سلاممممممممم خب سوپرایز دختر خون اشام فصل ۲ اومد🥳 ببخشید طول کشید خیلی داشتم فکر میکردم که چیکار کنم که دوباره داستا رو باز کنم ولی الان فهمیدم قراره سکتون بدم😂 من تا شمارو سکته ندم دست بر دار نیستم😆😂
کای اومد و با یه دختری که نمیشاسمش اینگار ازدواج کرده بود و یه پسر داشت برای تولد پسرش رفتیم خونشون اسم پسر چی بود ای بابا. لوکاس : الیسا الووو توی چه فکری هستی بیا دیگه دیگو منتظر گقتم باشه. رفتم او راستی اسمش دیگو هست اونجا داشتیم حرف میزدیم من یکم از جایه شلوغ خوشم نمیاد برای همین رفتم. کنار پنجره. داشتم به اسمون نگاه میکردم ستاره هایه درخشان ماه هم که الان انتظار دارید بگم کامل بود😂 ولی بگم نه ماه کل نبود
رفتم تو و تولد تمام شد داشتم برمیگشتیم که مامانم زنگ زد تقریبا ساعت ۱۲ بود گفت باید بیای زود باش منو لوکاس سریع رفتیم که ببینیم چی شده مامانم نشسته بود روی زمین. گفتم مامان چیشده یه عکس بهم نشون داد گقت این مادی واقعیت لوکاس زود تو سرش گفت برای این گفتید سریع بیایم بابا داشتم سکته میکردم منم یه خنده کویچکی کردم گفتم مامان واقعا برای این گفتی بیایم گفت نه فقط همین نیست لوکاس گفت پس الان عکس پدرتم میخواهد نشونت بده😂 مامانم گفت یکم جدی باش😑 لوکاس هم ساکت شد نشست روی مبل گفتم مامانم دیگه چی میخواهی بهمون بگی؟
گفت یادت میاد روز ۱۶ سالگیت توی بیمارستان بود همون خانوم هلینا. گفتم همون خانومی که نمیدونست کی هست گفت اره هتوز صورتش یادت هست گفتم امممممممم بزار قکر کنم اره بهم نگاه کرد گفتم چیه به عکس توی دستش اشاره کرد وقتی که عکس دیدم با حانوم هلینا مقایسه کردم 😐 کاملا شبیه هم بودن گفتم ولی اینجوری نمیشه گفت. خانوم هلینا در خانه کنار جنگل پیدا شد و کسی نمیدونه چطوری اون زنده مونده گفتم این حتما یه تصادفی چیزی بوده بلاخره خیلی ها هستند که شبیه هم باشن ولی فامیل نباشن لوکاس گفت و این تمکان داره اون خانوم خون اشام یا گرگنیه باشه که زنده مونده ولی مادر الیسا اخ ببخشید کاترین انسان بوده و اکه تبدیل به خون اشام میشد حتما ما با اون کاری نداشتیم یک که یک دفعه یکی
یک دفعه یکی میگه نه اینجوری نبود از سایه میاد بیرون یه زن مو سیاه چشم هایه عسلی و یکی از قسمت هایه موهاش طلایی بود گفت من انا هستم و میدونم دقیقا اون شب چه اتفاقی افتاد الیسا وای ببخشید کاترین. یک دفعه کلارا (مادر کاترین) گفت راحت باس بگید. الیسا. انا گفت باشه و ادامه داد الیسا هم اونجا بود برای بازی با جک رفته بود بیرون گفتم چی جک؟ گفت نه اون جکی که شما میشاسید یه پسر دیگه هست اون پسر من هست لوکاس گفت تو جک مارو از کجا میشاسی گفت. من همیشه شمارو دنبال میکردم گفتم چرا گفت پدرت قبل مردنش به من گفت حواسم بهت باشه گفتم و شما کی باشید🤨 اومد که بگه یک دفعه
که یک دفعه عمم اومد گفت هع اره تو راست میگی بهتر میگفتی پدر الیسا تو کشتی یک دفعه چشم هام درشت شد لوکاس بلند شد منو کشید سمت خودش اینگار ترسیده بود که بهم صدمه بزنن انا سریع فرار کرد گقت من دروغ نمیگم صداش تا دو تا کوچه حدقل رفت. عمه و چند نفر دیگه دنبالش بودن ولی نتونستن بگیرنش لوکاس هم با اونها رفت من موندم مراقب مامانم به مامانم گفتم چرا حرف اون گوش دادی که یک دفعه یه چیزی خورد توی سرم. افتادم روی زمین و مامانم داد میزد یکی دست پایه مامانم بست منم روی زمین هر ثانیه تار تار تر میشد یک دفعه به خودم اومدم پاشدم اون ادم روش کرد به من دیدم اون حانوم مبلیمو هست😐 گفتم شما اینجا یه لبخند عجیبی زد و بعد
لطفا لطفا لطفا نظر بدید که ادامه بدم یا نه ندم توی نظر ها بگید وقتی ۱۲ تا شد ادامه میدم قبوله 😍
چیسده؟ چرا هیچی یادم نمیاد بعد اینکه لوکاس وبقیه رفتند دنبال انا چرا دیگه بادم نمیاد کای اومد توی اتاق گفت حالت خوبه گفتم اره لوکاس کجاست گفت خب لوکاس میادش نگران نباش رفت دیگو اومد توی اتاق گقت خاله میای بازی مادر دیگو اومد گقت دیگو اون مریض تنهاش بزار گفتم عیبی نداره دیگو هم رفت بیرون مادرشم نشست کنارم گفت نگران نباس بلاخره لوکاس برمیگرده☺️ گفتم چی برمیگرده منظورت چیه زد توی سرش و یک دفعه با تند تند گفتند منظورم اینکه که خببببب اون رفته چند روز یا چند ما دیگه میاد سریع رفت نمیدونم اخ چرا اینجوری شد. وقتی خواستم پاشم اینگار سرم بدجوری درد گرفته بود و همه چی تار شد چشم هام باز کردم توی اتاق بودم مامانم😨 توی خون بود وقتی دقت کردم خون خودش بود هرچی به طرفش میدویدم بهش نمیرسیدم نمیدونم چرا یک دفعه داد زدم مامان گریم در اومد بود یک دفعه عصبانی شدم و بعد متوجه نشدم چیشد
داستان از زبون. دیگو
مامانم اجازه ندا با خاله الیسا بازی کنم بدجوری ناراحت بودم. رفتم توی اتاق یک دفعه خاله الیسا گفت ماماننننننن رفتم توی اتاق پدر مادرم هم اومدن وای خدایه من خاله الیسا موهاش ابی شده بود و چشم هاش ابی بابام گفت دیگو ببر مامانم دستم گرفت با خودش برد نمیدونم اونجا چه اتفاقی افتاد. مامانم سوار متور شد منم با خودش برد. بابام به مامانم زنگ زد گفت بیاید. مامانم هم منو برداشت برگشتیم خاله الیسا من کو خاله الیسا موهاش ابی و چشم هاش کاملا ابی شده بود و خنده هایه وحشت ناکی میکرد😈. و پدرم هم یه جا افتاده بود😱 مامانم گفت تو کی هستی الیسا گفت منم یادت نیست مامانم داد زد
ببخشید خیلی بد جایی قطع کردم و لطفا نظتون بهم بگید ببخشید قطع کردم اسمشو یادم نمیاد باید برم یه دور داستانم بخونم که اسمش پیدا کنم