سلام این داستان هم درباره ی مرینت هست
مرینت: خوش بحالت کاگامی تو الان خونواده داری ای کاش یکی بیاد منو به سرپرستی قبول کنه کاگامی بیاد بری . کاگامی : مرینت من تو همیشه دوست. مرینت : از این حرفت خوشحالم کاگامی چان .هوم
)فردا) خواندم بوستیه: مرینت بیا دفتر . مرینت: ام چشم . خواندم بوستیه : بفرمایید اینم مرینت خواندم مرینت ایشون رز . زویی . کلویی .هستن و آقای مایکل پدر تو ن مادرتون مایکلا . مرینت: نمی فهمم پدر و مادر م . خواندم بوستیه : اینا هم خواهر ا تن این خوانواده چند روزی تو زیر نظر داشتن و اومدن تو رو به فرزند خوندگی بپذیرند. مرینت: چشمام برقی زد لبخندی روی لبم اومد
(خونه) رز : آجی جون من رز م خواهر ۱۴ سالت . زویی: من زویی هستم خواهر ۱۶ سالت . کلویی: تو لیاقت نداری ولی منم کلویی هستم دوشیزه کلویی و ۱۵سالمه .رز: باز ای شروع کرد خوب خودتو معرفی کن . مرینت: مرینت من مرینتم ۱۴سالمه . رز : واقعا 🤩. مرینت: بله
(سه ماه بعد )مایکلا: بچه وسابلاتون رو جمی کنید میخوایم بریم سفر بهعهده. ۴تا خواهر: کجا .مایکل:ایتالیا . تا با دوست خانوادگی مون آشنا بشین . مرینت: من و رز تو یه اتاق بودیم سر لبتاب رفتم رز گفت .رز: چی کار میکنی . مرینت: در باره ی خانواده ی اگراست اطلاعات جمع میکنم این جا رو . رز : ببینم . مرینت: اونا هم چهار تا پسر دارن آدرین. لوکا.گیلبرت. فیلیکس . رز : چه عجیب . . (تو هواپیما) مایکل: راستش بچه ها قراره که شما ام . زویی: ما چی .مایکل : هیچی . ورفت.مرینت: فکر کنم پدر یه چیز آزمون مخفی میکنه . کلویی: آه آبجی خانوم تو لازم نکرده کارگاه بازی کنی دنبال سوزن تو آب بگردی . رز: تو انبار کاه . کلویی: حالا هر چی
املی : بچه ها مرطب باشین . ادرین: مامان گفت مرتب باشین .املی:بیشتر منظورم تو بود .گیلبرت: 🤣🤣🤣🤣😂. املی: و گیلبرت
چالش: چه طور بود
😘😍😍😍😍😍😍
چالش : عالی بود بسیار ممنون آبجی ثنا😍
علی بود
😍😍😍😍😍😍
عالییی داستانت عالیه😉
داستانت خیلی قشنگه
به تست های منهم سر بزنید
عالیه😍
عالی
عالی بود
ج چ : عاااااااالی بود کیوتم 🌌
عالی بود پارت بعدی لطفا این داستان پارت ها رو زود بزار