
مرگ بر کسانی که لایک نمیکنند😐 ننگ برشما نفرین الهی بر شما😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐 دیگه کارم به نفرین کشیده😐😂
مشغول بودیم که یهو فرد و جرج اومدن فرد:اووو یهو جدا شدیم جرج:ادامه بدین شما ما داشتیم رد میشدیم فرد چشمک زد دراکو:چرا شما همه جا هستین فرد:یه خبر داریم جرج:اعضای الف دال ماجراها داشتن فرد:اره برین خودشون براتون توضیح میدن و رفتن دراکو:بیخیال بیا نصفه نزاریمش اومد جلو رفتم کنار من:اینجا نه دوباره یه مزاحمی پیدا میشه کرباتشو گرفتم کشیدمش تو اتاق خودش برگشتم طرفش دستمو گذاشتم رو شونش اونم گذاشت دور کمرم دراکو:قراره خوشبگذره؟ بردمش سمت در در همون حالت قفلش کردم من:بدون مزاحم اره و....بردم سمت دیوار بردمش رو تخت....من:ساعت چنده دراکو:بیخیال ساعت یه لبخند زدمو.....ساعت زنگ زد من:ای بابا از روش بلند شدم دراکو:ساعت مسخره خیلی بی موقس من:چرا الان زنگ زد دراکو:امبریج گفته بود برم من:پس بعدا میبینمت دراکو:بعدا میبینمت دراکو قفلو باز کردو رفت منم ردامو پوشیدمو رفتم(زیادی منحرف نشوید فقط اون شنل روشو میگم😂) رفتم جای همیشگی رِوِنا باز اونجا بود من:چیزی شده رونا:وقتی شما با لاوتون وقت میگذرونین من بیکار میشم همین میشه فکرای شیطانی به سرم میزنه من:چرا لبت خونیه رونا:اها این و ماجرا رو برام تعریف کرد من:من نبودم خوب اتفاقایی افتاده رونا:حالا بگو من نبودم چه اتفاقایی افتاده من:هیچی فقط یکم وقت گذرونی رونا:اوووو من:جم کن بابا رونا:حالا چی باعث شد وقت گذرونیاتون متوفق شه من:زنگ ساعت واسه امبریج رِوِنا:امبریج که رفت هل من:به دسته رونا:سانتورا من:اخی ولی حقش بود
رعدو برق زد سرگرم صحبت بودیم که بارون خیلی شدیدی اومد نمیشد رفت بیرون من:بریم بیرون؟ رونا:سرما میخوریم من:حال میده دیگه بیا بریم رونا:اوکی ولی تو باید بیشتر خیس بشی من:باشه بابا رفتیم زیر بارون همه با تعجب بهمون نگا میکردن چون بارون خیلی شدید بود انگار یه تشت اب رومون خالی کرده بودن که دراکو اومد دراکو:اینجا چیکار میکنین کلی دنبالتون گشتم بیاین بریم من:نه خیلی حال میده دراکو:ای بابا مریض میشی بیا بریم رِوِنا:بستیه منو نبر داره حال میده اصن خودتم بیا .....دراکو:باشه ولی به یه شرط ما:چی دراکو:اینکه امشب بستیتونو بدزدم رونا:اووووو من:دراکو!..رونا توام ببند دراکو:شرطم واسه اینکه نبرمت همینه من:اوکی به امید اینکه مریض شمو مریضت کنم دراکو:من همین الانشم مریض اون چشاتم یکم بهم نگا کردیم که رونا:اییییی ببیندین دهنارو و جفت پا پرید وسط نگاهای جذابمون دراکو:تو چرا همیشه مزاحمی رِوِنا:همینه که هس من همیشه مزاحمت ایجاد میکنم براتون😌
من جفتشونو هل دادم تو چاله گلی رونا:به حسابت میرسم دراکو:گل گفتی و افتادن دنبالم با یه عالمه گل منم فرار کردم من:نه...نه خب تو بارونیم دیگه تمیز میشه دراکو نهه داشتیم دور درخت اینور اونور میرفتیم که یهو یه تشت گل ریخت روم همون جا وایستادم کامل گلی شدم رونا از بالای درخت ریخته بود فقط دستم نشده بود که دراکو زحمت اونم کشید من:قبر خودتونو کندین رِوِنا:خب تو بارونیم دراکو:دلت میاد من:اره و باهمون ورد قدیمی خودمون که با رِوِنا درستش کرده بودیم اونارو قرمز کردم😂 من:کی سس گوجه میخواد😂 دراکو:خیلی... رونا:همیشه بوده منم کلی بهشون میخندیدم دراکو:این خنده از طرف همونیه که گلی شده رونا:این حرفم از طرف همونیه که سس گوجه شده دراکو:توام شدی ا این چه وضعشه رونا:همینه که هس من:بله چی فک کردی اقای مالفوی دراکو یه ورد نمیدونم چی خوند و برگای درخت همش ریخت رومون ماشالا زیادم بودن من:دراکووو رونا درستش کرد
رفتیم داخل قلعه با تلاش های فراوان تونستم به حالت قبل برگردم لباسامو پوشیدم رفتم قدم زنی خیلی خوشحال بودم که دامبلدور برگشته و از طرفی خیلی ناراحت بودم که سیریوس مرده رفتم پیش هری من:هی هری قضیه رو شنیدم واقعا وحشتناکه هری:اره خیلی من:بابتش خیلی ناراحتم میدونی که هری:اره ممنون ب.غ.ل.ش کردم اونم همراهیم کرد هری:مرسی بهش نیاز داشتم من:خواهش میکنم هری هروقت خواستی بدون من اینجام هری سرشو به نشونه اره تکون داد به همشون سر زدم رفتم ببینم رِوِنا و دراکو در چه حالن دراکو که هنوز داشت تلاش میکرد که رنگ پاک شه رِوِنا ام هنوز یکم قرمز بود رونا:نمیدونستم مکگوناگال چقد تلاش کرده واسه پاک کردنش من:حالا فهمیدی😂 رونا:کوفت😐 من:بریم کرم ریزی رونا:امبریج که رفت خب بریم سراغ کی من:امم پروفسور فیلیت ویک؟ رونا:با؟ من:میگم بت حالا
رفتیم یه نامه به پروفسور فیلیت ویک دادیم که بیاد زیر درخت بید کتک زن اونم اومد و وقتی اومد بومممم شاخه هارو ول کردیم و اون خیس شد😂 خیلی داغون شده بود انگار از دنیا خسته شده بود😂😂 رفتیم جای همیشگی رونا:اخی😂😂من:قیافش خیلی مظلوم بود😂 رفتم خوابگاه یه نامه و یه سیب سبز رو میز بود از همونجا فهمیدم دراکوعه نامه رو برداشتم:امشب تو برج نجوم منتظرتم ساعت۶ دیر نکنی دارلینگ گلو برداشتم گذاشتم تو گلدون نامه رم گذاشتم تویه جعبه رفتم سر کلاس ریاضیات جادویی با ریونکلاو داشتیم یاد الکس افتادم ولی به روی خودم نیاوردم کلاس که تموم شد ساعت ۵ و نیم بود رفتم برج نجوم تا رسیدم دیگه نزدیک ۶ بود دراکو:اومدی،بیا اینجا یه لحظه رفتم کنار پنجره من:کاری داشتی دراکو:نه فقط اینجا رو نگاه کن من:خب دراکو:خب که خب صب کن ۶ بشه دو دقیقه گذشت همینجوری منتظر نگاه میکردم که یهو از بین اسمون پر ستاره کلی شهاب سنگ اومد من:این خیلی قشنگه دراکو:اره خوشت اومد من:معلومه که خوشم اومد...یه ارزو کن دراکو:کردم من:منتظر بمون براورده شه دراکو:کی من:نمیدونم شاید به زودی یکم نگاه کردیم تا قط شد ساعت ۶ و نیم بود من:همین نیم ساعت دراکو:دیگه دست من نیس من:ولی خیلی قشنگ بود دراکو یه شکلات بهم داد منم همون شکلات فرد و جرج و بهش دادم خورد و منتظر اتفاق موندم😂
یهو زبونش دراز شد کلی خندیدم معلوم نبود چی میگه😂😂 درستش کردم دراکو:خیلی بدی من با خنده:تازه ماله پارساله😂😂 دراکو دهنشو مزه کرد بعد حالش بد شد😂 دراکو:نمیگفتی مصموم شم اه من:اگرم شدی اشکال نداره یه بهونه واسه کلاس نرفتنم میشه دراکو:پس مصموم شم؟ من:نه حالا جوگیر نشو😂بیا بریم ساعت نزدیک هفته دراکو:امشب بیا تو اتاق من من:اولا اجازه اینکارو نداریم دوما مگه تو دوتا تخت داری دراکو:اولا اجازه دارم نمیخوره دوما اره ابرو هامو دادم بالا و با حالت پرسشی بهش نگا کردم دراکو:خیله خب حالا شاید اجازه نداشته باشم ولی بیا دیگه عقب عقبکی راه میرفتم خوردم به دیوار اومد نزدیک دستامو گذاشتم رو شونش من:منتظر تابستون بمون و رفتم تو سالن اجتماعات همه بودن هانا:کجا بودی یک ساعته نیستی من:شهاب بارون نگا میکردم هانا:مگه امشب بود وای من یادم رفته..دراکوام بود؟ من:اره هانا:همین که دیر کردی من:منحرف نشو فقط نگا کردیم😂 دیدم رِوِنا نشسته رو یه مبل و داره کتاب میخونه من:من این کتابو خوندم میخوای بگم تهشو؟ رونا:نه لطفا نه اون دفعه اون یکیو اسپویل کردی برام از این یکی دیگه بگذر من:باشه نگران نباش😂 من:دختره تهش....رونا:ارلین من:باشه باشه جدی نمیگم😂 رِوِنا:میمیره؟ من:نمیدونم خودت بخون ببین چی میشه شاید تنها میشه شاید باهاش ازدواج میکنه شاید میمیره و هزاران شاید چه بگم دیگه فقط منتظر باشین😐🌈
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
شما به تولد سالی اسنیپ دعوت شدید اینم دعوتنامه ✉خوشحال میشم بیاین
تولدت مبارک🤩🌈