خب دیگه کم کم داره به قسمت اخر میرسه و لطفا عکس هارو کپی نکنید
از زبان ( ایسا)
یه جایه گرم بودم خیلی خوب بود دلم نمیخداست چشم هام باز کنم صدایه ملیکا و یه نفر دیگه میاند ولی توجه نکردم یکم چشم هام باز کردم ببینم کجام که انقدر گرم و خوبه😍 وقتی چشم هام باز کردم😐 توی بغل لوکای بودم همین الان بگم هرچی گفتم پس میگیرم😐 لوکاس حل دادم خود به جک جکم بیدار شد لوکاس هم همینطور بعدش از تخت اومدم پایین گفتم شماها اینجا چیکار میکنید یک دفعه اون پسر دیدم وای خدایه من اون دقیقا شبیه سگ یا بهتر بگم گرگه ملیکا بود ولی اینگار انسانش کردن😂 توی این فکر بودم که لوکاس میگه چرا اینجوری کردی منم داد زدم تو منو چرا بغل کردی یک دفعه ملیکا چشم هاش رفت بالا داشت الکی سود میزد فهمیدم تخصیر اون بوده😑 اومدم یه چیزی بهش بگم که یکی گفت اورم باشید (صدایه یه زن از پشت سرم ) پشت سرم نگاه کردم یه زن که گوش و دم داشت گفت اروم نیامید اینجا برای دعوا جک یک دفعه گوش دم دار شد😐 و نیش هاش قشنگ معلوم بود گفت. تو یه خیانت کاری به خاندان ما گفتم خاندان شما؟ گفت نه تنها من همه خون اشان ها و گرگینه ها
لوکاس گفت حالا یادم اومد کلارا بلیمو گفتم بلیمو دیگه چی هست ملیکا زد تو سرش گفت فامیلیش دیگه گفتم اهان😅خانوم کلارا بلیمو گفت من هیچ وقت خیانت نکردم بزرگ منو اینجوری جلویه شما کوچک کرده که کسی به من همراه نشه ملیکا گفت درسته لوکاس من جک چشم هامون گرد شد گفتیم تو دیگه چی میگی این وسط😐 لوکاس گفت تو حتی نمیدونی این خانوم کی هست گفت خوبم میدونم جک گفت هرچی بهت گفتند دروغ اونها فقط میخواهن مارو بکشن و روی ما ازمایش کنن تا بتونن تمام انسان هایه جهان رو خون اشام کنن
ملیکا گفت وایسید باید از اول براتون بگم لوکاس گفت باشه ولی اینگار جک بدجوری عصبانی بود وپاشو کوبید به زمین و داد زد نه و حمله کرد به کلارا😐 لوکاس دمشو گرفت خداروشکر ولی جک دست بردار نبود اینگار که یک دفعه کلارا گفت ولش کن لوکاس تا اونو چیزی بگه جک دیگه رفته بود😐 و تا اومد یه خنج بندازه روی صورتش یک دفعه اروم شد یک جا نشست ولی با عصبانیت گفت منو ازداد کن گفتم وات؟ کلارا گفت الان اختیارش دست منه چیکار کنه جز دهنش😐 گفتم اهان جک هم گفت باشه اروم میشم ولی اگه یه دلیل خوبی نداشتید تیکه تیکت میکنم باهات کباب درست میکنم 😐 کلارا گفت باشه خب گیتو شروع. کن (گیتو اسم همون پسری که شبیه گرگه ملیکا هست) شروع کرد بزرگ و کلارا باهم یه لشکر درست کرده بودن برای خون اشام ها و گرگینه ها تا بجنگن و از کشورشون محوفظت کنن ولی مخفیانه حتی ریئس جمهور هم با اونها. حرف میزد برای کار ها ولی روزی پسر بزرگ توی یک حادثه مرد و بزرگ گفت تخصیر ما هست که اون مرده و به همه گفت که ما از عمد اون کشدیم ولی اینطور نبود جک یه خنده کرده گفت پس چرا مارو تیکه تیکه میکنید و مارو ازمایش میکنید ملیکا گفت کسانی که نخواهن به ما کمک کنن دشمن ما حساب میشن چشم هام گرد شد گفتم ملیکا تو.... تو .... ملیکا گفت من امروز به اینها پیوستم 😌 جک گفت از کجا بدونیم که راست میگن یا دروغ هان! کلارا گفت برید از بزرگ بپرسید.
جک یکم فکر کرد گفت نه بزرگ به ما عمرا دورغ بگه الانم منو آزاد کن میخواهم از این خراب شده برم کلارا هم اینکارو کرد جک هم با عصبانیت رفت خب من زیاد جک نمیشاسم ولی اینگار خیلی به بزرگ اعتماد داشت😐 لوکاس گفت این امکان داره حرفت درست باشه ولی ما اسلحه نیستیم که بخواهی ما برات ادم بکشیم 😒 گیتو زد توی سر خودش گفت ما نمیخواهیم شما که برای ما ادم بکشید گفتم وات؟ گفت شما باید فقط یاد بگیرید از مردم محافظت کنید باید به دنبال مجرم ها برید و اگه لازم شد بکشید من رفتم پشت سر لوکاس گفتن هرچی لوکاس بگه منم همون میگم🙄 لوکاس یک دفعه شرخ شد گفت مطمئنی گفتم اره گفت خب من ...... من...... خب من میام منم گفتم پس منم میام😁
ملیکا گفت عالی هست گتیو. گفت خب بیاید بهتون اتاقتون نشون میدم یک دفعه داد زوم خانوم کلارا خانوم کلارا وایسید کلارا گفت بله گفتم میشه یه جایه دیگه باهم حرف بزنیم گفت البته بیا رفتیم یه جایی که کسی نبود گفتم خببب شما پدر منو میشاسید؟ گفت پدرت کی هست گفتم امممم ای بابا اسمش چی بود سا بود نه سما بود نه یک دفعه گفت سام نبود؟ گفتم اره خودشه یک دفعه رفت توی شک و گفت اهان خب میتونی بری گفتم میشاشید گقت نه برو گفتم باشه حیف شد😓 میخواستم بیینم بابام با بزرگ بود یا با کلارا ولی اینگار با بزرگ بوده. و الان من با کلارا خب شاید کار بدی کرده باشم ای بابا این چه فکر هایی هست که من میکنم بهتر برم
فردا شد یک دفعه ملیکا گفت الیسا بدو باید بریم از خواب پریدم لباسم عوض کردم نمیدونم چیسده بود فقط داشتم همراه ملیکا میرفتم یک نفر با دم و گوش و لباس سربازی (عکس پارات) بود یه زن بود گفت خب خب میبینم چند نفر جدید اومدن خب امروز قرار برای هرکسی ماموریت دارم😏 همه گفتند برای هرکسی جدااا🤩 با یه خنده گفت نه بابا گروهی هست 😐 زد توی دوق بچه ها ماله همرو گفت فقط منو لوکاس موندیم گفت شما دوتا بایل حواستون به گرگینه جیجی هستید گفتم جیجی ؟ گفت اره همه یه جوری به ما نگاه کردن😐 اینگار ادم ندیده ها😂 البته خون اشام😂
مارو بردن توی یه اتاق یه دختر کوچولو و در بستن گفتند ففط حواستون بهشون گفتیم باشه. یک دفعه یکی از پشت سر گفت سلام یک دفعه ترسیدم. اما اینگار لوکاس مید نست پشت سر ما هست دختر گفت من جیجی هستم و قراره امروز باهم بدجوری بازی کنیم گفتم باشه بازی هم میکنیم کوچولو گفت با کی بودی کوچولو گفتم تو پیشی خوشگله یک دقعه زد توی دلم گفت احمق من ۲۰۰ سالم😑 گفتم چیییییی لوکاس گفت تو باید گرانش باشی جیجی گفت افرین به جیجی گفتم گرانش؟ اون دیگه چی هست جیجی گقت من گرانش هستم گربی که انسان و گربه هست🐱 گفتم واقعا گفت اره گفتم چه جالب یک دفعه اومد توی بغلم گفت خب بیاید بازی کنیم یک دفعه سلفه کردم🤧گفت مریضی
گقتم نه من به گربه راستش یکم حساسیت دارم گفت یکم؟ گفتم اره بعضی مقات فقط اینجوری میشم همین🤧گفت باشه خب بریم بازی😁 بعد کلی بازی هنوزم خسته نشده بود از ساعت ۸ صبح تا ۴ ظهر داشتیم بازی میکردیم نه ناهار نه صبحانه🥵 بعدشم با یکی که همش باهات مخالفت کنه (لوکاس میگم) داشتم میمیردم دیگه ۵ هفته کامل جیجی با منو لوکاس بود🥵 و بعد یک ماموریت جدید و بازم یه ماموریت دیگه ۲ سال شد و من شدم تک تیرنداز گروه شاید باورتون نشه ولی من از همه بهتر بودم لوکاس هم که شده بود ریئس من😑 چون بیشتر اون توی کشتی تندازی مخفی شدن و..... اول بود اینجوری بود خیلی حسودیم میشد 😐 بعدز مدتی یه نامه به دستم رسید که پدر مرده😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 بخواطر کارم نمیتونستم برم اونجا برای خاک سپاریش😭 و فقط مجبور بودم از دور فقط براش گریه کنم توی بغل ملیکا دوشتم گریه میکردم که جک لوکاس هم اومدن تو جک تسلیت گفت و نشست روی صندلی لوکاس هم کنار من نشست ولی من توی بغل المیرا لم داد بودم و داشتم گریه میکردم و بعد کم کم خوابم بد داستان از زبون (👅لوکاس)ملیکا تا دید اومدم اونجا دستم گرفت و به این شکل شد🤫 و اروم الیسا رو گذاشت توی بغلم الیسا بخواطر گریه متوجه نشد جک ملیکا هم یه چشمک زدن ولی ملیکا هم یکم داشت گریه میکرد. جک ملیکا هم رفتند کم کم دیگه گریه الیسا تمام شد و الیسا توی بغلم خوابید انقدر که گریه کرده بود واقعا پراهنم خیس خیس شده بود خواستم الیسا بزارم. روی تخت که پراهنم محکم گرفته بود ول هم نمیکرد برای همین دیگه باهمون پراهن بودم هر بار خواستم تلاش کنم که از الیسا دور شم یا جدا شم محکم تر منو میگرفت برای همین منم دیگه تلاش گذاشتم کنار و کنارش خوابیدم وقتی بیدار شدم هنوز الیسا بیدار نشده بود بعد یکم تکون دادن دستش بلاخره تونستم اون از خودم جدا کنم🥰 گریه کرده اینگار اسکلت شده بود که زیر چشمش سیاه سیاه بود اروم رفتم از اتاق بیرون که نیاد بگه چرا کنارم خوابیدی خودتون میدونید دیگه دیگه نمیتونستم به الیسا نگم عاشقشم ولی بخواطر اینکه پدرش به اون دنیا رفته بود نمیتونستم بهش بگم باهام ازدواج کن پس ۲ سال دیگه هم صبر کردم و بلاخره یک روز که توی ماموریتی بودیم که رفته بودیم بالایه ساختمانی و خب دیگه ۱۰۰۰۰ نفر هم دنبال ما برای کشتن ما بخش گفتم عاشقتم و همه اون ۱۰۰۰ نفر اومدن نگرام نباشید به تکن دنیا نرفتیم. الیسا بغل کردم از ساختمان پریدم😂 نا سلامتی من خوم اشام هستم اونم دیگه با من پرواز کرد و بعد ۹ ماه ازداج کردیم قرار شد فقط یک دختر دار شیم ولی به شانس یه پسر گیرمون اومد😅
داستان برای همیشه تمان شد دختر خون اشام تمان شد رفت 😄