدید کردین،ولی مطمئنم جبرانش میکنین😉😆این قسمت هم مثل قسمت های قبل خیلی هیجانیه😆ببخشید بابت دیر گذاشتنم میدونین و خودتون هم درکش میکنین،کلاس مجازی و درس و امتحان و اینا...خب بریم سر داستاااانننن😉
آنچه گذشت:کارمن و لوییز حقیقت رو درباره ی دیو و گرگینه ها رو فهمیدن و فعلانی لوییز با پدرش قهره😂بعد کلی ماجراجویی و اینا...کارمن:لوییز...من.....د..دوست..دارم.و....😘که یکدفعه
که یه دفعه مامان وارد اتاق شد و وقتی مارو اونجوری دید دیگه...گفت:اوو...و بعد رفت بیرون(عجب بدبختی ای😑)من از پشتش رفتم و توی راه پله بهش گفتم:کاری باهام داشتی مامانی؟😆😄(آخه خودمو شبیه فرشته ها نشون بدم احساس بهتری دارم😇)مامانم گفت:نه عزیزم فقط خواستم بگم ناهار آمادست... _ باشه الان میایم....بعد برگشتم اتاق و به لوییزم خبر دادم آ دیگه رفتیم سر ناهار،من که کلا 🍅 شده بودم و خودمو به زور نگه داشته بودم تا غش نکنم😆رفتم پیش مامانم نشستم(میتونم بگم خجالت کشیدم...ما:خو از اول میگفتی همینجوری پیچ پیچیش کردی😑😂😂)بعد ناهار لوییز از مامانم تشکر کرد و رفت سمت در...گفتم:کجا؟(فضولیم گل کرد) گفت میخوام برم با پدرم حرف بزنم. _منم میتونم بیام؟اگه میشه...(چه پررو😂😂) _ خب نمیتونم بگم نه بلید خودتو خالی کنی وگرنه شاهد موج دوم جیغ استرسی میشم😉😂😂😂منم پالتومو پوشیدم و از مامان خداحافظی کردیم و رفتیم خونه ی لوییز،،،،(درواقع پدرش😂)در زد *لوییز* منو که دید شوکه شد*کارمنو میگه*(شاید بخاطر اینکه حقیقت رو گفته و اینا)وفتی اون چهره ی عهده بوقیشو دیدم(عهده بوقی=زشت)عصبانی شدم ولی به روی خودم نیاوردم و خودمو کنترل کردم...😐
رفتیم تو معلوم بود پدرش ترسیده بود.لوییز گفت:خب انگاری باید جواب پس بدی پدر... _چ...چی...راجب..چی حرف میزنی...پسرم؟ _ پس میخوای خودتو به اون راه بزنی😐معلومه گرگینه ها حق دارن ازت متنفر باشن!😡تو حتی کاری کردی پسر خودت ازت متنفر باشه!😠(من تو اون مدت داشتم از تو دلم میگفتم:آفرین لوییز!حقمو بگیر!آفرین!حقشه!😠😁😂😂)بعد ادامه داد:راضیم پدر نداشته باشم تا اینکه یه پدری مثل تو داشته باشم😡گفت:ولی...ولی اونا مادرتو کشتن.اونا مادرتو ازمون گرفتن....لوییز با این حرفش ساکت شد و چهرش 😞 شد.من تا خودشو کوچیک نشون نده گفتم:اصلا فکر نکردی که چرا کشتیمش؟!😠ما یک نفر رو کشتیم،تو همه ی خانواده ی منو کشتی!...اونم یه پوزخندی زد و گفت:ولی شما انقد بی ارزش بودین که هزاران نفر از شماها یک نفر رو پوشش میده😏😠گفتم:پس چرا اینهمه پول گیرت میومد؟!هان؟!😡😡😡😡(طرفدارا:آخ بزن لهش کن راحت شیم دیگهههههه 😑😡...کارمن:صبر کنین داستانو بخونین بعد قضاوت کنین...خب داشتم میگفتم) لوییز بدون اینکه اجازه بده حرفی بزنه گفت:دیگه مهم نیست...من دیگه نه خونه ای مثل این دارم نه پدری مثل این و پامو اینجا نمیذارم،،،،بیا بریم کارمن.
بعد پدرش که داشتیم میرفتیم سمت در گفت:دیگه راه برگشتی نیست،،،،هیچوقت نمیبخشمت... _خواسته ی منم همینه...آقای دیو😑و رفیتیم بیرون.گفتم:پس خونه ما دعوتی😄😆گفت:چ...چی؟!نه بابا من خودم یه راهی..._ بیا دیگههه....خواهششش😢(خودمو مثل گربه ی چکمه پوش گوگولی کردم😄😂)چهره ی لوییز اون لحظه:😳😶بعد چند دقیقه مکث گفت:باشه باشه حالا لوس نکن خودتو از دختر لوسا بدم میاد😐خودمو زود عدی کردم و گفتم:باشه غلط کردم😐از خنده منفجر شد و خنده کنان رفتیم دم خونمون و خودمونو عادی کردیم(چون اگه ببینه لبخند زدیم فکر میکنه با پدرش چایی خوردیم و خوش و بش کردیم)در باز شد و گفت:خوش اومدین بچه ها😊گفتم:مامان اینقد تشریفاتی نباش انگار علاحضرت اومده هااا.😐😑گفت:ولی تو همه چی و پرنسس منی😍
گفت:بیاین تو!...رفتیم رو کاناپه نشستیم و لوییز گفت:خانم...ام..میشه....من زودی گفتم:میشه لوییز خونه ی ما بمونه؟ خندید و گفت:آره حتما!😂😊پس من اتاق خالی رو آماده کنم تا اونجا بمونی...البته یه راه ارتباط بدون گوشی با اتاق بغلی دارم😏(اتاق بغلیه مال منه😳)اوییز گفت:امم...سرویس...کجاست؟؟🍅مامانمم بهش جاشو گفت(اتاق بغلی مامان و بابام)بعد گفتم:(بعد اینکه لوییز رفت)مامان چرا اینجوری گفتی؟؟؟؟؟😐😠_چی رو چجوری گفتم ؟😏 _مامان از این بیخیال بازی هات بدم میاد همونی که گفتی...گفتی راه ارتباط بدون گوشی(همون پروژه ی لیوان و نخ،تلفن دست ساز،فهمیدین دیگه،از پشت پنجره یعنی بیرون نصب شده حالا نمیدونم چرا و به چه مناسبتی)ادامه دادم:اگه سعی کنی منو خجالت بدی جوری غش میکنم که دیگه اصلا بیدار نشماااا😑مامان:باشه غلط خوردم😐😅
۱۰ دقیقه بعد....لوییز هنوز برنگشته بود.ماهم همونجوری نشسته بودم.صبرم تموم شد رفتم بالا ببینم حالش خوبه یا نه...در زدم:لوییز؟هستی؟حالت خوبه؟از اتاق بغلی صداش اومد😳با یه استرسی که دلیلشو نمیدونم رفتم داخل اتاق و دیدم داره به چیز نگاه میکنه.......به چیزه......به عکسی که روش پارچه کشیده بود، نگاه میکرد،😳😨از دیدنش منم همونجا میخکوب شدم چون عکس من و مامانمو بابام و من بودیم و من هنوز بغلشون بودم😢گفتم:کجاش جای تعجب داره اون منم اونا هم مامان بابامن دیگه😐گفت:چقد ناز بودی!😄 گفتم:یعنی الان ناز نیستم؟؟!!!😐 _ نه نه نه قبلا نازتر بودی😉. _ یعنی میگی الان از قبل زشت ترم؟!😐😠
بعد بدون اینکه بذارم حرفی بزنه گفتم:باشه حالا ول کن اتاق مامان بابام فصولی نکن.😐. _ باش باش😐😅😅بعد رفتم طبقه ی پایین دیدم مامانم نیست!😨😱نگران شدمو داد زدم:ماماااااااااااااااااان!کجایی ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....ن!...از تو آشپز خونه سرشو آورد بیرون و گفت:بله چیه اینقد داد میزنی؟؟؟😐همچین مشتی زدم تو صورتم بعدش گفتم هیچی مامان هیچی هیچی😑(عجب کله پوکی شدمااا😑)بعد رفتم بالا لوییز هم اومد بیرون(از 🚾)بعد گفتم:بیا بهت اتاقتو نشون بدم!😄(داشتم بپر بپر میکردم عین بچه ها😂😅)در اتاقشو با هیجان باز کردم و گفتم:بفرماااا😄چهرش یجوری شد😕بعد اتاقو که دیدم انباری بوده😅بعد گفتم:آخ ببخشید😅...در بغلیشو باز کردمو گفتم:بفرمااااا!😄 چهره ی لوییز:😶😍😍😍😍گفتم:این قیافه ی مورد نظرمه.بفرما اتاق خودت😊😄گفتم:یکم تمیز کاری میخواد اونم تا شب حله😉👌مامانم چند دقیقه بعد اومد با کلی وسایل تمیز کاری😅آخه همیشه مامانم مجهزه و هیچ کم و کسری ای نداره😅
گردگیری و تمیز کاری حدود ۱ ساعت شد،خیلی خسته شدم و ولوووو شدم رو تخت و یه نفس عمیقی کشیدم😯مامانم هم رفت و من موندم و لوییز😳من که دیگه چشمام خود به خود بسته شدن و دیگه...😴لوییز:دیدم کارمن رفت و همینجوری رو تختم خوابید😕😅بیچاره خسته شده بود.همینجوری چشماش بسته شدن.منم چون نمیخواستم برم اتاق خودش تا حالا مثلا فضولی نشه(بعد اون حرف چپوندن تو دهنش تو اتاق مامان و باباش)منم رفتم و گوشه ی گوشه ی تخت خوابیدم.😴(طرفدارا:هورااااااااااا😄😄😄😄😆😆😆😆مامان:نههه کارمن خوشگلم دیگه بیدار نمیشه😭😭😭(ازخجالت))صبح روز بعد:کارمن:بیدار شدم و عکس العملم:هییییییع😨😨😨😳😳😳😳لوییز فاصلش باهام یک میلیمتر شده بود😳(از دید خودش خیلی نزدیکه و کنایست ولی خب تو خواب یکم وول وول میخورین دیگه،نه؟الانم همونه ففط از طرز فکر کارمن باید 😶 شد😂😂وول میخورین دیگه؟...)
خب همونطور که میدونید،،،،،غش کردم😐(خدایااااااا😐اصلا بیدار نشه راحت شیم بریم دیگه😑😂😂مامان:غلط کردی😡😂😂😂)لوییز:ساعت ۸ شده بود ولی هنوز بیدار نشده بود.مامانش گفت:کارمن از اول خیلی دوست داشت و حتما اینجوری که دید وحشت کرده .یک ساعت مونده بود به مدرسه و من تا حالشو نفهمم نمیرم.حالا فهمیدم چرا غش میکنه😐وقتی منو میبینه😐خب الان که من همیشه اینجام چقد میخواد غش کنه؟۱۰ بار؟۲۰ بار؟؟(ممنونم از monster از قسمت هفت داستان)بستکی داره چقد منو میبینه،حالا چیکار کنم؟؟؟😐که یه دفعه دیدم کارمن بیدار شده...خیس عرق بود،اینفدفعه گند زدم😑خب حالا فهمیدم باید برم و باهاش حرف بزنم.به مامانش گفتم که مارو تنها بذاره.با اینکه نگرانش بود ولی بازم رفت،گفتم:حالت بهتره؟😐ببخشید...مامانت همه چیز رو بهم گفت...گفت:وافعا؟؟!!😳😳😳واااای! بعدشم کلشو کرد تو بالشت.
بعد گفتم:خب ظاهرا باید اینجا بمونم....حالا....یه لباسی چیزی بپوشم دیگه...(خیل وقته نرفته حموم شلخته😂😂😂)وایسا....من که لباسی ندارم😳همشون تو خونه ی......همپففففف😑حالا چیکار کنم؟؟؟؟😭سرشو از رو بالشت آورد بالا و گفت:من چند تا لباس گشاد دارم،زیادم دخترونه نیست...تا وقتی با همونا میمونی یه فکری به حالش میکنیم.ولی فقط 👖 ندارم😐خب پس بریم خرید!😃 _ چی؟!نه بابا الان یه ۴۵ دقیقه دیگه باید برم دانشگاه!(ساعت ۹ هست، الان ۸:۱۵)گفت:بیا زودی برمیگردیم بابا منم یه هوایی بخورم دیگه.... _ ولی.... _ خواهشششش(بازم گوگولی کرد😑😑😑) گفتم:باشه آقا باشه...................بس کن دیگه!😑😂😂بعد رفت اتاق خودش تا آماده شه....منم موهامو یکم اینور اونور کردم حالت پیدا کنه....کارمن:رفتم اتاق و از تو دلم میگفتم:آفرین کارمن میتونی هرکاری رو با گوگول بازیات راضی کنی😏😎😂😁بعد لباسامو عوض کردم.(عکس پارت یجورایی شبیه لباسای کارمنه که پوشیده)بعد اومدم بیرون دیدم لوییز کنار راه پله ها منتظره.برگشت رو من و دیدم....خیلی خوشتیپ شده بود😍(خدایا به این کارمن یه چیزی بگین😑اونایی که میخونن تو نظرات بگن چی به کارمن میگفتین)خدارو شکر ایندفعه نَغَشیدم(غش نکردم😂😅)گفتم:بریم؟ _بریم.😄. من:مامان!ما میریم بیرون!لوییز رفت بیرون مامانم عین جت اومد و پرسید:کدوم رستوران میرین؟؟ من:داریم میریم مرکز خرید بعدشم دانشگاه مامان😑
بعد گفت:آها باشه...خداخافظ!...بعد رفتیم همون مرکز خرید بغل دانشگاه.دور بود(پَ نَ پَ بیاد دم خونتون😑😐)برا همین با ماشین رفتیم(نه پیاده برین😑کارمن:آقا باش تو خوبی بذار ادامه بدم دیگه دم به دم داری دخالت میکنی😐من:😐😑مثلا دارم من مینویسماا)رسیدیم و لوییز رفت تو خودش هرچی بخواد بخره منم بیرون منتظر موندم،که یهویی چشمم به فروشگاه لباس بچه گونه که دوتای بعدی فروشگاهی بود که لوییز توشه.دیدم توش یه مامان و بابا دارن برای دخترشون که حدودا ۴ ،۵ سالش بود یه لباس قشنگ داشتم براش میخریدن،تو عالم خودم داشتم میگفتم:کاش منو لوییز اونجا بودیم😄چی؟!چی داری میگی ارمن فوکوس باش(تمرکز کن)😐که یه دفعه لوییز رو کنارم دیدم از جا یه متر پریدم هوا و بعد گفتم:وای!چه زود اومدی😄گفت:مث شما دخترا یه روز تو فروشگاه نمیمونم تا یه کلیپس بخرم بیام😏😎😂😂😂_ هی!😂 یَک مشت محکم زدم بازوش گفت:اَوووووو😭شما گرگینه ها چه قدرتی دارناا😐😅. بعد گفنم:من از اون دخترا نیستم😑😏گفت:خداروشکر😄. گفتم:چی خدارو شکر؟؟؟😐