
این داستانه جدیمه
توضیحات درباره ی داستان : درباره ی دختریه به اسم آنتولا که رییسش میخواد اخراجش کنه دلیل اخراجشم اینه که سر وقت به آشپز خونه نمیاد برای همین آنتولا میگه یه دستیار میخواد و رییسشم یه پسری به اسم لوئیس رو میفرسته تا دستیار آنتولا شه
آنتولا : لوئیس برو لیست سفارشارو بگیر لوئیس : چشم خانم دینگ دینگ آنتولا : بذار ببینم کیه وای دوستامن بذار ببینم ساعت چنده وای ساعت ۶ شده باید تا ساعت هفت برسونم خودمو اونجا آنتولا : سلام واندا خوبی واندا : قرارمون که یادت نرفته آنتولا : نه بابا تو راهم لوئیس : خانم لیست سفارشارو گرفتم پیتزا برای میز شماره ۱ مرغ سوخاری برای شماره ۲۵ و ..... آنتولا : لوئیس یه زحمتی برات دارم میشه تو غذا هارو آماده کنی
لوئیس : چشم خانم فقط کی اونارو ببره آنتولا : خودت ببر دیگه لوئیس : چشم خانم آنتولا : من برم سریع خودمو برسوم اونجا
آنتولا :بالاخره رسیدم عه واندا اومده سلام واندا واندا : سلام عزیزم خبری نداری بقیه کی میرسن آنتولا : اوناهاش اومدن پس بریم تو هتل واندا : بریم آنتولا : سلام آقا میشه یه اتاق به ما بدین رئیس هتل : بله اینم کلیدش بفرمایید برید تو اتاق
آنتولا : عزیزم من میرم یه دوش بگیرم واندا : وایسا تلفنت داره زنگ میخوره آنتولا : بده ببینم کیه وای رئیسمه رئیس : آنتولا تو اخراجی سر ساعت کارت محلو ترک کردی آنتولا : عه چشم رئیس خدانگهدار { با ناراحتی } واندا : چی شده آنتولا : هیچی عزیزم اخراج شدم میخوام آشپز خونه ی خودمو باز کنم. تو هم میای کمک واندا : از خدامه فقط پولش چی
آنتولا : عه راست میگی فعلا بذار از تعطیلات لذت ببریم واندا : ولی تو اخراج شدی چجوری میتونی راحت باشی آنتولا : نگران نباش دوستم یه رستوران داره میتونیم بریم اونجا واندا : باشه
ادامه ی داستان در پارت بعد
فالو = فالو
بیا نتیجه چالش داریم
و.........
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)