سلام به همه میراکلسی های عزیز. این پارت ۵ تقدیم چشای خوشگلتون⚘بریم داستان رو بخونیم
مامانم گفت عزیزم دوستت الیا تماس گرفته... _وای یه ادم چقدر میتونه پررو باشه واقعا که مامان جدی نگیر... مامان و کلویی با تعجب به من نگاه میکردن گفتم لطفا ازم نخواین که جواب بدم مطمئنا حالم بد تر میشه😔که مهماندار اومد و گفت که لطفا گوشی هارو خاموش کنین هواپیما داره حرکت میکنه... _اخیش دیگه مجبور نیستم بهش جواب بدم...برای اخرین بار به پاریس نگاه کردم😢به برج ایفل که منبع خاطراتم با کت نوار بود...الان داره چی کار میکنه؟😢یاد خاطراتم با اون بی شعورا ... چرا اصلا خدا منو افریدی که با اونا دوست بشم میخواستی اینطوری زجر بکشم .؟😭بعد اروم گریه کردم... که یک دفعه دستی رو شونه ام احساس کردم فکر کردم الیاست .... اما با کمال نا باوری دیدم کلوییه😲😲😮😮. گفت مرینت از چی ناراحتی؟گفتم مگه برای تو اهمیتی هم داره ؟تو همیشه از من متنفر بودی...
گفت:اره بودم ولی دیگه نیستم... من میخوام با تو دوست بشم ... به الیا حسودیم میشه که دوستی مثل تو داره...گفتم داشت دیگه بهترین دوستش نیستم .. باهاش دشمنم..😢 و زدم زیر گریه ...._ چرا رفتار خانم بورژوا و کلویی اینقدر عوض شده بود ... گفت :میدونم تعجب کردی ... از من بعیده که از کسی در خواست دوستی کنم.. ولی از وقتی که سابرینا شجاعت پیدا کرد و تمام خصوصیاتم رو گفت... فهمیدم چه ادمی بودم .... گفتم :مگه سابرینا بهت چی گفت؟کلویی گفت :اون روز با اون دوستش اون پسره که اسمش(بچه ها نمیدونم چه اسمی بود دقت نکردم شما اگه فهمیدین بگین.. پس فعلا میگیم پیتر...)پیتر بود اومده بود ... سابرینا بهم گفت :کلویی تو مدتی که باهات دوست بودم. فهمیدم که باهات دوست نبودم بیشتر خدمتکارت بودم تو از من سواستفاده کزدی من دیوانه بودم به حرفات گوش میکردم... اما دیگه پیتر رو دارم... مجبور نیستم خدمتکار تو باشم دیگه دوستت ندارم. وما باهم دوست نیستیم ..😮بعد کلوییی دوباره گفت:تازه اونموقع فهمیدم چقدر تنهام فهمیدم حتی لیدی باگ هم نتونست بهم اعتماد کنه چون من بد جنس بودم.. من میخوام تغییر کنم با کمک تو .میشه باهم دوست باشیم من از مامانم درخواست کردم که بابا اینروزا سرش شلوغه بریم نیویورک تا کمتر نگران باشه فهمیدم بابام هم خیلی زحمت میکشه برامون .. وقتی مامانم گفت میخوام با مرینت بریم.. خوشحال شدم اما به روم نیاوردم .الان با من دوست میشی ؟ .....گفتم البته که میشه... بعد گفت :چرا تو؟ ..تو چرا از الیا جدا شدی ؟بعدش من هم کل ماجرا رو براش تعریف کردم...
اشک تو چشاش جمع شده بود... خودم که نگم مثل ابر بهار گریه میکردم... البته اروم که کلویی گفت :مرینت بهدقول خودت ارزش نداره براشون گریه کنی.. اون دختره لایلا رو زودتر از شما شناختم ... به روی خودم نیاوردم.. چون با توجه به رفتارهایی که کرده بودم کسی حرفم رو باور نمیکرد... لایلا همش دروغ میگفت حتی درمورد اهنگ جگت استون که برای اون خونده بود هم دروغ بود اخه جگت استون گفت اصلا تا به حال اسم لایلا رو نشنیده...گفتم کاش همه مثل تو میفهمیدن... ولی حالا ول کن.الان من و تو باهم دوستیم. بهترین دوستای هم و هیچ وقت از هم جدا نمیشیم .. درمورد الیا اشتباه میکردم.. اما الان مطمئنم تو مثل اون نیستی خوشحال شد ... بعد از اینکه خوشحالیمون رو کردیم.. فهمیدیم که صبح شده .. یه دوساعت دیگه هم به نیویورک میرسیم.. بعد از اینکه فهمیدیم ساعا چنده.. باهم زدیم زیر خنده .. کلویی واقعا خوب شده بود من و اون میتونستیم با هم دوستای خوبی با هم باشیم... دوساعت بعد.... بابا مامان خوابم میاد... مامان:عزیزم رسیدیم نیویورک پاشو وقتی پا شدم دیدم کلویی با چشمای بسته چمدون دستشه😅😂😂زدم زیر خنده (یا میزنه زیر گریه یا میزنه زیر خنده😐😐😑😑)بعد از هواپیما پیاده شدیم... گفتم الان کجا میریم؟مامانم گفت :فعلا میریم هتل تا با یه نفر اشنات کنم ...گفتم کی؟مامان گفت میفهمی...همش ذهنم درگیر بود که مامان میخواد منو با کی اشنا کنه...
رفتیم هتل. اتاق من و کلویی یکی بود... خیلی خسته بودم کلویی هم همینطور ... چند دقیقه درمورد اون کسی که مامانم میخواد باهاش اشنام کنه فکر کردم... از فکر اومدن بیرون گفتم ... به نظرت کلویی.. دیدم خوابه😅گفتم ولش کن... یاد تیکی افتادم وای نه الان کجاست... رفتم سمت چمدون دیدم جوراب خوش شانسی منو گرفته بغلش خوابیده... خیلی ناز و کیوت خوابیده بود.. تو دستام گرفتمش و و پیشونیشو بوسیدم و گفتم :خوب بخوابی دوست همیشگیم . و گذاشتمش تو کیفم .. خودمم خوابیدم(بچه ها این #علامت کلویی هست)#مرینت !مرینت!پاشوامروز یه عالمه کار داریم×باشه بابا بیدار شدم .... بله چی شده؟#میگم پاشو بریم یه ذره با نیویورک اشنا شیم. هم بریم تو دانشگاه جدید ثبت نام کنیم ... گفتم من دانشگاه معروف طراحی مد میخوام برم تو کجا میخوای بری؟#من خیلی درموردش فکر کردم میخوام پزشک بشم ×اره خیلی بهت میاد#تو هم تو طراحی مد موفقی😊 بعد به هم یه لبخند ضایع زدیم😅😆 و پا شدیم اماده شیم...کلویی با مامانش من هم بامامانم به دانشگاه های مورد نظرمون رفتیم .من اونجا ثبت نام کردم. وقرار شد از پس فردا برم...
(راستی اگر براتون سوال پیش اومده که مرینت اون سبمکارت رو سوزوند پس چطوری الیا زنگ زده باید بگم که شماره ی مامان مرینت رو از خانم شاماک گرفته بود... راستی دوباره یادم رفت بگم که تعطیلات تابستونی میگذره بعد مرینت به دانشگاه میره اونجا اشتباه نوشتم که از پس فردا بعد از تعطیلات تابستونی میره) از زبان الیا بعداز ظهر اون اتفاق....👈مرینت چی کار داشت برای چی باید قرار رو کنسل کنه اون که خیلی خوشحال بود ... بزار بهش زنگ بزنم....اما ادرین گفت :که مزاحمش نشیم بزار یه ساعت بعد زنگ بزنم...یه ساعت بعد....چرا بوق نمیخوره ای بابا ... چرا مرینت جواب نمیده... یه لحظه شماره ی مامانش رو از خانم شاماک بگیرم... ممنون خانم شاماک.. مامانش هم جواب نمیده یعنی چی.... بزار دقیق از ادرین بپرسم... الو ادرین سلام... ادرین میگم مرینت دقیق به تو چی گفت امروز که قرارو کنسل کرد... ادرین :مرینت از پیروز که بامن حرف نزده تازه امروز اومدم سر قرار شما نبودید..الیا:اما همه شاهدن که تو گفتی مرینت باید یکم بیشتر فکر کنه...ادرین:من بدون بادیگاردم هیچ جا نمیرم...الیا:باشه ممنون خداحافظ 👋..... از زبان الیا دوباره👈 یعنی چی پس کی بوده .... وای من گیج شدم ... اصلا بزار برم مغازشون....یه ربع بعد جلوی در مغازه...چرا مغازشون بسته است اونا همیشه این موقع مغازشون باز بود صبر کن این کاغذ چیه اینجا؟.....
مردم خوب پاریس شیرینی فروشی دوپن چنگ دیگر در پاریس افتتاح نشده و به شهر نیویورک واقع در نیویورک منتقل میشود.. با تشکر.. ت. دوپن چنگ.... یعنی چی یعنی مرینت رفته نیویورک نه امکان نداره اون گفته بود که میمونه نه... نهههههههو بلند بلند گریه کردم.. (بچه ها الیا داره گریه میکنه)😭😭😭😭از زبان مرینت👈وای کلویی چقدر خرید میکنی کل بازارهای نیویورک رو خالی کردی ... اینطوری بابات ورشکست میشه ها😆😅😂#نه بابا چیزی نمیشه ... ۲ ساعت بعد ...# خوب بریم تموم شد ×چه عجب خدایا شکرت .. و باهم خندیدیم😂😆(بی مزه ها😒😒) ×وای چقدر خسته شدم#منم شبت بخیر من خوابیدم... ×شب تو هم بخیر... اروم گفتم :تیکی !بیا بیرون... £تیکی وای مرینت تو اون کیف خفه شدم خیلی گرمه😫×اره ولی نگران نباش انگار بابا یه جایی مثل همون خونه قبلی اما بزرگتر پیدا کرده قراره بریم اونجا... تا چند روز دیگه فقط این چند روز هم تحمل کنی .. دیگه راحت میشی £باشه حالا بگیر بخواب ×باشه شبت بخیر تیکی £شبت بخیر مرینت...
از زبان ادرین👈پلگ به نظرت چرا الیا سراغ مرینت رو از من میگرفت؟پلگ:به من چه بابا بزار با پنیرم حال کنم من تو مسائل مختلف دخالت نمیکنم فقط مسائل پنیری 😆ادرین:یه وقت به خودت زحمت ندی خسته میشی😒😒یهو گوشی زنگ خورد دیدم نینوعه.. این وقت شب(تازه ساعت ۹ هست)الو سلام نینو چی شده؟نینو:سلام خوبی رفیق میگم الیا به تو زنگ نزده دیدیش امروز؟گفتم چرا زنگ زد سراغ مرینت رو میگرفت یه حرفای عجیب غریب میزد برای چی؟
نینو :اخه مامانش زنگ زده میگه که گوشیشو جواب نمیده هنوز نیومده .. نگرانشم... ادرین: درمورد مرینت یه حرفایی میزد. شاید اونجا باشه... الان میام دنبالت باهم بریم... نینو:باشه...الیا در حالت بیهوشی👈صبر کن مرینت وایسااااااا نرو بهت توضیح میدم... الیا الیا.. چشمام رو باز کردم دیدم ادرین یه گوشه ایستاده انگار بغض کرده.... نینو هم داره نگاه میکنه...به من... گفتم:نی.. نو ... ادر..ین.. مری... نت.. رف...ته دیگه دووم نیاوردم و زدم زیر گریه ...(بچه ها ادرین اطلاعیه رو خوند برای همین بغض کرده بود)از زبان ادرین:👈برای چی مرینت رفت؟چرا؟مگه ما چیکار کردیم؟حالم خوب نبود نمیدونم چرا تینطوری شدم؟اون از کفشدوزک اینم از مرینت... الیا و نینو رو رسوندیم خونه بعد خودمم رفتم حالم خوب نبود .. گرفتم خوابیدم بلکه بهتر شه.....از زبان مرینت فردا صبح👈مامان منو کجا میبری؟مامان:میفهمی عزیزم... مرینت:مامان این کیه؟مامان: اینننننننننننننن
انچه خواهید خواند......وای خیلی خسته شدم ... باورم نمیشه اون مرینته .....اتفاقی عجیب در پاریسسسس دیگه.........
بچه ها ممنون که داستانمو میخونین لطفا اگر خواستین نظر بدین امیدوارم از این پارت هم خوشتون اومده باشه❤❤⚘⚘⚘⚘