سلام سلام اومدم یه پارت از داستانم بزارم اگه خوشتون اومد داخل کامنتا بگید بقیه اش هم بزارم
امروز غذای مورد علاقه ام رو درست کردم بعد رفتم نشستم تو بالکن خوردم و از خودم تعریف کردم و عکس غذامو پستش کردم تو یه دقیقه انقدر لایک خورد که شوکه شدم اصلا یادم نبود که چطوری انقدر مشهور شده بودم اگه یهویی بعد این
همه زحمت یه روز بیدار بشم ببینم صدامو از دست دادم چی اصلا اگه همه اینا خواب و رویا باشه بس کن پسر اینا چه فکری هستن می کنی بلند شدم رفتم داخل یه قهوه خیلی تلخ درست کردم و خوردم شاید دیگه از این فکرا نکنم خیلی تلخ بود اهههههه حالم بد شد دیگه این چی بود رفتم حمام و یه دوش گرفتم اومدم بیرون لباس پوشیدم و رفتم
یه خورده تو سئول بگردم وقتی داشتم می رفتم یه پسر بچه اومد بهم گفت عمو شما بوته فلفل نمی خواهی به بوته ها نگاه کردم خیلی سرحال بودن دوتا بوته فلفل دلمه گرفته دوتا فلفل قرمز دوتا هم فلفل سبز و یه زنبیل هم گرفتم و
بوته فلفل هارو گذاشتم داخلش و برگشتم سمت خونه که یادم افتاد آب پاش نگرفتم برگشتم آب پاش بگیرم که دیدم مغازه رو بستن و رفتن دوباره برگشتم سمت خونه و درو باز کردم و رفتم
داخل گلدان فلفل ها رو عوض کردم و بهشون آب دادم سرحال تر از قبل شدن نشسته بودم روی مبل داشتم تلویزیون تماشا می کردم که چن بهم زنگ زد و گفت خیلی وقته ندیدمت آماده شو بیا بیرون بریم کافه اول گفتم ولش کن حوصله ام نمیشه گفت بیا هوات عوض میشه سهون و بکهیونم اینجان با خنده گفتم چرا این دوتا اعصاب خورد کن
و آوردی باشه الان میام آماده شدم و رفتم بیرون پیش بچه ها باهم رفتیم کافه سهون بابلتی گرفت بکی هات چاکلت منو چن هم قهوه گرفتیم داشتیم می خوردیم که دیدم همه رفتن فقط ما چهار تا اینجاییم یهویی ده نفر سیاه پوش اومدن داخل صاحب مغازه درو قفل کرد ما همونجا نشسته بودیم رفتیم بزنیمشون که یه یکیشون گفت کار خطایی کنین آقای پارک چانیول میمیره
کنجکاو شدم بدونم چانیول چی میشه آخرش 🥺💔
بچه ها پارت دوم و گذاشتم برید خونید😉😁
باحال بود:)💕
وایییییی خوندمششش عالییییییی😍😍💖💖💖 پارت بعد رو بزار وگرنه 🔪..... 😂💖 رامیلا منتظرشماااااا اکر نزاری میام تو خوابت اذیتت میکنم 😂👻💖💖
عالیی بود🌈💙