سلام اینم قسمت سه حالم بد بود نتونستم بنویسم
دیدیم که یه هیولا سنگی که وقتی به کسی دست میزنه اون سنگ میشه راننده چرخید و به سمت خونه مارو برد و خودش رفت ومن و الیا رفتیم تو اتاقامون یه جعبه اونجا بود ورش داشتم ( بقیشو خودتون میدونین و برای ادرینم همین طور و مرینت و ادرین تبدیل شدن و همودیدن) از زبان لیدی باگ: ویهو گفتم لاکی چارم و یه سنگ و ارد اومد به کت گفتم وقتی الامت دادم به مرده کاتاکلیزم بزن مرد میخواست بهم بزنه که ارد رو ریختم و پودر شد و من سنگ رو گزاشتم و گفتم کت و کت نوار پنجه زد و و من اکوما رو گرفتم و کت مرده رو برد خونش
از زبان ادرین من با رانندم لوکا رفتم خونه و رسیدم و لوکا گفت قربان امروز میتونم زود تر برم منم گفتم باشه دنبالش کردم رفت گل فروشی بعد رفت پیش مرینت از زبان مرینت: لوکا راننده ادرین بم گفت بیا با*ه*م باشیم و من نمیتونستم بش نه بگم و یهو ادرین من رو😙 و به لوکا گفت با دو*ست*د*خ*ت*رم اشنا شدی چندی قبل از زبان ادرین دیدم به مرینت گفت بیا با*ه*م باشیم و من مرینت رو😙 و به لوکا گفتم با دوست د*خ*ت*ر*م اشنا شدی و لوکا رفت به مرینت گفتم ببخشید ولی لوکا open Girl هست واون گفت ممنون
من رفتم خونه و خوابیدم و صبح با الیا رفتیم سرکار و برگشتیم و کارو انجام دادیم و غذا خوردیم چون خسته بودیم خوابیدیم و بیدار شدیم و شام خوردیم و بازی کامپیوتری کردیم و خرید کردیم
یه ماشین اومد جفتم ایستاد و خانومه و اقاعه پیاده شدن و دیدم بابامه ومن و بابام گریه کردیم از زبان تام: دخترم من تو اتیش سوزی زنده موندم و لی حافظم رو از دست دادم همین. تازگی حافظم بر گشت من وسایله مرینتو جمع کردم و رفتیم خونه جدید
توی دله تام مرینت نباید بفهمه من حاک ماث هستم و نمی فهمه و من باید سابین رو زنده کنم
خب اومید وارم دوست داشته باشین
عالی
عالیییییی 💖
ممنون
عالی بود ولی خیلی کم می نویسی
چو خود داستان کمه ولی داستان دوم من زیاد تره و اینکه این برای جذب خواننده هاست
عالی بود
خواهش