هااااااای گااااایز💜❤(میدونم خیلی از گایز استفاده میکنم در حدی که بین دوستام لقب گرفتم به گایز😂😂)خیلی خیلی از همه معذرت میخوام که دیر شد چون یبار نوشتم امیدوارم منو بخشیده باشین کیوتام.بسه دیگه زیاد صحبت کردم بریم رو داستان شیرینی ها 💜 ARMY_BTS#
از زبان ا/ت:وقتی بیدار شدم دیدم صبح شده و ساعت7صبحه.گفتم اه یه روز وقت داشتم بخوابم زود بیدار شدم حالا یه روز که کار داشته باشم به زور هم بیدار نمیشم😐😐یه لباس مناسب پوشیدم و از اتاق زدم بیرون خواستم یه سلام بزرگ تحویل همه بدم که دیدم خوابیدن پس سر و صدا نکردم.یکم نشستم ولی حوصلم واقعا داشت سر میرفت که یهو به سرم زد چطوره صبحونه اماده کنم؟؟رفتم یکم گشتم ولی بالاخره وسایلو پیدا کردم و میزو چیدم.واااای تا حالا اینقد میز مفصل نچیده بودم😅داشتم میزو تزیین میکردم که یهو یه دستی اومد روی شونم منم از ترس جیییییییغ زدم و یه متر پریدم هوا،وقتی برگشتم دیدم جی هوپ همونجوری دستش رو هواست و از ترس خشکش زده.دو تاییمون با صورتای وحشت زده چند ثانیه همو نگاه کردیم و بعد زدیم زیر خنده😂😂😂اینقد خندیدیم که جیمین از خواب پرید و گفت چخبرتونه؟چرا اینقد میخندین؟واو کیوت کوچولو میزرو تو چیدی؟وای خدایا کاش یه ارزوی دیگه میکردم خیلی گشنم بود😅😅😅(دقت کنین اینجا جیمین ارزوش این نبوده که ا/ت میزو بچینه ارزوش این بوده که صبحونه اماده باشه)بعد من گفتم:سلام...امممم چیزه اره من میزو چیدم.یهو جیمین شروع کرد به داد زدن و اهنگ خوندن تا همه رو بیدار کنه😅😅کوک بیدار شده بود و داشت با اخم به ما نگاه میکرد.یه لحظه انقدر جدی بود که من ترسیدم ولی وقتی کوک قیافه ی منو دید که چقد ترسیدم فهمید چرا اینجوری شدم و به بقیه اشاره کرد.اونا تا منو دیدن زدن زیر و غش غش میخندیدن منم که بیخبر از دنیا فقط نگاشون میکردم😂😂😂😂خلاصه همه اومدن و بابت صبحونه کلی ازم تشکر کردن.بعد صبحونه من میزو جمع کردم و ظرفا رو شستم.ارام میخواست کمکم کنه ولی نزاشتم دست بزنه به هیچی(زحمتت نشه خانوم من بودم ظرفا که هیچ کل خونه شونو با کف صابون میشستم😂😂😂)رفتم دوباره رو به روی اون مبل بزرگه نشستم که وی گفت:راستی نمیخوای بگی تو اون نامه چی نوشته بود؟جین:هوووووم منم یکمی کنجکاوم.وی:یکمی که چه عرض کنم دیشب انقد از من میپرسیدی نمیزاشتی بخوابم😂جین:وییییییییی بسه حالا آبرومو نبر😅شوگا:گایز صبر کنین شاید نخواد بگه به ما.من:نه نهههه مشکلی نیست الان میگم،تو نامه نوشته بود::::
متن نامه::::::سلام دخترم.این نامه رو زمانی بخون که توی کره باشی در غیر این صورت میتونه خطرناک باشه........همونطور که میدونی پدربزرگت متاسفانه در بستر مرگه و هر لحظه حالش بدتر میشه.تا حالا بهت نگفته بودیم ولی پدربزرگت یه کارخونه ی خیلی بزرگ توی کشور انگلستان داره که وصیت کرده بعد از مرگش کل سهم اون کارخونه به تنها نوه ی دختری که داره برسه،یعنی تو.از اونجایی که پدربزرگت خیلی پولدار بوده و برندش تو کشور انگلیس معتبره،دشمن های زیادی داشته از جمله پسر عموش.اگر پدربزرگ بمیره و وارثی هم وجود نداشته باشه اون سهم میرسه به اون.اقای سوزوکیا(دقت کنین این پسر عمو ناتنی هستش به خاطر همین فامیلی هاشون فرق داره)خیلی خطرناکه و برای به دست اوردن اون کارخونه دست به هر کاری میزنه،الان اون کارخونه به تو رسیده و مالکش تویی به خاطر همین سوزوکیا داره ونبالت میگرده.الان تو کره جات امنه ولی مواظب باش زیاد تو دید نباشی.مرگ پدربزرگت حتما جنجال به پا میکنه و همه میفهمن تو از کشور خارج شدی پس لطفا به خاطر خودت به توصیه های من گوش بده و اصلا از خونه یا هتل خارج نشو.ممکنه الان که نامه رو میخونی سوزوکیا اومده باشه سراغ ما ولی هیچ جیز تو ونیا به اندازه ی تو برامون ارزشمند نیست.دخترم اینو یادت بمونه من و مادرت همیشه دوست خواهیم داشت حتی اگه این چند ساعت یا چند زوز دقیقه های پایانی عمرمون باشه.تو برای ما عزیزی❤در هیچ شرایطی خودت رو نباز و مثل همیشه قوی باش💜💋امضاء:پدرت☺
شوگا:ببخشید ولی من یه جاهایی رو متوجه نشدم!جین:حالا باز خوبه یه جاهایی رو متوجه نشدی من که کلا نفهمیدم قضیه چیه😂وی:اممم میشه دوباره توضیح بدی؟من:یعنی انقد سخت بود؟جیمین:نه ببین اخه ادبیات شما خیلی فرق داره با اینکه ترجمه کردی ما چیز زیادی دستیگرمون نشد😐کوک:من فقط فهمیدم بابا بزرگت کارخونه داره😅ارام:منم فهمیدم پسر عموی ناتنی اش میخواد اون کارخونه رو به دست بیاره😑 من:گایز ببینین من خودمم از هیجی خبر نداشتم حتی کارخونه پدربزرگم.الان پدربزرگم داره فوت میشه و وارث اون کارخونه منم.همونجوری که ارام گفت پسرعموی ناتنی پدربزرگم میخواد هرجور که شده این کارخونه رو به دست بیاره و الان که پدربزرگم یه پاش لب گوره فرصت رو مناسب دیده و فکر کرده میتونه با از بین بردن من که وارث اون کارخونه ام صاحب مال و اموالش بشه😢 جیهوپ:وای اینکع خیلی بده!پس این پسرعموی ناتنی پدربزرگت همونیه که قصد کشتنتو داشت😰من:البته خودش که نبوده زیردستاش بودن ولی اره. سکوت خیلی سنگینی بود منم بغض کرده بودم.تحمل اینهمه فشارو نداشتم از اون طرف مرگ پدربزرگ از این طرف وراثت کارخونه از طرفه دیگه اقای سوزوکیا و از طرفی اومدن من به اینجا😢داشتم کم کم گریه میکردم ولی بی صدا فقط اشکام درمیومدن که کوک گفت:هعی هعی گریه نکن ما کنارتیم نمیزاریم اون به تو اسیب بزنه😊ارام:اره کیوت کوچولو گریه نکن که بدجور دلم کباب میشه اینو بدون ما پشتتیم😊💟من:هقق..هققق...نه نمیخوام..هقققق...به خاطر من تو دردسر بیوفتینథ_థ شوگا:هی بچه ها ولش کنین بیاین امروزو بهش فکر نکنیم نظرتون چیه بریم بیرون؟جیمین:واااای اره بریم یکمی بچرخیم و جاهای دیدنی رو به کیوت خانوم نشون بدیم😅جین:اره اره موافقم نظرتون چیه بریم اول شهربازی ها؟؟ اعضا داشتن سر اینکه کجا بریم بحث میکردن که تلفن ارام زنگ خورد....
مکالمه نامجون با خانم.....(یجورایی منشی یا دستیار مدیر برنامشونه حالا دیگه دیگه😅) ارام:الو؟سلام؟ خانم....؟:ببخشید اقا که مزاحم شدم.همین الان باید تشریف بیارین استودیو یه کار خیلی مهم پیش اومده😮 ارام:خانم.....شما هستین؟الان باید بیایم؟ خانم.....:بله لطفا زود تشریف بیارین. ارام:بله حتما تا نیم ساعت دیگه اونجاییم...... (تلفن تموم شد) ارام:بچه ها بجمبین همین الان باید بریم استودیو. جین:چیییی!ولی ما دلشتیم برنامه ریزی میکردیم که کجا بریم بگردیم😣کوک:اههه اخه الان؟ارام:بچه ها زودباشین دیگه باید حتما تا نیم ساعت دیگه اونجا باشیم😴کیوت کوچولو خیلی ببخشید ما دلمون میخواست امشب بریم بیرون ولی خودت دیدی که چیشد متاسفانه باید بریم.من:نههه نهه مشکلی نیست برید به کاراتون برسین اشکالی نداره😊💜 تقریبا همه اماده شدن رفتن دم در....موقع رفتن،ارام:کیوت کوجولو مواظب باش ما زود برمیگردیم.جین:اره درو برای کسی باز نکن ما خودمون کلید داریم.جیمین:اره الان تو موقعیت خطرناکی هستی مخصوصا اینکع اقای سو..زو.کیا میدونه کره هستی...کوک:ببین من به یه بادیگار سفارش کردم تا وقتی ما برگردیم دم در حواسش بهت باشه اوکی؟من:واقعا ممنونم از همه حواسم جمع هست،دیرتون نشه؟
گایز من خیلی وقت پیش اینجا رو گزاشتم و یادم نیس ادامش چی بوده از همه کسایی که منتظر موندن واقعا معذرت میخوام دقیقا 3 هفته هس که تستچی نیومدم ممنونم از صبرتون میریم ادامه داستان جین:چطوره بریم شهربازی ها؟ همه موافقت کردن و خواستیم راه بیوفتیم که گوشیه آرام زنگ خورد آرام:الوو؟.. یه خانم پشت خط:سلام اقا لطفا زودتر تشریف بیارید استودیو برای ضبط البوم جدید.ممنون بوق..بوق..بوق آرام:عههه گایز نمیشه بریم شهربازی باید بریم استودیو جیمین:چییی ولی اخه چرااااا....کوک:ای بابا بعد یه مدت میخواستیم خوش بگذرونیماااا آرام:آممممم...کیوت کوچولو ببین ماااا.... من:اشکالی داره برید قطعا آلبوم جدید از من مهم تره من نمیخوام به کارتون لطمه بخوره توی یه فرصت دیگه میریم به شهربازی😊 جیهوپ:اوخی...مطمئن باش فردا میریم و سئول رو میچرخیم💟 خلاصه بعد نیم ساعت پسرا رفتن و من تنها شدم رفتم روی کاناپه جلوی تلویزیون فک کنم یه ساعتی بود که داشتم فیلم میدیدم که زنگ خونه خورد منم به هوای اینکه پسرا باشن درو سریع باز کردم اما چند تا مرد هیکلی ریختن تو خونه😱همون موقع پسرا اومدن من جیغ زدم و خواستم که برن ولی اونا سعی کردن من رو نجات بدن اونا همه رو گرفتن دستامونو بستن و داشتن منو بیهوش میکردن که سوزوکیا اومد بالاسرم و گفت:میبینی.....من گفتم بالاخره اون کارخونه رو واسه خودم میکنم😈 کیوت کوچولو......کیوت کوچولووووووو با یه جیغ فرابنفش از خواب پریدم...پسرا رو دیدم که بالاسرم بودن ولی از شوک نمیتونستم حرف بزنم اونا نگران صدام میکردن داشتن نگام میکردن ولی م فقط شک زده بودم و آروم اشک میریختم😢 کوک:هعی ععی نه وایسا حالت خوبههه؟تیهونگ یکم آب بیاررر آبو داد خوردم یکمم ریخت رو صورتم تا به خودم اودم من:مممن..خخخوااااب...بدددد.دیدممم.😭 آراام:چه خوابی دیدی؟😰 -خواااب دیدم سوزوکیا همه روو....گرفته...شما هم گرفته...وایی نه اگ..این اتفاق بیوفته...من همین الان از اینجا میرم...من..مت براتون دردسر میس...ازم....من باید برم😢😭 جین:اصلا حرفشم نزن.اون فقط یه خواب بوده و تمام😊تا وقتی تکلیف این سوزوکیا معلوم نشه و حقشو نزاریم کف دستش تو پیش ما میمونی از شدت خوشحال و ناراحتی و مهربونی پسرا گریم گرفت و خیلی با صدای بلند گریه میکردم و اونام دلداریم میدادن
حالا دو روز بعد از اون خواب بد میگذره و حالا پسرا تصمیم گرفتن توی وقت آزاد منو ببرن بچرخونن😊 رفتیم توی شهر بازی....همه وسایلو داشتیم سور میشدیم که چشمم به دکه ی کوچیک بستنی فروشی افتاد جیغ کوچیکی زدم و گفتم بستنییییی،چشمام از خوشحالی برق زد همه زدن زیر خنده و منم یکم خجالت کشیدم... -من میرم بستنی بگیرم مهمون من -جیمین:واااای قیافت خیلی باحال بود -آرام:پارک جیمین😐 -جیمین:باشه باشه.....برو بستنی بگیر منم میخوام من با سرعت ازشون دور شدم.صدای شوگا رو شنیدم:هعی وایسا منم باهات بیام ممکنه خطرناک باشه همنطور که میدوییدم داد زدم :نه خطری نداره تو صف وایسید که جامونو نگیرن من زود برمیگردم داشتم بستنی هارو میگرفتم که چند تا مرد گردن کلفت اومدن دورم یکم ترس ورم داشت ولی با خودم تلقین کردم که با من کاری ندارن داشتم پول بستنیا رو حساب میکردم که یکیشون مچمو گرف و ی دستشو گذاشت رو دهنم هرکاری کردم پسرارو صدا بزم نتونستم بیهوشم کردن و منو بردن دیگ هیچی نفهمیدم و همه جا تاز شد
وقتی بهوش اومدم هیچجا رو نمیدیدم.انگار چشمام بسته بودن.دهنمم بسته بود. صدای باز شدن درو شنیدم که یکی از زیر دستای سوزوکیا اومد و چشم بندمو باز کرد.نور یهویی لامپ باعث شد چشمامو ناخودآگاه ببندم ولی وقتی چشمامو باز کردم چهره ی شیطانی سوزوکیا رو دیدم....چهره ای که پر از نفرت بود....پر از ترس....پر از کینه....پر از طمع یکیشون محکم چسب روی دهنمو کند که باعث شد داد بلندی بزنم -از جونم چی میخوای؟هااااا؟چرا منو اوردین اینحااا؟چه بلایی سر پدر مادرم اوردین؟ (علامت سوزوکیا+) +به به.....نوه یه پسر عموی نا تنی من چطوره؟رییس یه کارخونه بودن خوبه نه؟امیدوارم تو کره دوراتو زده باشی چون قرار نیس دیگ اینجا بمونی یا بهتره بگم قرار نیس کلا تو دنیا بمونی😏 ببرینش -نههههه نههه ولم کنین من چیزی نمیدونم😢اون کارخونه ی لعنتیو میدم بهت ولی کاری نداشته باشش پدر و مادرمو آزاد کنن لطفااااا +پدر مادرت خیلی وقته آزاد شدن......البته از این دنیا آزاد شدن با این حرفش لال شدم و همچیو فراموش کردم بردنم انداختنم تو یه اتاق صدای سوزوکیا توی گوشم میپیچید مامان بابا😢نههه این حقشون نبوددد این حقشون نبود ای خداااااا
کیوتا میدونم کم بود میدونم میدونم خیلی دیر شد میدونم بد کردم میدونم متتظر بودین ولی ببخشید منو لطفا😢 واقعا هم از لحاظ امتحانات هم اسباب کشی هم اینکه گوشیمو نمیدادن هم از لحاظ روحی خیلی ضربه خورده بودم به معنای واقعی کلمه افسرده بودم امیدوارم منو درک کنین دوستون دارم لاوام💜
قول میدم پارت بعد اینقد طولانی باشه که خسته بشین از خوندن چشماتون درد بگیره:/ لاوام کیوتام عشقام خیلی دوستون دارم انیدوارم منو بخشیده باشین
اینجانب منتظر نظرات اکلیلی شماست😢 بازم میگم معذرت میخوام حتی اگه تو نظرات بد و بیراهم بهم بگین ناراحت نمیشم چون حق دارین