
پارت هفت اومده هورا هورا 😄😄😄😄😄
کت توی سرما بی هوش شده بود 😢💔 اوردمش تو خونه خودم روش پتو انداختم تا به هوش بیاد . کم کم داشت به هوش میومد . . . از زبون آدرین 👟 \ کت نوار 🐾 : چشمام رو باز کردم . . . دیدم مرینت با لبخند قشنگی😊 داره به هم نگاه میکنه . بدنم یکم گرم شده بود . گفتم :« مرینت ؟ تو اینجا چیکار میکنی ؟ 😕 من کجام ؟ » گفت :« نترس ☺ من ترو از سرما نجات دادم . . . فکر کنم سرما خوردی 😟 » گفتم :« ممنون ☺ نه بابا سرما نخورم . . . وای صبر کن لیدی باگ چی 😦 » مری گفت :« ببین باید یه چیزی رو بهت بگم » گفتم :« چی ؟ صبر کن . . . تو میخوای بگی که . . . » گفت :« آره من لیدی باگم 😫 » گفتم :« ل . . . لیدی باگ ؟ امکان نداره 😶 » گفت :« تیکی ! خودت رو نشون بده » یهو دیدم تیکی ظاهر شد . یعنی تمام مدت مرینت که هی بهش میگفتم شی ایز جاست فرند همون لیدی باگی بود که عاشقش بودم ؟ 😱
مرینت یه دختر خجالتی و دست و پا چلفتی چطور میتونه لیدی باگ ، بزرگترین قهرمان پاریس باشه ؟ 😱 تازه مگه مرینت مولتی موس نبود ؟ گیج شده بودم . . . مرینت گفت :« میدونم باورت براش سخته . . . من یه دختره ی دست و پا چلفتی بی عرضه ام چطور میتونم لیدی باگ باشم ؟ 😣» بغلش کردم و آروم در گوشش گفتم :« این حرفو نزن ☺ تو دختر با عرضه ، شجاع و قوی ای هستی ! خیلی خوشحالم که هم کلاسی ام عشق زندگی ام هم هست 😍 » مرینت گفت :« چی گفتی ؟ 😮 » گفتم :« پلگ ، کلوز این » و تبدیل به آدرین شدم . مرینت همین طوری با دهن باز بهم خیره شده بود . یهو صورتش سرخ شد و از بغلم اومد بیرون . آره این همون مرینتیه که از آدرین خجالت میکشه . مرینت گفت :« ب . . با . . . باورم . . . نمی . . . تو . . آآ . . . آدرینییی ؟؟ 😱 » گفتم :« معلومه که هستم ! توقع داشتی کی باشم ؟ »
مرینت با خجالت گفت :« من همیشه عاشق آدرین بودم . . . و به خاطرش دل کت نوار رو میشکوندم . . . و الان یعنی آدرین همون کت نواره ؟ » گفتم :« منم دل مرینت رو به خاطر لیدی باگ میشکوندم ؟ » یهو یه لحظه تو سکوت فرو رفتیم و همه ی اتفاقات از جلو چشمامون رد شد . یهو هردوتامون زدیم زیر خنده . گفت :« خدایا این خیلی خنده داره که تمام مدت عشقت کنار دستت بوده ولی تو نمیفهمیدی 😂 خدایا ! تمام آرزوم این بود که با آدرین وقت بگذرونم در واقعا نمیدونستم همیشه هر روز باهاشممم 😂 »( نویسنده : کجاش خنده داره ؟ 😐 این همه با این کار تون ما میراکولر های بیچاره رو عذاب دادین 😑😐 ) منم خندم گرفت . . . هروز عشق زندگیم تو کلاسم بود 😂 یهو قیافه بابام از جلو چشمم رد شد . . . لبخندم مهو شد . . . مرینت خودش قضیه رو فهمید و آروم دستش رو گذاشت رو شونم و بهم نزدیک شد .
از زبون مرینت 🌸 \ لیدی باگ 🐞 : ازش پرسیدم :« به خاطر بابات ناراحتی ؟ 😔 » جوابی نداد . نفسم رو بیرون دادم . سرش رو گرفته بود پایین . اوردمش بالا و تو چشماش نگاه کردم . چشم هایی سبز رنگ زیبا که ازشون غم میبارید . میتونستم جمله " از زندگی خسته شدم " رو توی چشماش میدیدم .دیدم آروم آروم داره چشماش پر اشک میشه ؛ به خاطر همین پریدم بغلش . قبلا حتی خجالت میکشیدم باهاش حرف بزنم . اونم منو بغل کرد . بهش گفتم :« میدونم چقدر ناراحتی ، ولی خب راستش . . . به نیمه پر لیوان نگاه کن . . . الان بابات پیش مامانت باهم دیگه خوشحالن 💞😃 . . . تازه . . . ما دوتا بهم رسیدیم . . . دیگه با هم دیگه غمی نداریم 😊 » بدون اینکه لبخند بزنه و با بغض کوچیکی گفت :« اگه اون دوتا با هم خوشحالن ، چرا من نرم پیششون تا شاد باشم ؟ 😢 »
مرینت با چهره ناراحتی گفت :« این چه حرفیه میزنی آدرین ؟ 😟 دیگه همچین حرفی نزنیاااا !!!نمیزارم تو هرگز منو ترک کنی هیچوقت 😟😠 » یهو صدای پا اومد . . . مرینت خیلی سریع متوجه صدا شد و منو گذاشت تو کمد . بهم گفت :« هیچی نگو » و بعد درو کمد رو بست . صدای مامانش رو شنیدم که میگفت :« مرینت داشتی با کی حرف میزدی ؟ » گفت :« هیچکس 😊 » مامانش گفت :« آخه صدای حرف زندنت میومد » مرینت گفت :« حتما خیالاتی شدی مامان . تو برو بخواب 😉 » صدای در و شنیدم که بسته شد . آروم در کمد رو باز کردم . مرینت گفت :« نترس بیا مامانم رف . » و بعد یه لبخند شیرینی بهم زد . از اون لبخند هایی که براشون غش میکنی ☺ اون شب رو همش با مرینت حرف میزدم . اصلا نگاه نمیکردم ساعت چنده ، فقط همین طوری به اون صورت خوشگلش نگاه زل زده بودم و صدای قشنگش رو گوش میدادم .
چشم های آبی ای که مثل اقیانوس زیبا بودند . صدای خوشی که شبیه فرشته ها بود . اون لبهای صورتی قشنگش . همین طوری داشتم به صداش گوش میدادم که یهو حس کردم نوری خورد تو صورتم . خورشید طلوع کرده بود 🌞 باورم نمیشه زمان انقدر زود گذشت . مرینت خوابش برده بود . منم رفتم بغلش به امید اینکه خوابم ببره . . . کمی بعد . . . آروم چشمام رو باز کردم . . . اولین باری تو این هفته بود که خوب خوابم برده بود . . . رو تخت مرینت بودم . مرینت پیشم نبود . . . یعنی کجا رفته بود ؟ میخواستم در اتاقش رو باز کنم اما میترسیدم مامانش پشت در باشه و منو ببینه 😦 ولی بالاخره لای در رو باز کردم و یه نگاهی انداختم . کسی نبود . . . با قدم های آروم از اتاق اومدم بیرون و از پله ها رفتم پایین . فقط مرینت اونجا بود . . . داشت صحبونه درست میکرد . . . گفت :« چن عجب گربه ی خوابالو ما بیدار شد 😂 » گفتم :« چقدر زود بهم عادت کردی 😏 »
مری پرسید :« منظورت چیه ؟ » گفتم :« دیگه پته پته نمیکنی و خجالت نمیکشی » صورتش سرخ شد و با لبخندی کوچیک گفت :« دلیلی نداره خجالت بکشم ☺ » « حالا بیا صحبونه بخور » من پرسیدم : مامان بابات کجان ؟ جواب داد : رفتن بیرون عصر میان . . . بعد از خوردن صحبونه با هم دیگه کلی خوش گذروندیم . گیم بازی کردیم . فیلم دیدیم . تمام تلاشش رو میکرد که حالم رو خوب کنه . داشتیم هم دیگه رو قلقلک میدادیم که یهو صدای کلید توی در اومد . بدو بدو رفتم اتاق مرینت و از پنجره پریدم بیرون . ۶ ماه بعد . . . از زبون مرینت 🌸 \ لیدی باگ 🐞 : با آدرین خیلی صمیمی شده بودم 😃 بالاخره داشتم به آرزوم میرسیدم . . . هر روز آخر هفته ها با هم میرفتیم بیرون . . . تو روزهای بارونی ، میرفتیم زیرش قدم میزدیم☔ بعضی موقع ها هم خونه میموندیم و با هم کتاب میخوندیم . 📕 برام پیانو میزد و بهم یاد میداد. کم کم داشتم یاد میگرفتم . . . به نظرم ساز خیلی قشنگیه :)
اون همیشه بهم میگه صدام خیلی قشنگه ؛ به خاطر همین وقتی پیانو میزد باهاش میخوندم . بعضی موقع ها میاد خونمون و بابام سعی داره بهش شیرینی پزی یاد بده ☺ الان فقط بلده کروسان درست کنه . چون باباس آدرین فوت کرده . . . من شدم طراح اون 😍 بدبختانه نمیدونم چرا ولی مامانم زیاد از آدرین خوشش نمیاد :( همیشه خیلی سرد باهاش رفتار میکنه 😞 راستی من یه چیزس کشف کردم ☺ من استعداد تو شعر نوشتن دارم 😃 یه آهنگی نوشتم اسمش miraculous هست :) another day یه روز جدید i'm back at school من میرم مدرسه i think about him تو فکرشم چون he's so cool اون خیلی جذابه he looks at me اون نگام میکنه i look away من یه طرف دیگه رو نگاه میکنم but does he see me anyway ولی اون هنوز خیره به منه oh oh oh او او او he's got me spinning round اون سرمو گیج میاره oh oh oh او او او my feet are off the ground پاهام از زمین خارجند oh oh oh او او او and when the sun goes down و وقتی خورشید غروب میکنه that's when i become وقتیه که من میشم . . . miraculous معجزه اسا simply the best بهترین بودن اسونه up to the test امتحان شروع میشه when things go wrong وقتی مشکل پیش میاد miraculous معجزه آسا the luckiest خوش شانس ترینه the power of love قدرت عشق always so strong همیشه قوی ترینه :-) . . . یه روز دیدم مامان داشت به بابام میگفت . . .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
داستانت محشره 😍
❤
وای پارت بعدی تروووووووووو خداااااااااااااا واقعا خیلی قشنگ مینویسی بنظرم باید تستچی یه دستاورد نویسنده فوق العاده اضافه کنه بده به تو
ممنون عچقمم 😄😄
پارت بعدی رو گذاشتم تو صف بررسی چند ساعت دیگه منتشر میشه 😃😃
خیلی قشنگ مینویسی 🥺💕🍻
با اینکه میراکلور نیستم ولی ب نظرم خیلی قشنگ مینویسی🐾✨
همینجوری ادامه بده قشنگم💞🌈
مرسی عشقم💗💚💛💖
خوشحالم که خوشت اومده
عالی بووووود💝💝💝
پارت بعد کجاست نمیبینمش😉💝
❤😘❤😘❤
الان مینویسم 😃
عالی بود آجی 💞🍭
تنک کیو آجی 😇
عالی
ممنان ✨✨✨
عالی بود پارت بعدی رو بذار💙💙😙
چشم آدرین 😙
سلامداستانتخوببودولیازآهنگخودمیراکلسکپیکردینهآهنگهخودت
ممنون خوشگلم ❤
آره میدونم آخه دیگه شعری نداشتم و مثلا اینجا مرینت این آهنگ رو نوشته 😉
عالی بود ازت خواهش میکنم پارت بعد رو بزار لطفاااااااااااااااااا
مرسی عزیزم چشم حتما میزارم 😇
سلام آجولی چطوری؟ توروخدا پارت بعدی رو بزار
سلام خوبم آجی 😘 تو خوبی ؟
چشم ☺