اولین رمانمه ❤لایک و کامنت یادتون نره ❤
از زبان مرینت:سلام من مرینتم ۲۳ سالمه و ازدواج کردم معجزه گر هاک ماث و مایورا رو گرفتم خودمم معجزه گرم و شوهرم یعنی ادرین رو گرفتم گذاشتم توی جعبه بریم سراغ داستان.از زبان مرینت:ادرین...ادرین....ادرینننن(با داد)بیدار شووو دیگهههههههه ادرین:مرینت گوشم کر شد بزار بخوابم مرینت:ای تنبل ساعت ۲ بعدظهر شد مگه نباید بریم خرید ادرین:اوه راست میگی برم دست شویی میام مرینت:باشه
اماده شدیم و رفتیم خرید . ساعت ۱۲ شب....... از زبان ادرین:نمیخوابی مرینت مرینت:وایسا یه دقیقه بزار یه چیزی رو بنویسم ادرین:چیرو؟ مرینت:خاطره ی امروز ادرین:مثل همیشه دوباره اینارو میخوای چیکار مرینت:خب چند سال گذشت میخونمش خاطرات زنده میشه ادرین :باشه بابا. از زبان مرینت:(در ذهن)همش یه دردی رو حس میکردم.میترسیدم به ادرین بگم.شکمم خیلییی درد میکرد.از درد به خودم میپیچیدم . ادرین:چیزی شده مرینت چرا دلتو گرفتی مرینت:هیچی هیچی یه دفعه همجا تاریک شد و دیگه هیچی نفهمیدم...از زبان ادرین:یهو دیدم مرینت بی هوش شد . سریع به اورژانس زنگ زدم
رسیدیم بیمارستان.مرینتو بستری کردن و بردن سونوگرافی (دقت کنید اول رفت سونوگرافی بعد بستری شد)یهو دکتر اومد گفتم چیشد؟؟؟ دکتر:خبر خوش و خبر بد براتون دارم ادرین:چیییی دکتر:خبر خوب اینه بچه دار شدید ادرین:واااااای😍😍😍 دکتر:زیاد خوش حال نباشید ادرین:چرا😢 دکتر:همسرتون...
ادرین:همسرم چیییی😭😭😭😭 دکتر:سرطان دارن ادرین:چی😭ودیگه هیچی نفهمیدم ....از زبان دکتر ..یهو دیدم ایشون بیهوش شدم دستگاه به هوش کننده زدم و بهش سرم زدم و به هوش اومد..از زبان ادرین:دکتر...دکتر... دکتر:بله اقا ادرین:الان همسرم چی میشه؟ دکتر:فعلا به هوش نیومده میبریمش کما ادرین:یعنی چیییی وای خداااا 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
اینم از رمانمون 😍❤ امیدوارم مورد پسندتون باشه 🤗
لایک و کامنت یادتون نره 😉
نظرات بازدیدکنندگان (0)