اینم از پارت ۷ امیدوارم لذت ببرید
انچه گذشت : از اینجا برو نمیخوام ببینمت من هیچ حرفی باهات نداره . مگه تو بهم علاقه نداری؟😨
مرینت : معلومه که نه من بهت علاقه ندارم برو گمشو 💔 ادرین : 😔 اوهوم خدانگهدا 💔 ادرین از اونجا با ناراحتی و گریه رفو 💔 الیا : دختر چیکار کردی 😔😳
مرینت : دیگه دوسش ندارم دیگه بهش علاقه ندارم اون عاشق یکی دیگس بره گمشه 💔💔😔😔 الیا: ولی .. مرینت : تو هم برو نمیخوام هیچ کسو ببینم برو 💔
مرینت با گریه رفت توی اتاقش و تا جایی که تونست گریه کرد😢😢 مرینت : من عاشق کسی شدم که نباید میشدم ادرین هیچ وقت نخواستم 😔
ادرین رفت توی اتاقش و تا جایی که تونستت گریه کرد😢😢 ادرین : مرینت هیچ وقت نخواستم اون عاشق یکی دیگس اون عاشق لوکاست 😔
ادرین رفت پیش ناتالی و گفت : ناتالی میخواهم با پدرم صحبت کنم وقت داره؟ 😖 ناتالی : اره برو تو 😄 ادرین : پدر من میخواستم درباره ی یک موضوع مهم باهات صحبت کنم پدر من بدون مرینت نمیتونم توی این شهر باشم اممم یعنی نمیخوام دیگه اینجا باشم 😔 حق با تو بود اینجا شهر مناسبی برام نیست میخوام برم شانگهای اونجا درس میخونم 😵 گابریل : باشه پسرم فردا با هواپیما میفرستمت شانگهای 😔 البته باید بری پیش فامیلامون توی شانگهای 😖 ادرین : باشه پدر😳 در خانه ی مرینت🛍💔😐 تام: ادرین میخواد از این شهر بره خداحافظی کرده ازم💔 سابین : اره از منم خداحافظی کرده😔 مرینت : چی !💔💔
عالیه زودتر بعدی رو بزار
راستی آجی میشی من مهسا 13
باشه حتما
آره من ملیکام ۱۲ سالمه خوشبختم
عالی بود اجی این داستان اولین داستان میراکلسی هست که من تو تستچی خوندم من همیشه راجب بی تی اس خوندم.
امیدوارم خوشت اومده باشه