
سلام همراه این پرنده ی قشنگ پارت بعد و اوردیم😂😍
میخواستم در رم که چشمش بهم افتاد لوکا:صبح بخیر مرینت: ام اِه صبح بخیر😁 لوکا:خب... چیزی میخواستی؟ مرینت:ام نه😄 فقط...میخواستم برای صبحونه یه کاری کنم😁 لوکا:کمک میخوای؟ مرینت:نه! اممم... خب! فقط میشه آتیش روشن کنی؟ لوکا:خیلی خب و رفت هوفففف(بچه ها این ون کابینت داره اجاق گاز داره ظرفشویی داره همه چی داره داخل خارج از اینا هست ی ون معمولی ب نظر میاد اما پر از چیز میزه😁) خب آرد و برداشتم و یه ظرف آرد و ریختم داخلش و باهاش خمیر و درست کردم و بعد شکل نون بهش دادم👍 حالا فقط پختنش مونده رفتم بیرون و دیدم آتیش آمادست پس دست به کار شدم و نونا رو گذاشتم داخل آتیش(از اون نونایی ک تو قسمت نانوا رکس با بابا بزرگش درست کردن و با اون چیز چوبیه گذاشتش تو آتیش😂) وقتی پختن بیرونشون اوردم و توی یه ظرف گذاشتم بهتره بقیه رو بیدار کنم (یه میز چوبی کنار آتیش و ون و چادراست) نونا رو گذاشتم روی میز و اول رفتم توی چادر متیو و آدرین... دیدم عین موش خوابیدن چ بامزن مخصوصا متیو اون موهای آبیش خیلی خودنمایی میکرد(گایز جان😐 هنو نمیدونه داداشش نیست پس من و نکشین😐) مرینت:بچه هااااا آدرین،متیووووو
آدرین:هومممممممــــ مرینت:پاشو،پاشو آدرین:ولم کن بذار بخوابم سرم درد میکنه و بالش و بغل کرد و خودش و جمع کرد مرینت:باشه پس خودت اجرای من و لوکا رو از دست میدی✌ که یهو هردوشون پریدن و گفتن:چیییییی لوکاااااا😡😱 مرینت:😂😂😂 متیو:اِی..... آدرین:مردم آزار متیو:آره واژه ی درست، مردم آزار✋😐 مرینت:به من چه تنبلا بیاید صبحونه که یهو متیو دوباره افتاد روی بالش متیو:انشاالله واسه ناهار💤💤 آدرین:راس میگه و اونم خودش و انداخت روی بالش مرینت:پاشیننننننننــــ(با جیغ جیغ) نه مثل اینکه اینجوری نمیشه! رفتم توی ون و یه پارچ آب برداشتم و رفتم توی چادر و ریختم روشون که هردو پریدن متیو که یه تیشرت تنش بود و خیس بود نگاهم رفت روی آدرین...چیییییی آدرین لخته😱 مرینت:جیغغغغغغغغــــــ و به آدرین اشاره کردم آدرین سریع پتو رو روی خودش گرفت متیو زد پشت گردن آدرین و گفت:بیشعور دختر اینجاست این چه کاریه آدرین:به من چه یهو یاد اون دختره ی پررو دیشب افتادم مرینت:تو دیشب تو جنگل چیکار میکردی؟؟؟ آدرین:ها؟؟؟ مرینت:اون دختره کی بود؟؟؟🤨 متیو:جان؟؟؟؟ مرینت:سوال اصلی اینه که شما دوتا چرا انقد م.ست بودین؟! متیو و آدرین همزمان به هم نگاه کردن و شروع کردن به چرت و پرت گفتن مرینت:هی هی! نه مثل اینکه نمیشه یه جیغ کشیدم که ساکت شدن مرینت:حالا درست توضیح بدین!
آدرین:متیو شروع کرد منم تنهاش نذاشتم✋✌ چشمام و ریز کردم و نگاهشون کردم مرینت:خیلی خب باور کردم(آره جون خودت😂)خودتون و خشک کنید اینجا هوا سرده سرما نخورین و رفتم بیرون دیدم همه سر میزن بجز آقای داماکلیس مرینت:آقای داماکلیس کجاست باید بعد صبحونه راه بیوفتیم! الکس:مثل اینکه توی چادرش خوابیده! که صدای چادر اومد برگشتم و دیدم متیو و آدرینن! مرینت:برو لباس بپوششششششــــ(با جیغ جیغ مقصودشم آدرین بود) که آدرین شیرجه زد داخل چادر متیو دستی به سرش کشید و بعد خمیازه کشید و گفت:ساعت چنده؟ و امروز چه زمانیه! آلیا:ساعت8صبحه و امروز 1می هست(ی چی الکی گفتم😂) متیو:چییییی نههههه خدااااا مرینت: چی شده؟ متیو:نمیشه من تنها برگردم؟؟؟ مرینت:متیو دیگه واقعا داری مشکوک میشی متیو زیرلبی:زمانش تموم شده اون دیوونست😖 نکنه...😨 مرینت:چی میگی؟؟؟ متیو:من تنها میرم مرینت:چرت و پرت نگو اینجا جنگله و ما همه با یه ون اومدیم متیو:یه تلفن کافیه و رفت توی چادر و بعد با گوشی اومد و قدم زنان رفت سمت جنگل و با گوشی حرف زد برگشتم سمت بقیه که دیدم همه با چشمای گرد نگاه میکنن!

آلیا با دستش به جای متیو اشاره کرد و گفت:اون چش شده؟؟؟ مرینت با آه:کاش میدونستم و رفتم توی چادر آقای داماکلیس و دیدم داره خُر خُر میکنه😂😂 با خنده گفتم:آقای داماکلیس!! ولی بیدار نشد مرینت:قربانننن!! ای بابا رفتم بیرون و گفتم: کار یه کار بلده! و نشستم سر میز آرژانچ: من میرم و پاشد لوکا:خودم میرم و اونم پاشد مرینت: هردوتون برین به هم نگاه کردن و رفتن توی چادر که یهو آدرین از چادر شریکیش با متیو بیرون اومد(تیپکال آدرین) خیلی کیوت شده بود نمیتونستم ازش چشم بردارم که به خودم اومدم دیدم آلیا داره بهم میزنه مرینت:چیه؟ آلیا:خواهم فهمیدیم یه حسایی داری ولی میخوای انقد تابلو نکن!؟ مرینت:آلیا اذیتم نکن آلیا:جدی میگم انگار یه طرفه نیست! مرینت:منظورت چیه؟ آلیا:سرت و ببر بالا میفهمی به روبروم نگاه کردم دیدم آدرین روبروم نشسته و به من نگاه میکنه هیمن که نگاهمو دید نگاهش و انداخت روی بشقابش! آقای داماکلیس و لوکا و آرژانچ از چادر بیرون اومدن و نشستن سر میز و صبحونه خوردن آدرین:راستی متیو کجاست؟ مرینت:با رفتار های عجیب و غریب رفت آدرین زیر لبی:حق داره! مرینت:چی؟ آدرین:هیچی!.... میگم ماز این نونا نداشتیم😄 مرینت:خب آره من درستشون کردم😃😁 آدرین:چی؟ این نونا رو تو درست کردی؟ مرینت:آره! آدرین:ممنون☺ مرینت:😁(خجالت کشید بچم😂)
به آدرین نگاه کردم و یاد دیشب افتادم مرینت:تو نگفتی لباس نداری؟! آدرین:ها؟ مرینت:اوفففف چی میگم بیخیال و بلند شدم و چند تا بشقاب خالی و برداشتم و رفتم توی ون که پشت سرم آدرین با چند تا بشقاب اومد و اونا رو همزمان با من گذاشت توی سینک و با هم رفتیم بیرون آقای داماکلیس:خیلی خب آماده بشید راه میوفتیم برای خالی و جمع کردن چادرا همکاری کردیم و آتیش و خاموش کردیم همه چیز و گذاشتیم داخل ون و سوار شدیم و آقای داماکلیس ما رو برد شهر.... بالاخره رسیدیم خونه و از ون پیاده شدیم دلم میخواست زمین و ببوسم(مث من وقتی از جایی برمیگردم😂) با خوشحالی دویدم و رفتم توی خونه و خودم و انداختم روی کاناپه آخیششششــــ(حس من وقتی به وای فای خودمون وصل میشم😐😂هیچ وای فای وای فای خود آدم نمیشه😂) همه اومدن تو الکس و میلن و جولیکا و رز اومدن و روی کاناپه های دیگه نشستن ساعت10بود😨آلیا کتش و انداخت روی یکی از کاناپه ها آلیا:مرینت نمیخوای بهمون ناهار بدی؟ مرینت:دیگه پررو نشو صبحونه هم زیادیتون بود آدرین:لطفااااا مرینت:باشه آلیا جوری که مرینت بشنوه گفت:عاشق ذلیل😂! مرینت:ساکتتتتـــ😬!
بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه آخه چیکار کنم چی درست کنم که آلیا اومد و گفت:دلم نمیاد تنهات بذارم یه وقت حواست پرت نشه غذا بسوزه😂 مرینت:بی مزه😐 آلیا:باشه خواستم جلوی معشوقه ات ضایع نشی!😂 مرینت:آلیااااااا آلیا:باشه بابا😂(شمام از کارا و حرفای آلیا خوشتون میاد😹؟) که آدرین اومد آدرین:چیزی شده؟ مرینت:میشه با اون بازوهای قویت این وراج و ببری؟😁 آدرین سوالی نگاهم کرد🤨 دستم و به سرم کوبیدم و گفتم:منظورم اینه میشه بگی آلیا ساکت باشه؟😁 آدرین خندید و گفت:باشه بعد رو به آلیا گفت:آلیا ساکت باش😂! آلیا:چشم فقط چون تو گفتی😂 و دوتایی زدن زیر خنده مرینت:رو آب بخندیدن وقتی دیدم بازم میخندن گفتم:اصلا برای تنبیه هردو کمک میکنید که قیافشون😦😨 شد و نگاهم کردن مرینت:بله! آلیا:نههههه!!!!! مرینت:بدو بدو آدرین شونه بالا انداخت و گفت:باشه مشکلی نیست! و اومد کنارم چاقو رو برداشتم و جلوش گرفتم و گفتم:حواست باشه گند نزنی آدرین:من یه پا استادم و شروع کرد به خورد کردن که زنگ در زده شد رفتم درو باز کردم که دیدم یه دختر با موهای قهوه ای و چشمای سبزه آقای داماکلیس:خانوم لایلا تشریف اوردین؟؟(مای گادددددد نکشین من و برای آب و تاب داستانه😂)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
دمپایی من کجاستتتت
👡👞👠👟👡👠
اومدم سرافت هدیه جاننننننننننن
چرا لایلا رو اوردی.......
عزیزمم😊😊😊😊
.......الان میام ...(+۱۸)اخه لایلا 🤢🤢🤢🤢 تزت متنفر شدم🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
وایی این لایلا همه جا هس ن؟ هر داستانی رو میرم اینم هس خدایااااا چرا این لایلا ولم نمیکنهههه
ا
آجی میشی هدیه خانوم نازنین هستم 12 سالمه لرستانی ام و شما؟ هیچ نشده از آشنایی با شوما خوشبختم
😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑لللللللللللللللللللااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییببللللللاااااااا
🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪☠️🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😡😫😫😩😩😤😡😡😡😠😠🤬🤬🤬🤬😠😠😡😡😤😖😠😤😡😠😤😠😠😡😤😠😡😡😡😠😡😱😱😠🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪😠😖😠😖😱😖🤬😱🤬😠😫😱😩😱🤬😱🤬😱😖😡😱😖😱😖😡😖😱🔪🔪🔪😩😠😱😱😠😱😱که
عالی بود گلم 👌🌹
آب و تاب لازم نی همی الانم آب و تاب از سرمون زیاده حوصله این یکی رو ندارم الله وکیلی 😑
پارت بعدو زودتر بزار ببینیم این میخواد چه گلی دسته بندی کنهه :////////
😂😂😂😂 همین الان گذاشتمش بررسی ولی این آب و تاب زیاد چیزی نیست😹😹😹
سیلام به همه من امروز به وای فای وصل نبودم نت هم نداشتم اصلا خونه نبودم😭
ولی حالا اومدم و میخوام یه کار بزرگ انجام بدم
.
.
.
آب و تاب داستان بخوره تو اون سرت چرا لیلا و آوردی 😠 من حاظرم کاگامی 😐 و کلویی 😑 باشن 🤥🤥🤥🤥 ولی اون نباشه (زر زیادی نزن خودتم می ینی نمیخوای هیچ کدوم از این سه تا تو داستان باشن) وخی جان میشه لطفاً ببندی
(نچ) نچ و درد
به حرحال منتظرم ببینم اون آب و طاب چجوری هس (بله این یکی رو راس میگه)ببند😡
میگم خدایی آدم بهتر از لایلا پیدا نکردی؟
ولی خدایی این پارت رو خیلی دوست داشتم آلیا خیلی باحاله من که کلا شخصیت موردعلاقم آلیاست خیلی خوبهههه🥺☺
ولی خدایی داتستانت حرف نداره
اولش نفهمیدم ابجیام برای چی عصبانی شدن اما بعدش که خوندم فهمیدم اخه بچه خوب چرا لایلا رو اوردی نمیشد بجاش یکی دیگه رو می اوردی🤬🤬🤬ولی باز ی جورایی خوب شد کاری کن که مرینت کتکش بزنه و از زندگی بیزارش کنه 😈👿😈خودت ی نقشه بکش دیگه من که روت حساب کردم مرینت باید لایلا رو بزنه وراستی ی وقت به سرت نزنه که لایلا با ادرین اهنگ بخونه که دیگه واقعا جندی میشم با دمپایی میام سراغت
من با تانک میوفتم دنبالت 😊😑