
سلااااام👋🏻 این داستان: امتحان سخت...😉
از زبان ا.ت: بعد از کنسرت دیشب، بر خلاف پدرومادر من و کوک که خوشحال شدن، هیون بیشتر رو من حساس شده بود.😒 همش میگفت نباید به آیدلا زیاد توجه کنم ممکنه که سربهسرم بزارن و نیمه راه ولم کنن🤦🏻♀️من نمیدونم این بشر کی میخواد اینقدر حسود نباشه😑🤦🏻♀️ از زبان کوک:دیشب که عشقم به ا.ت رو تو کنسرت به همه گفتم، خواهرش بهم زنگ زد و ازم خواست که امشب بدون اینکه ا.ت بفهمه بریم خونش. منم موافقت کردم.🙂 خب برای اینکه ا.ت مال من باشه باید دل خانوادش رو بهدست بیارم و رازی کنم...😁
کوک: ا.ت!😊 ا.ت: بله؟!😊 کوک:امشب بریم بیرون؟😄 ا.ت:حتما!ولی به شرطی که تو راه برام شیرموز بخری!😄 کوک:تو بیا من هرکاری بخوای برات انجام میدم😘 جیهوپ:بهبه! کجا میرید به سلامتی؟ 😉 کوکی:بیرون!😌 نامجون:من چندتا رستوران خوب سراغ دارم اگه میخوایی...😀 کوک:نه ممنون!😌 تهیونگ اومد در گوشم زمزمه کرد: هرجا میری، مواظب باش ا.ت نپره!😬 کوک با صدای بلند و رسا: یاااا هیونگاا!😑 ا.ت:ساعت چند میریم؟🤨 کوک:هفت شب!🙂 ا.ت:الان ساعت چهاره من میرم حاضر شم!😀 کوک:باشه برو عزیزم!😁 ا.ت رفت... جین:ا.ت رفت؟🧐 یونگی:آره!😺 جیمین:یالا بگو کجا میخوای ببریش؟😉 تهیونگ:امیدوارم اینقدر خل نباشی که برید پارتی شبانه😑 کوک:میریم خونه مامان و بابای ا.ت.اما ا.ت نباید بفهمه! 🤫 همهاعضا:خیالت راحت!🤐 الان ساعت 6:30! کوک:ا.ت بیا دیگه😀 ا.ت:اومدم!🙂 بعلللله مثل همیشه خوشگل شده بود.😍 ا.ت:چطور شدم؟ 😊 کوک:محشر... چیز ینی بدک نیست! 😌 ا.ت:تو راس میگی😑 کوک:خب بیا بریم😉 از خونه رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم و پیش به سوی خانهی ا.ت!🥳
وقتی رسیدیم ا.ت کاملا تعجب کرده بود!😐 ا.ت:اینجا خونه منه!😳 کوک:درسته!🙂 یون اومد و در رو باز کرد.🙂 یون:سلام ا.ت😀 ا.ت:سلام😒 کوک:سلام😅 یون:سلام جئون شی!بفرمایید داخل.😒 وارد خونه خانوادهچوی شدیم... وای که چقدر فضای صمیمی و سرزندهای داشت🤩 (اسم مامانت=ا.م و اسم بابات=ا.ب) ا.م:سلام دخترم سلام پسرم😄 و بعد هردوی مارو بقل کرد ا.ت:سلام مامان. بابا کجاست؟🙂 ا.م: داره شام میپزه و خیلی مشتاق دیدن کوکشی هست.😄 کوک:لطفا کوک صدام کنید.☺️ ا.م:چه پسر باشخصیتی!😊 کوک:ممنون.😊 ا.ب:سلام🙂 کوک:سلام چویشی😊 ا.ب: خوشاومدی پسرم.🙂 یون:ا.ت اون پسره که قرارتو باهاش کنسل کردی هم دعوت کردم.😌 ا.ت و کوک:چییی؟😳 بعد یه آقای قدبلند و بور اومد. یون:ایشون جراح قلب هستند و خیلی معروف هستن.😌 به نظرم بهتر بود به حرف تهیونگ گوش کنم😑 آقاهه:سلام من کیم جونگاین هستم. و از دیدنتون خوشبختم خانم ا.ت!😉 ا.ت سرخ شده بود🙁
از زبان ا.ت: اعصاب برام نمونده بود... بدون اینکه به اون آقا سلام بدم دست یون رو گرفتم و بردم سمت اتاقم!😤 من در کل خیلی آدم خونسردی هستم اما سعی کردم آروم باشم ولی نمیشد😤 ا.ت:داری چه غلطی میخوری یون؟🤨 یون:خواستم ببینم چرا جونگاین رو رد کردی!که فهمیدم به خاطر جونگکوک بوده😏 ا.ت:خب؟🤨 یون:باهاش بهم بزن و رابطه جدیدی با دکتر... ا.ت:فقط خ.ف.ه شو...!🤬 به اطرافم نگاه کردم و ادامه دادم: ا.ت:تو با خودت چی فرض کردی؟برو سر خودتو شیره بمال.فکر نکن همه مثل تو ان!😠 اینو گفتم و رفتم پیش کوکیم.🥺 ا.ت:ببخشید مامان و بابا من و کوک کار داریم. و باید بریم خداحافظ.🙂 منتظر حرف کسی نموندم. دست کوک رو کشیدم و با خودم کشیدم و کوک بیچاره داشت خداحافظی میکرد.🤦🏻♀️ رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم...
کوک: ا.ت من معذرت میخوام. یون ازم خواست باهم بریم اونجا...😕 ا.ت:تقصیر تو نیست.😞 کوک: خواهرت مشکلش با تو چیه؟🤨 ا.ت:هیچی فقط اینکه یون میخواد من مثل خودش باشم و من اصلا دلم نمیخواد که شبیه اون بشم.😔 کوک: چرا مگه چی شده؟🙁 ا.ت:هیچی بیخیال🙃 راه افتادیم سمت خوابگاه... 🚗
از زبان کوک:رسیدیم و ا.ت بدون حرفی رفت اتاق خودش... نگرانش شدم😟 جین:زود برگشتید😐 کوک:اره راستش مشکلی پیش اومد و ما هم برگشتیم.😖 تهیونگ:چی شده پسر؟🤨 داستان رو کامل براشون تعریف کردم... همه کلافه شدن. جیمین:شاید این یه امتحان بوده!🤔 جیهوپ:آره یه امتحان سخت که واکنش تو رو به چالش میکشید!😉 کوک:ولی ا.ت خیلی ناراحت شد.😟 جین:بیا براش چاینبات ببر خوب شه!😌 نامجون:این از کجا دراومد؟😐 جین:مامانای ایرانی وقتی بچههاشون مریض میشه اینو بهش میدن.😌 اعضای بیتیاس بیچاره:😐🤦🏻♀️😂 منم رفتم دوتا شیرموز بردم تو اتاق ا.ت...
از زبان ا.ت: رو تختم نشسته بودم و افسوس میخوردم که کوکی همینطوری در رو با لگد باز کرد و اومد رو تختم نشست.😐 ا.ت:چیزی شده؟🤨 کوک:تو یه چیزی رو کاملا فراموش کردی!😑 ا.ت:چی رو فراموش کردم؟😐 آروم به صورتم نزدیک شد و ب.و.س.ی.د.م😳 کوک:یک این و دو شیرموز قبل خواب.😊
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
آفرین به خودم عالی بود😐😂دیگه رد دادم