دوستان اینم پارت بعد 😄
تالون سریع بلند شد و گفت شرمنده و بعد برگه رو از روی زمین برداشت
با پام زدم کنار دستش تا برگه افتاد تالون گفت چرا اینجوری کردی ؟ میخواستم با دقت تر بخونمش آخه منظورشو نفهمیدم گفتم همون بهتر که نفهمیدی
شعبده بازه من و زندانی کرد و با خودش برد هر چی زدمش چیزیش نمیشد تازه قوی تر هم میشد تالون داد زد نهههههههههههه
بقیه داستان از زبون تالون : خیلی ناراحت بودم سعی کردم پنی رو آزاد کنم ولی شعبده باز دیوونه خیلی سریع بود ای کاش بهش میگفتم چه حسی بهش دارم 😢
اون روزی هم که باهام صحبت کرد دلم برای خودش میزد ولی به روی خودم نیاوردم
دنبال کاغذ همه جا رو گشتم باید اون کاغذ رو بخونم مهمه اَه پنی حتی توی پیج اینستاگرامش هم حرفی از من نمیزنه چی باعث شده که من فکر کنم چیزی توی اون برگه درباره من مینویسه ؟
یا نوشته هی اونجا رو پیداش کردم
سلام تالون عزیز راستش من وقتی تو نیستی دلم خیلی برات تنگ میشه من نمیتونم دوری تو تحمل کنم و اینکه من ... راستش من هی خیلی سخته کع بگم ولی من دوس........دوست دارم😍
راستش پنی منم عاشقتم اینو پایین برگه نوشتم
وقتشه نجاتش بدم
وارد کارگاه مد شدم وای که چقدر بزرگ بود هر چی میخواستم داشت کوسه ها تفنگ ها چکمه ها وای و همین طور عینک خوشتیپ خان آخ جون 🤤هی وایسا تالون الان فقط روی پنی تمرکز کن یعنی روی نجات پنی 😁
پنی رو اون بالا بستن باید بگیرمش معجزه گرش رو نمیگم 😄 خودشو میگم باید بگیرمش
صبر کن پنی اومدم آییییی با مخ خوردم توی دیوار چه حرکتی آه
پنی : وای خیلی خوب پریدی 😒 گفتم خیلی بامزه ای پنی : چرتو پرت نگو زود باش بیا منو نجات بده پریدم و شعبده بازو که حولسش نبود با تفنگ چسبنده چسبوندمش به دیوار وای که چه حالی داشت بعد از اون پریدم به سمت پنی اما خیلی بعد پریدم جوری که
پنی : برو کنار اَه تالون : ببخشید حواسم نبود ( آخه لبم خورد به لبش 😉) پنی داشت از خجالت آب میشد گونه هاشم قرمز شده بود