سلاااام^-^ چطورید؟:/ خب اینم از پارت 2😍 از همینجا از کسایی که از پارت قبلی حمایت کردن واقعا ممنونم خیلی بهم انگیزه دادن😍💙💙 اینم جواب لطف شما از این به بعد تند تند پارت داریم😇💖
یه جایی بود که نمیتونستم توصیفش کنم..بعضیا ناخوداگاه پرواز میکردن..بعضیا اجسام رو جا به جا میکردن..بعضیا عناصر رو کنترل میکردن..یاد هاگواتز افتادم..ولی به نظرم اینجا خفن تر بود! همینجوری فقط زل زده بودم به اون چیز هایی که نمیتونستم درک کنم..که یه دفعه راننده هه هولم داد بیرون از آسانسور😑😂و آسانسور دوباره بسته شد. فقط به اونا زل زده بودم و تو همین فکرا بودم که یه دفعه یکی صدام کرد:خانم ساردی! برگشتم و یه زن با موهای سفید و کفش های پاشنه بلند مشکی و یه کت شلوار آبی که زیرشون لباس سفید و مشکی ای پوشیده بود دیدم که چند تا چوب عجیب قریب دستش بود.خیلی خوشگل بود ولی من بیشتر توجهم به اون چوبا جلب شده بود.که ادامه داد:شما لینجا ساردی هستین؟ خودمو جم و جور کردمو گفتم:بله من لینجا هستم و لبخند پت و پهنی زدم. که گفت:انگار شما خیلی از این کار هایی که اِس اِچ ها انجام میدن خوشتون اومده.درسته؟ با صدایی هیجان زده گفتم:بله خیلی خانومه گفت:باید در آزمون ورودی قبول بشین.پس فقط سوال ها رو بدون دوروغ جواب بدین و همه ی جواب هاتون حقیقت باشه.بعد پذیرفته شدن آموزش ها شروع میشه. منم که از خدام بود و مثل چی ذوق زده شده بودم گفتم:بله حتماااا
خانمه:میتونی منو خانم A.R صدا کنی یکم مکث کردم.فکر کردم یادم اومد آخر نامه نوشته بود《از طرف خانم A.R مدیر ستاد A》من:پس شما نامه رو نوشته بودین؟ A.R:بله و راهنماییم کرد سمت یه اتاق.رفتیم داخل..یه میز قهوه ای مستطیل شکل و 4 تا صندلی اونجا بود.اشاره کرد رو یکی از صندلیا بشینم.A.R:الان سه نفر دیگه میان اینجا.بدون دوروغ و کلک به سوالا جواب بده.اگه تو گروه اشتباهی بیوفتی خیلی افتضاح میشه.سرمو به معنای باشه تکون دادم و منتظر نشستم تا بیان.
چند نفر با لباس های عجیب قریب اومدن داخل.یکیشون گفت:شما باید خانم ساردی باشین؟ گفتم:بله من لینجا ساردی هستم گفت:خب پس سوالات رو شروع میکنیم.خانم A.R توضیحاتو بهتون دادن؟ گفتم:بله گفتن یکی دیگشون گفت:خب اولین سوال با خودم گفتم خیلی بد اخلاق و خشکن به مشکل بر میخوریم.همونی که سوالارو میپرسید گفت:خانم ساردی شنیدم چی گفتین ولی ما مجبوریم اینجوری باشیم. گرخیدم🤯یعنی واقعا ذهنمو خوندددددد؟؟؟؟قلبم داشت میومد تو دهنم.گفت:اولین سوال:تا حالا اتفاق افتاده که به یه چیزی فکر کنید و اون چیز اتفاق بیوفته؟گفتم:تا حالا شده..ولی فقط چند بار.. خانمه حدودا 15 تا سوال دیگه ازم پرسید و بعد رفت بیرون.یکیشون هر چی جواب میدادم مو به مو مینوشت وقتی همشون رفتن یه تفس راحت کشیدم و منتظر موندم ببینم چی میشه تا کی باید اینجا بمونم.به سوالا و جوابام فکر میکردم..یه چیزی خیلی عجیب بود ولی هنوز نمیدونستم باید چیکار کنم.خانم A.R اومد تو و گفت:ممنون لینجا.جواب تا چند روز دیگه به دستت میرسه.ممنونی گفتمو راهنماییم کرد تو آسانسور که سریع رفتم یه گوشه تا دوباره با مخ نخورم زمین.وقتی آسانسور وایساد و پیاده شدم دوباره همون راننده هه منتظرم بود رفتم سوار ماشین شدم و رسیدیم خونه پیاده شدم یه نگاه به ساعتم کردم وای خدا ساعت 9 و نیم شب بود!چجوری انقد زود گذشت اصلا حواسم نبود.رفتم بالا و یچیزی برای مامان سر هم کردم چون فعلا نباید چیزی درباره ی این انجمنه به کسی میگفتم.شاممو خوردمو رفتم تو اتاقم یکم با گوشیم بازی کردم و چون خیلی خسته بودم گرفتم خوابیدم. 《فردا صبح》 ساعت گوشیم زنگ خورد و رفتم به کارام رسیدم مثل همیشه کیفمو برداشتم رفتم پایین ساندویچمو برداشتمو رفتم بیرون.پیرل زود تر از همیشه اومده بود سابقه نداشت انقد زود برسه.داشت به یه چیز خیلی مهم فکر میکرد چون وقتی رفتم پیشش نشستم متوجه نشد که اونجام گفتم:پیرل سلام منتظر موندم ولی جواب نداد دوباره گفتم:پیرل من اینجامااا که تازه فهمید چی شده و برگشت و سلام کرد مشغول حرف زدن شدیم که لارین رسیدو رفتیم مدرسه.وقتی رسیدیم یه خبرایی بود.بوی سوختنی میومد و بچه ها وحشت زده بودن رفتیم ببینیم چه خبره که دیدیم بله!دوباره خانم سایمی(یکی از کسایی که تو اشپز خونه کار میکنه)گازو روشن گذاشته و رفته آشپزخونه هم آتیش گرفته.رفتم پیش خانم سایمی.از اونجایی که با هم رابطه خوبی داشتیم و با هم راحت حرف میزدیم خیلی آروم گفتم:خانم دوباره آشپز خونه رو آتیش زدین؟😐😂 گفت:خب حواسم نبود..غذا تو فر بود منم فکر نمیکردم به این زودی بترکه گفتم:حالا بار اول که نیست اشکالی نداره و ریز ریزخندیدم که با آرنجش زد بهم😂 لیا منو کشید اونور و گفت:به امید حق انشا الله اگه خداوند متعال اجازه بده امروزو از شر ریاضی و امتحان خط کروفی های خانم کانتاین خلاص شیم و زد زیر خنده.منم خندم گرفته بود ولی به جای خندیدن گفتم:در این مواقع تنها شانسی که میتونیم بیاریم اینه که ورق هاشو جا بزاره(بچه ها بیشتر جلسه ها خانم کانتاین امتحان میگیره)و خندیدیم.
رفتیم سر کلاس که یه دفعه میکای مارتین مثل جن اومد جلومون و با یه صورت عصبانی و اخمالو بهمون زل زده بود بی توجه پسش زدم و رفتیم سر جامون بشینیم که دیدیم هر کدوم از دوستای میکای یه میز برای خودشون برداشتن سنر تین و تانی ماریمن و ماری جینز و ستیلم نیدو و پیدلم سام و سازی روب که دوستای مِیکای مارتین بودن هر کدومشون یه میز برداشته بودن و جا برای نشستن نبود ما یه کلاس 21 نفره هستیم که 14 تا میز داریم تو هر میز دو نفر میشینن اگه بخوان اینجوری کنن هیچ کس جا برای نشستن نداره لیا اعتراض کرد:هی اینجا چه خبره؟برید سر میزای خودتون اینجا جاهای ماست نه شماها! میکای گفت:مال شماها بود،دیگه نیست! پیرل گفت:میکای یه کاری نکن دوباره عصبانی بشما میکای:چه بهتر!وقتی عصبانی میشی به بچه ها حرف های رو مخ میزنی و اختیارت دست خودت نیست در نتیجه به نفع ما تموم میشه و تو میشی بده😏 پیرل:تو چقد ظالمی!هر چند مهم نیست وقتی خانم کانتاین بیاد همچیو درست میکنه.میکای انگار داشت از خون سردی پیرل قرمز میشد که با ورود خانم کانتاین کلاس ساکت شد.میکای همون اول کاری اعتراض کرد:لینجا و لارین و پیرل به من بی احترامی کردن! لیا که داشت عصبی میشد گفت:خانم اونا دارن به ما بی احترامی میکنن!میکای به دوستاش گفته برن تو میزای ما بشینن تا جا نداشته باشیم هر کدومشون یه میز برای خودشون دارن این عادلانه نیست!تا حالا چنین اتفاقایی نیوفتاده من نمیفهمم چرا میکای داره انقد مارو اذیت میکنه تو حیاط هم همش با دوستاش میان مزاحم ما میشن و روزمونو خراب میکنن! خانم کانتاین:بچه ها آروم باشید!چه خبره هنوز از راه نرسیده از هم شکایت میکنین؟کمی مکث کرد و ادامه داد:مگه اینجا دادسرا ست که دارین انقد شکایت میکنین؟ میکای و دوستاش بیان دفتر با خودم گفتم:وای خدایا شکرت از دست میکای و دوستاش راحت شدیم که خانم کانتاین گفت:همچنین لارین و لینجا و پیرل! اه نه!مگه ما تقصیر کار بودیم؟اونا باید محروم شن نه ما! اه امروز چقد روز بدیه از اول صبح دعوا و جنجال.هوفی کشیدمو رفتیم دفتر مدیر😑
موقعی که رسیدیم خانم کانتاین در زد.خانم لیناردین(مدیر مدرسه)گفت بیاید تو. که یه دفعه با جمعیت زیادی از بچه ها مواجه شد😂 گفت:چه خبره چرا همتون اینجایین؟ خانم کانتاین گفت:میکای و دوستاش با لینجا و لارین و پیرل دعواشون شده که البته میتونستم تو کلاس حلش کنم ولی انگار میکای و دوستاش دارن هر روز لینجا و لارین و پیرلو اذیت میکنن برای همین اومدن اینجا. تو دلم گفتم:بفرما میکای خانم بیا جواب پس بده مدیر:خب یکی توضیح بده چی شده لارین روک و راست گفت:خانم میکای و دوستاش همش مارو تو کلاس و حیاط اذیت میکنن وقتی میریم تو حیاط هی میان اذیت میکنن امروزم تو کلاس هر کدومشون یه میز اختصاصی برای خودشون برداشتن هیچ کس جای نشستن نداره. مدیر:خب میکای حرفی داری یا بگم از چه چیز هایی محروم میشی؟ میکای با دلهوره گفت:خانم لیناردین..منو دوستام قصد بدی نداشتیم فقط شوخی بود.. مدیر:مگه ما نگفته بودیم هر گونه شوخی ای تو مدرسه غیر مجازه؟ میکای و دوستاش شروع کردن به ببخشید و خانم معزرت میخوایم و اینجور چیزا یه نفس راحت کشیدم و با لبخند محوی به التماس هاشون نگاه میکردم😏ولی دلم براشون میسوخت خیلی بدجور رو دست خوردن😂 مدیر:همه ساکت باشن!میکای و تمام بچه های دیگه غیر از لینجا و لارین پیرل برای 3 روز از میز های دو نفره محروم میشین و جلوی کلاس تو میز های تک نفره میشینین و 2 روز نمیتونی با یونیفرم به مدرسه بیاین!(مدرسشون اینجوریه که اگه با یونیفرم نیای کلا مقامت میاد پایین و بیشتر بچه ها مسخرت میکنن..یه چیز خیلی بدیه کلا..ولی اگه مدیر از یونیفرم محرومت کنه دیگه یه چیز افتضاحی میشه) دوباره بچه ها شروع کردن التماس کردن که مدیر یه دفعه گفت:همگی ساکت!برگردید سر کلاساتون! که راهی شدیم تو کلاس.یه دفعه میکای با صدای آرومی گفت:منتظر یه انتقام سخت باش..خودت میدونی که بدون یونیفرم اومدن یعنی چی؟وای به حالت بعد تموم شدن حرفش بخوام راستشو بگم از اینکه رستشون معلوم شد دلم خنک شده بود ولی از انتقام میکای یکم نگران بودم..سری قبلی که میکای با یکی دعواش شده بود نزدیک بوداون طرف از مدرسه برای چند هفته اخراج شه..نگران بودم.
وقتی کلاسا تموم شد و زنگ خورد منو لیا و پاری بدو بدو رفتیم بیرون مدرسه. من:بچه ها الان چیکار کنیم.میکای تهدیدم کرد میخواد انتقام بگیره..یادتونه چند وقت پیش با یکی دعواش شده بود میکای کاری کرد که نزدیک بود از مدرسه برای چند هفته اخراج شه؟ لیا:تهدید کرد؟چقد رو داره این دختر..من بودم از خجالت آب میشدم این اومده میخواد انتقامم بگیره.اونو که آره یادمه مدرسه کلا به هم ریخته بود چطور؟ پیرل:فکر میکنی میکای میخواد همون بلا رو سرمون بیاره؟ گفتم:آره..شایدم یه چیز بد تر.. 《فکش بک》 (بچه ها فلش بک یعنی برگشتن به گذشته الانم به اون دورانی که میکای با یکی از بچه ها دعواش شده بود برمیگردیم) از زبون لینجا* صبح گوشیم زنگ خورد.با خابالویی پاشدم کارامو کردم کیفمو برداشت رفتم پایین لقممو برداشتم و اومدم تو پارک منتظر بچه ها.وقتی اومدن و رفتیم مدرسه یه چیزی خیلی عجیب بود. لیا:چه خبر شده؟چرا همه انقد دارن پچ پچ میکنن پاری:میکای اونجا نیست!همیشه با دوستاش اونجا وایمیستادن الان نیستن. من:بریم تو هر چی هست تو حیاط خبری گیرمون نمیاد. رفتیم تو ساختمون که صدای جیغ جیغای میکای نزدیک بود پرده ی گوشمو پاره کنه.نمیدونستم میتونه انقد خوب جیغ بزنه.یکم رفتیم به صدا نزدیک شدیم که دیدیم همون دانش آموز جدیده که اسمش ماری هست اونجا داره به میکای جواب میده.تازه فهمیدم چی شد گفتم: بچه ها دعوا شده.اونم دعوای کی!ماری و میکای! بعد صدامو مثل مجریای کُشتی کردم و گفتم:خب خب ببینید امروز چه جنگی تو مدرسه داریم..بله!شرکت کننده هامون جلوی دفتر مدیر وایسادن و دارن جنگو شروع میکنن..میکای مارتین و ماری اِستین..واو عجب دعوایی بشه امشب!یه دعوای دیدنی و جالب داریم که نمیدونم سر چی هست..ولی به هر حال مطمعینا سوتی های فوق العاده ای داره که معلوم میکنه قراره حسابی بخندیم و مسخره کنیم..عالیه..😂و همچنین میخوایم کلی پاپ کرن بخوریم و این دعوای هیجان انگیزو تماشا کنیم..این جنگ جهانی چهارم قراره تو تاریخ ثبت بشه..به به عالیه.از همینجا میگم خیلی خوشحالم که میتونم جنگ جهانی چهارمو گزارش بدم..خب بریم که داشته باشیم جیغ های کر کننده ی خانم میکای مارتین رو. پیرل و لارین از خنده غش کرده بودن فقط آروم میخندیدن صداشون نره اونور تر پیرل انقد خندیده بود قرمز شده بود که از دیدن اون دوتا منم خندم گرفته بود😂میکای خدا خیرت بده انقد مارو خندوندی😂
داشتیم میخندیدیم که یه دفعه صدای میکای هممونو ساکت کرد:ماری استین یه انتقام سخت برات در نظر دارم حالا میای چوغولی منو پیش مدیر میکنی؟وایسا ببین دارم برات. اونجا بود که هر سه مون ساکت شدیم و فقط زل زده بودیم به اونجا.یه دفعه یاد دوستای میکای افتادم اینور اونور و نگاه کردم دیدم طبقه پایین پشت صندلی قایم شدن دارن میکای و ماری رو که طبقه بالا بوند نگاه میکنن.دیگه میکای به دوستای خودمش رحم نداشت حسابی عصبی بود.اون روز که مدرسه تموم شد رفتم پیش یکی از دوستای میکای،سازی روب.من:سلام سازی..چرا امروز پیش میکای نیستین؟ سازی مکثی کردو گفت:امروز عصابش خیلی خورد بود..ماری هم که فقط داشت گریه میکرد.. یه نگاه ناراحت و مظلومانه بهم کرد و گفت:روز خوبی نبود.. و بعدش رفت.الکی الکی قضیه داشت جدی میشد اگه اینجوری ادامه پیدا کنه مدرسه یه جورایی تخریب میشه والدین بچه ها هم اعتراض میکنن..چیکار کنیم. رفتم لارین و پیرلو پیدا کردم گفتم:بچه ها الکی الکی دعواشون داره جدی میشه اگه اینجوری ادامه پیدا کنه مدرسه کلا میره رو هوا از اونور هم والدین بچه ها شروع میکنن اعتراض کردن باید یه کاری کنیم.من از سازی پرسیدم میگه اونا هم نتونستن با میکای حرف بزنن هنوز عصابش خورده. لیا:این که آره خب..ولی به نظرت وقتی اونا نتونستن با میکای حرف بزنن ما میتونیم؟ پیرل:لیا راست میگه..اوضاع خیلی پیچ تو پیچه من:نمیدونم..فقط نباید بزاریم اینجوری پیش بره...
اون روزم تموم شد.شبش فقط داشتم به میکای و ماری و اون اتفاقا فکر میکردم..اصلا انتظار نداشتم میکای اینجودی عصبانی شه.اگه میکای میکایه یه بلای قوقا کننده سرش میاره.
خب بچه ها این پارت تموم شد امیدوارم راضی بوده باشین💖 به اطلاع برسونم الان که من دارم رمانو مینویسم 3:53 دقیقه صبحه و بیدار موندم تا از حمایتاتون تشکر کنم و پارت بدم😅😍💓 مرسی که خوندیدن خوشحال میشم نظرتونو درباره ی رمان بدونم🙆💙 خیلی خوابم گرفته نمیدونم تست کی منتشر میشه ولی به هر حال شبتون خوش😴
شب بخیر😴خوابای کیوت ببینین😴💙