
های گایز😍ببخشید بازم یه مدتی نبودم همش کلاس کلاس کار کار ریخته بود رو سرم😓خب الان بریم سراغ داستان😋

سویل گفت:«خب دیگه همه چیز اماده است وقت رفتنه!» میبل گفت:«باوشهههههه!» دخترا از طبقه بالا به طبقه پایین امدند.دیپر کولی خیلی پرش را روی دوشش انداخته بود و به زور گفت:«ما هم...اما..اماده ایم!» بیل گفت:«این کوله رو بده به من نمیتونی اینو حمل کنی کوچولو!» «من کوچولو نیستم!» «بیا کوله من بگیر سبک تر با این تمرین کن.» دیپر که داشت پیرهنش رو میجوید و حرص میخورد میبل هلش داد و گفت:«ولش کن دیپ دیپی ما میخواییم بریم که خوش بگذرونیم مگه نه سویل؟» «بله درست باید انرژی منفی رو از خودمون دور کنیم!»

*در جنگل* لاریسا گفت:«وای خدای من اون پروانه چه قشنگه!» بیل گفت:«چی کو کجا؟» «امم...اونجا...» و به صخره اشاره کرد. «چه رنگی بود؟» «امم...فکنم نارنجی...» «اها...» میبل گفت:«هی دیپر تو اون کتاب عجیب غریبت بگرد ببین کجا ها پروانه زیاد داره!» «ژونرال!» «حالا هر چی یه نگاه بنداز!» «خب بزار ببینم به نظر میاد اون طرف بیشتر باشه!» و به ابشار اشاره کرد... *بعد از کمی قدم زدن و رسیدن به ابشار*

میبل گفت:«هی اینجا که چیزی نیست!» دیپر گفت:«بزار ببینم...!» دیپر ژونرالش را ورق زد اما چیزی پیدا نکرد... لاریسا داد زد:«هی بچه ها!پشت ابشار یه چیز هایی هست!» همه به طرف لاریسا دویدند. لاریسا دستش را برده بود به سمت ابشار و بخشی از ابشار را کنار زده بود. میبل گفت:«واییی خدای من کلی پروانه!» سویل گفت:«هوراااا بیاین باهاشون بازی کنیم!» دخترا از ابشار رد شدند و به طرف پروانه ها دویدند البته به جز کاملیا که پشت سایه ی درختی نشسته بود و با چوب روی سنگ خط میکشید... دیپر گفت:«واییی خدای من باید این هارو یادداشت کنم!» دیپر خودکاری از جلیقه اش در اورد و مشغول نوشتن در ژونرال شد.

حال این بهترین فرصت برای بیل بود که پروانه رنگین کمانی را پیدا کند.بیل که هم سعی داشت خودش را بی علاقه یه پروانه ها نشان دهد و هم دنبال پروانه خودش بگردد،ناگهان چشمش به پروانه ای با بال های رنگین کمانی خورد.بدان انکه کسی متوجه شد به دنبال پروانه رفت.پروانه از در سنگی رد شد و بیل را به عمق جنگل برد.بیل از کوله ی دیپر شیشه مربا را برداشت و پروانه را شکار کرد و گفت:«گرفتمت پروانه کوچولو!وایسا ببینم من کجام!» «تو منو کجا اوردی!ای وای!»

تقریبا غروب شده بود.خورشید داشت کم کم خوابش میبرد و ماه میخواست بیدار شود.دیپر گفت:«خیله خب وقت رفته!» همه به صف ایستادند. دیپر گفت:«خیله خب...میبل،سویل،لاریسا،کاملیا صبر کن ببینم بیل کو!؟!؟» همه به دنبال بیل میگشتند!یعنی بیل کجا بود؟بله او در جنگل گم شده بود و کسی نمیدانست که او کجاست!لاریسا گفت:«هی اینجا رو!» یک چیز سنگی بود...نه در نبود دیوار بود!سویل گفت:«یه جای کار میلنگه...» میبل گفت:«چطور؟» دیپر گفت:«چرا باید یه دیوار اینجا بسازند!» «دقیقا!»

لاریسا بی درنگ به دیوار سنگی ضربه میزد و سعی میکرد خراب یا بازش کند.دیپر هم به دنبال راهی بود و صفحه های ژونرال را ورق میزد.خورشید خیلی وقت بود که غروب کرده بود.کاملیا هم گوشه ای نشسته بود و سنگ را با چوب خط خطی میکرد.سیول هم داشت از نگرانی میمرد و هر چند دقیقه یک بار از دیپر میپرسید که ایا چیزی پیدا کرده است یا خیر.میبل گفت:«دیپر!الان دیگه خیلی دیر شده خورشید غروب کرده بهتر نیست بریم خونه؟» دیپر کتاب را با نا امیدی بست و گفت:«حق با میبل باید بریم معما کده.» و بعد اهی کشید.سویل گفت:«اما اما اینجوری که نمیشه!» «بهتره موضوع رو به عمو استن و عمو فورد بگیم و فردا دوباره بیایم اینجا.» همه موافق کردند و برگشتند به معما کده.بیل بد جور گیر کرده بود.

وقتی بچه ها به معما کده رسیدند.قبلش با لاریسا و کاملیا خداحافظی کردند و رفتند.عمو استنلی گفت:«اهای شما کوچولو های دردسر ساز کجا بودید؟» سویل با گریه گفت:«بیل گمشدهههههههههه!» عمو فورد گفت:«بیل که گم نشده تو پذیرایی زیر پتو!» همه بچه ها با عجله به پذیرایی رفتند.بیل را دیدند که در زیر پتو میلرزید و مثل گچ سفید شده بود.عمو فورد گفت:«داشتم با استنلی میفرتیم به شهر اما صدای گریه و داد و فریاد های یه کسی تو جنگل رو شنیدیم و رفتیم دیدیم بیل!»

میبل گفت:«اهااا ما بیل رو تو گردش گم کردیم!» دیپر ادامه داد:«بله تازه یه جای زیبا پشت ابشار هم پیدا کردیم که کلی پروانه داشت!» فورد گفت:«چه عالی!» بیل با طعنه گفت:«کسی نمیخواد بدونه چه بلایی سر من اومده؟» سویل پرید بغل بیل و گفت:«فکر کردم از دست دادمت!» و بعد زد زیر گریه.بیل سرخ شد و سویل رو نوازش کرد و گفت:«اش-اشکالی نداره!گریه نکن.» بیل گفت:«من یه پروانه ی قشنگ دیدم و رفتم دنبالش تا به خودم اومدم دیدم از یه راه پله ی سنگی رد شدم و به یه جایی از جنگل رسیدم و بعد افتادم تو یه دریاچه ی یخ!» میبل گفت:«الان چله ی تابستونه دریاچه یخ از کجا بود؟» «خودمم نمیدونم!» دیپر گفت:«بعدا در موردش تحقیق میکنم!» میبل بیخیال گفت:«باشه!» و بعد ملودی و سوس از اشپزخانه امدند و گفتند:«خب کی بستنی شکلاتی میخواد؟» همه با اشتیاق گفتند من من! نصفه شب بود.سویل و بیل با هم زیر پتو خوابشان برده بود.میبل هم پیش دیپر تو پذیرایی خوابش برده بود.همه خواب بودند اما دیپر نه!ارام از کنار میبل کنار رفت و روی پشت بام. نشست.با خودش گفت:«حق با میبل!چله ی تابستون که دریاچه ی یخ نیست!بعد هم اصلا چرا بیل باید دنبال یک پروانه برود!اصلا این ها در برابر اون پله ی سنگی و تبدیل شدندش به دیوار سنگی که مهم نیست!یک جای قزییه ایراد دارد!ناگهان...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پس کو پارت ۹ نداری که
چرا پارت بعد رو نمیزاری 🥺
من خیلی منتظرم 😐
فعلا نه متاسفانه
عالی بود
برنامه نداری پارت بعد رو بزاری؟😐
نه متاسفانه
عالیییییی بودددددددددددد🙃🙃🙃🙃
ممنونمممممم 🌈🤩
عالی بود 😃😃😃😃😃👏👏👏👏
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بودددددددددددد لطفاااااااااا پارت بعدی سریع تر بزاررررررررر🤩
وایییی ممنون حتما😍❤❤❤❤
عالیییی بود سریع پارت بعدی رو بزار😍👌🏻♥️
چشم حتما😍❤🌈