
بچها داستانم کم طرفدار داره😢
الکس:تازه فهمیدی من:خیله خب بریم دراکو:الان! تازه از مرگ برگشتی دختر بزار یکم استراحت کنیم من:اوکی ولی باید زود بریم دراکو:یه سوال اگه همه تیکه هارو پیدا کنیم چی میشه؟ من:نمد الکس:منم نمیدونم دراکو:خیله خب درست فهمیدم ما الان داریم جونمونو میزاریم کف دستمون برای چیزی که نمیدونیم چیه از کجا معلوم رِوِنا رو بشه پیدا کرد الکس:همینه که هس من:خب تا وقتی ریسک نکنیم نمیدونیم چین دراکو:نه با جونمون من:بیخیال میدونی اگه رِوِنا رو پیدا کنیم ممکنه چن نفر دیگرم پیدا کنیم دراکو:جون من مهم تر از جون بقیس از سر راه که نیاوردمش الکس:اوکی اگه میخوای میتونی بری دراکو:عمرا جارو برای تو باز کنم من:وات الکس:چیزی نیس مالفوی فقط میخواد بیاد تو چشم دراکو:و عمرا بزارم تو بیای تو چشم من:خیله خب بسه اینقد بحث نکنین
الکس داشت با صندوقچه اونور ور میرفت منو دراکوام نشسته بودیم یه ور دیگه دراکو:خب..میتونم یه چیزی بگم من:اره چی دراکو:راستش چن وقته میخواستم بگم....خب..اه اصن میگم دوست دارم یهو از صتدلی بلند شدم جلوش وایستادم من:واتتت دراکو بلند شد دستامو گرفت:همین من دوصت دارم سعی کردم فراموشت کنم ولی نتونستم نتونستم چشماتو فراموش کنم میدونی چقد با خودم کلنجار رفتم ولی نشد این نه وابستگیه نه یه احساس زود گذر چن ماهه که شده و وقتی باهم اونجا وقت گذروندیم فهمیدم جدیه من:امم...خب..الکس:بریم یهو نگای الکس کردیم من:اره بریم وای خدا چیکار کنم مگه این ازم متنفر نبود اخلاقش عوض شده بود ولی نمیدونستم که همچین چیزی میشه فک کنم منم...نه دفعه بعد قاطعانه بهش نه میگم داشتیم میرفتیم تا اگه خدا بخاد یه زنگی چیزی جلومون سبز بشه تو اتاقارو میگشتیم رفتم تویه اتاق دور و برشو نگا کردم چیزی نبود که دراکوام اومد تو همون اتاق
دراکو:میگم..من:منم دوست دارم دراکو:واقعا من:اره منم میخواستم قبول نکنم ولی نشد و اره دوست دارم رفتم جلو و ب.غ.ل.ش کردم قدش خیلی بلند بود خودمو بالا کشیدم اونم همراهیم کرد بعد اومدم بیرون بهش لبخند زدمو رفتم تو یه اتاق دیگه باورم نمیشد میخواستم مگه قرار نبود بهش نه بگم چیشد ولی بهرحال الان هم حاله بهتری دارم همم اینکه دیگه خودمو گول نمیزنم داشتم تو اتاقو میگشتم که یکی دیگه از اون عجوزه ها اومد تو اون:کدومتون خواهر منو کشتهههه سری برگشتم این طرف دراکو و الکسم اومدن ولی اونا پشتش بودن اومد نزدیکم مجسمه ای که اونجا بودو برداشتمو زدم بهش ولی طوریش نشد من:تو چی هستی اون:ببند دهنتو راه فراری نبود امیدم به این بود که حداقل اونا رو نبینه اونا بتونن یه کاری کنن
اومد نزدیکو نزدیک تر اون دوتا اون پشت داشتن دست و پا میزدن میله پیدا کنن اونم همینطور نزدیک تر میومد انگار اروم میومد که اول بترسونه بعد بکشه زنیکها.ن.ت.ر ازینکه راهی به جز وایستادنو امیدوار بودن نبود بدم میومد که یهو دراکو:من کشتمش دیدم برگشت اون:باشه پس اول تورو میکشم بعد اونا و سری طرف دراکو منم یه مجسمه دیگه زدم بهش اون با داد:چرا نمیفهمی تاثیری نداره دختره ی احمق من:اون که داره و الکس میله رو زد تو قلبشو قلبشو دراورد الکس:باورم نمیشه به این اسونی مرد من:خب عجله همیشه همچیو خراب میکنه دراکو که دستش خون میومد:اسون بود واقعا اسون بود داشتیم میمردیم منکه صد بار سکته زدم دستمم کند من سری رفتم از تو کیفی که الکس همش همراهش بود یه پارچه برداشتمو بستمش
من:درد نداره؟ دراکو:نه ....الکس:بچها یهو نگاش کردیم قضیه چی بود هر دفعه منو دراکو بهم نگا میکردیم یا تنها میشدیم الکس میپرید وسط الکس:بریم پیدا کنیم ماام رفتیم پیدا کنیم همه جا رو گشتم چیزی نبود امیدوار بودم اونا پیدا کرده باشن ولی نکرده بودن تا دراکو:بچها یه زنگ پیدا کردم سری رفتیم تو اتاقی که دراکو بود دراکو:اونجا به جایی که اشاره کرده بود نگا کردیم یه زنگوله اون بالا بود ولی زیاد معلوم نبود الکس:خب حالا باید چیکارش کنیم دراکو:نمد من:شاید باید تکونش بدیم دراکو:شاید الکس از پله ها بالا رفت ولی دستش نمیرسید دراکو:یه وسیله بردار الکس یه چیزی برداشت زد بهش من:خب حالا چی دراکو:دیگه زنگ نیس؟ الکس یکم نگا کرد:اره ولی طرف شماست من:کجا الکس:زیر اون میز یه زنگوله کوچیکه رفتم زیر میز و زدمش یکم دور و برو نگا کردم من:دراکو یکی پشت اون کمده دراکو رفت زدش دراکو:هی ویلر یکی بین اون دوتا دیواره الکس زدش میخواستم از زیر میز بیام بیرون که سرم خورد بهش:| دراکو خندید من:به خودت بخند که اون جا بزور دستتو بردی پشت کمد دراکو دستشو بزور دراورد الکسم اومد
من:همه حالتون خوبه دراکو:اره عشقم من تعجب کردم ولی خوشم اومد الکس:عشقم؟ دراکو:اره ما دیگه باهمیم الکس:مطمئنی ارلین مگه ازش بدت نمیومد من:اره ولی نه دیگه الکس:اها نمیدونم چرا ولی به نظرم الکس یکم ناراحت شد من:خب الان چی چرا چیزی نشد یهو زمین لرزید و صدای اون عجوزه اومد اون:شماها دخترامو کشتین منم شمارو میکشم نمیزارم فرار کنین یهو اومد میله برداشتیم هممون الکس رفت طرفش من:نه وایستا میله رو زد تو قلبش ولی شونش بدجوری اسیب دید عجوزه هه افتاد من:چیکار میکنی ممکن طوریت شه الکس:حالا که زیاد نشد بیاین قلبشو دربیاریم اما یهو بلند شد و تبدیل به یه پرنده بزرگ شد اونجا ریخت و خراب شد و ادمایی که اونجا بودن ازاد شدن من:رِوناا رونا:ارلین بچها اون...چیه الکس و هممون بهش چیز میز میزدیم ولی فقط ضعیف تر میشد یه نفرو کشت باورم نمیشد یه میله دیگع پرت کردم پاش قط شد و ترمیم نشد واسه همین افتاد زمین اما کلی ادم بی صورت میفرستاد من بلند داد زدم:همتون برین طرف اولین جسمی که اومد جلوتون اینجوری میرین خونتون ولی طرف چیز دیگه ای نرین همه رفتن اخرین میله رو پرت کرد اون پودر شد و مرد ولی یه گیاه عجیب دورمون رشد کرد قبل اینکه زیاد بیاد بالا رونا رو پرت کرد طرف ما ولی خودش موند اونور من:نهههه داستانم کم طرفدار داره😭🌈
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود ♥️♥️
♥️🌈
پارت بعد😐
در راهه♥️🌈
دراکو رو بکشی من میدونمو تو😐🔫
😂😂🌈
عالیییییییی بود💚💚💚
زود پارت بعدو بزار جای بدی کات کردی😑❤
میزارم♥️🌈