سلاااام^-^ وای بچه ها خیلی ذوق دارمممم* میخوان برای اولین بار یه رمان درست حسابی به اشتراک بزارم😍 اسمش 《انجمن جادوگران A.S.B》هستش که خیلی هیجانی و متفاوته😆🍫 امیدوارم خوشتون بیاد😎💕 خب بریم پارت اول😍
مثل همیشه زنگ ساعت گوشیم خورد.گله کردم:اه چرا باید انقد زود پاشیم بریم مدرسه😒.پاشدم و رفتم به سر و وضعم رسیدم.یونیفرم مدرسم(که کت و دامن بود)رو پوشیدم.کیفمو برداشتم و رفتم پایین تو آشپزخونه.من:سلام مامان مامان:سلام عزیزم من:صبحونه چیه؟خیلی گشنمه مامان:یه ساندویچ جدید یاد گرفتم درست کردم برو اونور رو اوپنه بردار تو راه بخور ببین خوشت میاد یا نه من:مرسی میخورم.خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.رفتم رو نیمکت پارک بقل خونمون نشستم.ساعتمو نگاه کردم.هنوز نیم ساعت تا کلاس مونده بود،وقت داشتیم.تو همین فکرا بودم که صدای لارین و پیرل(لارین دختره پیرل پسر)از اونور خیابون نظرمو جلب کرد.بلند شدمو براشون دست تکون دادم.لارین:سلام لینی(در واقع اسمم لینجا هست ولی چون دوستای صمیمی بودیم اینجوری همو صدا میکردیم.مثلا منم لارین و لیا صدا میکردم و پیرل و پاری)همینجوری که نفس نفس میزد گفت:دیر که نکردیم؟ من:نه تازه زود هم رسیدین.آمم پاری کو؟همینجا بود. لیا برگشت خیابونو نگاه کرد.کسی نبود.یه دفعه یکی دستشو گذاشت رو چشمام.با خنده گفتم:پیرل! لیا برگشت و هر سه خندیدیم.منو پاری هم زمان گفتیم سلام و بعد خندمون گرفت.من:بچه ها بیاین بریم اگه دوباره دیر برسیم خانم کارن هی غر میزنه و میکشونتمون دفتر و باید صد تا سند و مدرک برای موجه کردن دیر اومدنمون پر کنیم.لیا و پاری با خنده گفتن:باشه بریم!پیرل گفت:باهاتون تا مدرسه مسابقه میدم!هر کی آخر شه باید به دوتای دیگه شکلات تویی بده! منو لیا موافقت کردیم که گفت:یک دو..سه..حرکت! همون جور که میخندیدیم میدوییدیم به طرف مدرسه.
موقعی که به مدرسه رسیدیم به نفس نفس افتاده بودیم.رفتیم یه گوشه تا آب بخوریم.تو همون حالت بودیم که یه صدایی از پشت سرمون اومد:آهای خانم لینجا ساردی؟ برگشتم ببینم کیه.وای خدایا نه😩مِیکای مارتین بود.حرفشو ادامه داد:مگه بهت نگفتم دیگه حق نداری پاتو تو مدرسه بزاری؟ لیا ازم دفاع کرد:وایسا ببینم چی گفتی؟فکر کردی کی هستی؟با چه اختیاری این حرفو میزنی؟یبار دیگه بگو؟ میکای که معلوم بود حسابی ترسیده بود آروم گفت:به تو ربطی نداره..این دفعه پیرل شروع کرد:ببین یه دفعه دیگه ببینم اینجوری با دوستای من حرف میزنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی؟یکم صداشو بلند تر کرد و گفت:فهمیدی؟ترس از تو چشمای میکای و دوستاش معلوم بود.منم که میخواستم تمومش کنم با صدایی آروم و بی خیال گفتم:بچه ها ولشون کنید..ارزش نداره اینجوری وقتمونو هدر بدیم..بیایم بریم تو کلاس..و دستشونو گرفتم و بردمشون تو کلاس. لیا:لینجا چرا نزاشتی حسابشو برسم؟ من:بچه ها ببینین لطف شما برای من ثابت شدس..ولی با کسی در نیوفتیم بهتره..و از طرفی هم ما وقت این کارای مسخره رو نداریم..پیرل موافقت کرد و لیا هم هوفی کشید و گفت باشه.خانم پپر اومد تو کلاس و درس شروع شد..
موقعی که مدرسه تموم شد و زنگ خورد یه دفعه دست لیا و پیرلو گرفتمو کشوندمشون از مدرسه بیرون.خمدمون گرفت.راه افتادیم سمت خونه هامونو تو راه کلی خندیدیم و کلا روز خوبی بود..البته خوب ترم میشد اگه میکای بهمون گیر نمیداد..بعد یه دفعه یاد اون ساندویچی که مامان برام درست کرده بود افتادم.در آوردمو خوردمش..انصافا طعمش معرکه بود. رفتم خونه و نمیدونم چی شد که خیلی زود شب شد.منم خسته بودم گرفتم خوابیدم. 《صبح》 زنگ گوشیم خورد.پاشدم رفتم کارای همیشگیمو انجام دادم.رفتم پایین که دیدم تلوزیون روشنه.اخبار بود.زیر نویس رو خوندم《به دلیل برف شدید امروز تمام مدارس و دانشگاه ها تعطیل میباشد》خیلی خوشحال شدم.اصلا حال مدرسه نداشتم.میخواستم برم تو اتاق بخوام که مامان گفت:سلامت کو؟ من:ببخشید سلام مامان:باشه برو بخواب فقط قبلش برو اون نامه ای که روی میزه بردار.برای تو آوردن.با خودم گفتم نامه؟اونم برای من؟سابقه نداشته.رفتم نامه رو برداشتم.روش نوشته بود از طرف..
از طرف کمپانی A؟ روش فقط همینو نوشته بود 《از طرف کمپانی A》کنجکاو شدم.بازش کردم و خوندمش..
《خانم ساردی عزیز.شما به تست کمپانی A دعوت شده اید.سه شنبه ساعت 6 ماشینی برای آوردن شما به مراسم به دنبالتون میاید.از دادن آدرس محل معزوریم.لطفا موقع آمدم به مراسم این نامه همراهتون باشد.با تشکر ازهمراهی شما. خانم A.R مدیر ستاد A》خیلی برام عجیب بود و این A و R که همش تو نامه میومد رو عصابم بود.چون کنجکاو بودم باید حتما میرفتم تا سردر بیارم ببینم چه خبره.
ساعتو نگاه کردم. 8:47 دقیقه صبح..همیشه این موقع از حیاط مدرسه به آسمون نگاه میکردم..پرنده ها میخوندن و آدم کیف میکرد.خب الان تو مدرسه نمیشه رفت.رفتم کنار پنجره و کمی درو باز کردم.خیلی سرد بود.برف سر تا سر همه جا رو گرفته بود.بعید نبود مدارسو تعطیل کنن.
همینجوری روزا میگذشت و من فقط منتظر بودم سه شنبه برسه و به جواب سوالام برسم. 《سه شنبه》 زنگ گوشیم زود تر از همیشه خورد.با اشتیاق پاشدم و رفتم کارامو کردم.یه لباس مخصوص برای رفتن به انجمن A آماده کردم.کیفمو برداشتمو رفتم پایین.من:سلام مامان مامان:سلام.چی شده انقد خوشحالی؟ اولش یکم مکث و کردم و فکر کردم بنظرم نباید الان درباره ی انجمن A چیزی به مامان بگم..پس گفتم:امروز تولد یکی از دوستامه..ساعت 6.میشه برم؟ مامان:باشه موردی نداره منم ذوق زده ساندویچمو برداشتمو رفتم..تو مدرسه تو هر شرایطی بودم به هیچی غیر از اون انجمن فکر نمیکردم..که بلاخره سر ساعت 4:40 زنگ خورد و بچه ها از مدرسه خارج شدن. 《بعد ازمدرسه》 و بله!بلاخره ساعت 5 شد! تو کوچه سرتارین که کوچه ی ما دو کوچه بالا تر بود بدو بدو از لارین و پیرل خدافظی کردمو رفتم تو خونه..اونا هم خیلی عجله داشتن..یه چیزی مشکوک بود..ولی اون موقع انجمن A که مدیر ستادشون خانم A.R بود از هر چیزی مشکوک تر بود و کنجکاوم میکرد..رفتم و خودمو به زیبا ترین شکل ممکن در آوردم..واقعا زیبا شده بودم..با عجله ساعتو نگاه کردم. 6:16 وای خدایا چند دقیقه دیگه ماشین میرسه! سریع ازمامان خدافظی کردمو نامه رو انداختم تو کیفم و بدو بدو رفتم پایین و منتظر موندم.ماشین دقیقا سر ساعت 6:30 رسید.خیلی دقیق بود.سوار شدم.
شیشه ها از داخل دودی بودن و هیچی معلوم نبود.حتما بخاطر همون موضوعق یود که تو نامه هم گفته بود..《از دادن آدرس محل معذوریم》به هر حال امیدوارم چیز بدی پیش نیاد.خدا خدا میکردم زود تر برسیم. که ماشین سرعتش کم شد و یه دفعه وایساد.
یه دفعه در ماشین باز شد نزدیک بود پرت شم پایین ولی خودمو کنترل کردم.رفتم جلوتر..اون چیزی که توقع داشتمو ندیدم..فقط یه دیوار قدیمی بزرگ بود که روش نوشته بود A.A.A.. خورد تو ذوقم آخه این چی بود دیگه. تو همین فکر و خیالا بودم که یه دفعه راننده..
خب بچه ها من قسمت بعدی رو هم مینویسم و میزارم تا منتشر شه..امیدوارم خوشتون اومده باشه..این فقط یه مقدمه بود و داستان اصلی تازه تو پارت های بعد شروع میشه.خب سوال بعد معرفی شخصیت هاس
همون طور که تقریبا با شخصیت ها آشنا شدین اینجا کامل تر توضیح میدم. خب شخصیت اصلی هامون به ترتیب اینا هستن:لینجا ساردی-لارین کودلِین-پِیرِل سَلینِر شخصیت منفی هامون که هنوز کامل تصمیم نگرفتم چه کسایی باشن اما بعضی از شخصیت منفی ها: مِیکای مارتین و دوستاش(سِنِر تین-تانی ماریمن-ماری جینر-سایلم نیدو-پیدلِم سان-سازی روب)و سازین لینداک که نقش منفی جدیدمون هستش و به زودی وارد داستان میشه