خب اینم از پارت ۱۲ داستان قراره جالب بشه!
۱ سال بعد : از زبان امیلی: هنوز پلیس قاتل رو پیدا نکرده ، ولی دیگه برام مهم نیست ! مردم یک روزی از این دنیا میگن ، مهم نیست به چه روشی ،ولی هر کاری کنی بر نمی گردن . پدرم همیشه میگفت : از چیز هایی که الان داری غافل نشو چون اون ها رو از دست میدی ! درسته من الان دوست ها مو دارم ، باشه من و گابریل بعد ۱ سال دوست شدیم ولی دوست های معمولی😌😌😌
هفته ی دیگه تولدمه و خیلی هیجان زده ام ، میدونی سال پیش وقتی به سن ۱۸ رسیدم تولدی نگرفتم ( ۲ ماه بعد مرگ پدرش روز تولدشه) ، فقط چشمان پر اشک بود ، ولی امسال دوستام بهم گفتن که جشن تولدم امسالم قراره عالی بشه 👌🏻👌🏻👌🏻😁 ، هیچی تا الان در مورد هدیه ها و... از تولدم چیزی نگفته ، میگن قراره سوپرایز بشی 😃😁
از زبان گابریل: یک سال از اون قضیه میگذره ، و ۱۹ سالمون شد . هفته ی دیگه تولد امیلی و خیلی خوشحالم که داره بالاخره به زندگی عادی ش بر میگرده 😃 جین گفته قراره بی تی اس رو بیاره ، آهری گفته قراره براش گردنبند بخره منم یک نقاشی از خودش ، بهش میدم 😅 جیسو هم میاد و البته بلک پینک، آهری گفته قراره یکی از دوستاش هم بیاره ، خیلی دوست دارم بدونم اون دوست کیه ؟
در دانشگاه ( وقت تعطیل شدن ) از زبان آهری : بالاخره کلاس تموم شده، رفتم پایین کایلی اومده بود دنبالم ( کایلی در واقع عکس پروفایل) و با موتورش اومده و همینطور با کلاه کاسکت ش که روی سرش رفتم سمتش گفتم : کی اومدی زمین ؟ کایلی : امروز صبح ، واقعا جای قشنگی . آهری : 😊 کایلی : شاهزاده ( امیلی ) اینجا درس میخونه ؟ آهری : آره . که یکدفعه آژیر اتش دانشگاه به صدا در اومد . کایلی : آژیر آتیش از دانشگاس؟ آهری : فکر کنم آره . دانش اموز ها فورا از دانشگاه اومدن بیرون ، آهری از یکی پرسید چی شده ؟ _ دانشگاه آتیش گرفته !! آهری : 😧 جین : هی آهری آهری : سلام جین : گابریل رو ندیدی ؟ آهری : نه ، چطور ؟ جین : نیست ! امیلی هم نیست ! آهری : نکنه تو آتیش اند 😧😧😧
در دانشگاه از زبان امیلی: داشتم وسایلم رو جمع میکردم ، همه قبل من رفته بودن ، که یکدفعه صدای آژیر رو شنیدم ! فورا ترسیدم و از کلاس رفتم بیرون ، ( کلاس آخر راهرو بود و البته راهرو خیلی دراز بود ) شروع به دویدن کردم 🏃🏻♀️🏃🏻♀️ به اول راهرو رسیدم که یکدفعه سقف بالای سرم شروع به ریزش کرد و......
و یکدفعه یکی دست من رو گرفت ومن رو کنار کشید ! نتونستم ببینمش ، اصلا کسی اونجا نبود ! خیلی ترسیدم که یکدفعه گابریل صدام کرد ! گابریل : امیلی !!! امیلی: تو اینجا چی کار میکنی ؟ گابریل : تو چی ؟ امیلی : تو کلاس بودم . گابریل : منم تو حیات پشتی بودم ، آژیر رو شنیدم خواستم بیام بیرون که یکدفعه تو رو دیدم . گابریل به اون طرف نگاه کرد و گفت : سقف که ریزش کرده
گابریل : حالا چی کار کنیم ؟ امیلی : نمیدونم باید یک راه دیگه ام باشه. گابریل : فکر نمیکنم 😔 امیلی : حالا اینقدر مثل اختاپوس نباش ! گابریل : چی 😳 ؟ امیلی : اختاپوس همه نظر منفی میداد . گابریل: امیلی ، تو ، تو زندگیت فقط همین کارتون رو دیدی ؟ امیلی : چی ؟ نه ، معلومه که نه ! گابریل: آخه من رو به فقط شخصیت های درونش شبیه میکنی ، این همه کارتون با شخصیت ها و اخلاق های متفاوت ، مثل پسر شجاع ، میکی موس ، باب اسفنجی نه این نه ، پوکویو نه این امسال اومده ، هایده نه فکر کنم هایدی بود حالا هر چی ! وسط آتیش وقت ایناس؟ کل مدرسه نه دانشگاه ! کل دانشگاه داره میسوزه ، باید به فکری باشیم ! امیلی : باشه ، بیا بریم اصلا روی پشت بوم ! گابریل : ولی چطوری بریم ؟ در ها همه قفل ه . امیلی : راست میگی 😔
امیلی : بیا بریم زمین تنیس ، چطوره ؟ اونجا حداقل میتونیم داد بزنیم و همچنین اونجا فضای بازه . گابریل : آفرین 👌🏻 و به سمت اونجا حرکت کردیم خداروشکر آتیش خیلی زود اوج نگرفت و ما وقت فرار داشتیم
باید این راهرو رو رد کنیم تا به اونجا برسیم ، گابریل اول رفت ولی وقتی من خواستم بدم یکدفعه سقف ریخت و سد راه شد ، گابریل از اون طرف : امیلی ، امیلی !!! امیلی : من خوبم تو برو فعلا کمک بیار ، زود باش ! گابریل : باشه ! سرمو برگردوندم که یکدفعه .....
خب اینم از پارت ۱۲ فکر میکنید امیلی کی رو دید ؟