
وای یعنی نمیدونین چه بدبختی سر نوشتن پارت شش یعنی این پارت داشتم 😐💔 یه بار همش رو نوشتم بعد از اول اومد 😖 به خاطر همین تا اومدم دوباره بنویسمش طول کشید و زمان برد ببخشید پارت بعد رو زودتر مینویسم 😊امروز ۴ اردیبهشته 😄
من سریع به سمت عمارت آگراست حرکت کردم . میخواستم برم سمت اتاق آدرین اما نمیشد چون لایلا جلو همه رو میگرفت 😒وایسا 😨 یادم رفت باید برم معجزه گر طاووس رو بردارم !زود رفتم و اتاق گابریل رو پیدا کردم . در و باز کردم و داخل شدم .اتاقش مثل خودش سرد و بی روح بود .یهو با یه تابلو بزرگ بر خوردم . تابلو امیلی .خودش بود . تابلو رو زدم کنار . پشتش یه گاوصندوق بود 😶همه چی پیدا کردم به غیر از معجزه گر .😞یه کاغذ از لای یه دفتر افتاد 📄بعد از خوندش گفتم :« یعنی تمام مدت ، اون حاکماث بدجنس و شروری که تصورش رو میکردیم ، یه مرد بیچاره بود که فقط میخواست زنش رو زنده کنه همین 😔»
من به استاد فو قضیه رو گفتم . شوکه شده بود . باورش نمیشد .گفت :« چه جالب . . . خب مرینت بهتره از خانم بوستیه معجزه گر رو بگیری . . . » حرف ش رو قطع کردم و گفتم :« استاد نگران نباشید 😁 خانم بوستیه قابل اعتماده 😃 » گفت :« تو مطمئنی مرینت ؟ 😕» گفتم :« بله استاد . حالا شما میگید چیکار کنیم ؟» گفت :« بهتره ناتالایی رو گیر بیارید و بازجویش کنید » گفتم :« چشم استاد فقط ناتالایی نه ناتالی 😂😂 » از زبون ناتالی : بعد از مرگ گابریل ، دیگه اون ناتالی قبلی نشدم 💔😞 اون تنها کسی بود که از تمام قلبم دوسش داشتم ، براش هر کاری میکردم .
حاضر بودم با استفاده از معجزه گر طاووس ، جون خودم رو به خطر بندازم تا بتونه موفق شه 😟💔 اما خودم هم آخرش گند زدم و معجزه گر رو گم کردم 😔 همه چیز تغصیر منه ! خودم این گندو زدم ؛ خودم هم درستش میکنم ! معجزه گر لیدی باگ و کت نوار رو به دست میارم و زنده اش میکنم ! هم خودش هم امیلی 😈 » تو اتاق گابریل بودم . الان باز همه میخوان بریزن تو عمارت و بشینن گریه کنن :| اصلا حوصله شون رو ندارم پس همین جا میمونم . تو اتاق گابریل💔 خیلی زود دلم براش تنگ شد ! همین جوری تو فکرش بودم که آروم یه اشک از چشمم اومد پایین . ناگهان صدای پا اومد ، یکی داشت میومد سمت اتاق .
. تو اون لحظه حول شدم و رفتم تو کمد . یه نفر اومد داخل . آروم سرم رو از لای در کمد رد کردم . یه دختر نوجوون با موهای آبی و پیرهنی مشکی . اون کی بود ؟ میخواستم از کمد بیام بیرون و ببینم چیکار داره ، که یهو دیدم قاب عکس امیلی رو برداشت 😮 بعد در گاوصندوق رو با یه کوامی باز کرد 😱 اون . . . اون دختر بچه . . . لیدی باگ بود 😱 باورم نمیشه . . . حتما اومده اینجا تا معجزه گر شپره رو پیدا کنه . . . خوبه ور داشتم . . . حتما معجزه گر طاووس دستشه . . . وقتی از اتاق رفت بیرون بدو بدو رفتم دنبالش +-+ دیدم بع یکی تلفن زد و بعد رفت خونه . شنیدم کوامی اش بهش گفت مرینت 😕 صبر کن مرینت . . . من این دختره رو میشناسم ! . . .
این همون هم کلاس آدرینن کع باهاش دوسته 😱 چطور تا حالا نفهمیده بودم ؟ . . . از زبون مرینت 🌸 \ لیدی باگ 🐞 : شب بود .من و خانم بوستیه یه هفته ای هست که دنبال ناتالی ایم . ولی انگار آب شده رفته تو زمین 😒 تو بالکن خونم بود . حوصلم سر رفته بود . بدون حاکماث شهر خیلی خالیه ، حوصله سر بره ، خسته کننده ست و انگار یه چیزی کم داره 😖 اون دشمنم بود ؛ اما الان دلم براش تنگ شده . هعی 💔 حالا که من همچین حسی دارم ، فکر کن آدرین چه حسی داره 💔 راستی خیلی وقته خبری از کت نیست . بهتره قضیه رو به اونم بگم . شاید الان خواب باشه آخه 😟 نه بابا خواب نیست اون تا دیر وقت بیداره .
الان تبدیل به کفشدوزک میشم و بهش زنگ میزنم 😶 . . . از زبون آدرین 👟 \ کت نوار 🐾: اون شب ، روی تختم دراز کیشده بودم ، توی اتاق تاریکم . توی فکر بودم . هیچکس نبود که بپرم بغلش و گریه کنم 💔 اون از لایلا دروغگو که رفت و پیداش نشد 💔 . . . اون از اون ناتالی که معلوم نیست کدوم گوریه 💔 . . . اون از دوستام که منو تنها گذاشتن 💔 . . . اونم از اون پلگ که بهم محل نمیذاره 💔 . . . من تنهام 💧☺ . . . خیلی تنها . . . I am alone 💔 Very very alone 💧 Alone . . . . .
تبدیل به کت نوار شدم از اتاقم زدم بیرون . روی پشت بوم ها میدویدم و گریه میکردم . . . زار زار . . . هوا خیلی سرد بود . . . خیلی . . . سوز برف میپیچید . . . ولی برف نمیومد . . . فکر کنم فردا برف بباره ☺❄ تو اون سرما ، بازم به دویدن ادامه میدادم . . . قیافه بابا مامانم از جلو چشمم رد شد . . . یهو داد زدم :« آخههههههه چرااااااا ؟؟؟؟؟ 😭😭😭😭😭😭 چراااااا ؟؟؟؟ میگم چرا ؟؟؟؟؟ چرا من اینقدر بدبختم ؟؟؟؟ مگه چه گناهی کرده بودم 💔😭😭 چرا جوابم رو نمیدی خداااااااا ؟؟؟ چرا هیچکس جوابم رو نمیده ؟ » صدام تو خیابون ها پیچید . . . هیچکس جوابم رو نداد . . . همه تو خواب راحت بودن ، فقط من بودم که یه هفته اس نخوابیدم . . .
سکوت . . . سکوتی ترسناک . . . روی یه دونه دودکش نشستم . . . .چون دویده بودم نفس نفس میزدم . . . هیچ صدایی به غیر از صدای نفس نفس زدن خودم رو نمیشنیدم . . . حالم خوب نبود . . . افتضاح بود 💔 . . . ناگهان صدای زنگ چوب دستیم سکوت وحشتناک رو شکوند . دستام جون نداشت . . . به زور چوبم رو ورداشتم و بدون اینکه ببینم کیه با صدای لرزونم گفتم :« ااالو ؟ » لیدی بود ☺ چه عجب یه سراغی از ما کرد 💔☺ گفت :« سلام کیتی کت 🐾خوبی ؟ » صدای قشنگش باعث شد لبخندی کوتاه بزنم . . . گفتم :« س سلام آره خوبم 💔 »لیدی باگ گفت :« ولی از صدات معلومه که خوب نیستی 😟 »
گفتم :« نه خوبم ، چیزی شده ؟ » گفت :« میگم میخواستم ببینم میتونم ببینمت ؟ » اون هیچوقت نمیومد سر قرارام ، ولی من حوصله تلافی کردن نداشتم💔 گفتم :« البته😶»گفت :« خب باشه پس جای همیشگی 😉( نویسنده : برج ایفل 😐) بعد قطع کرد . من به زور خودمو رسوندم برج ایفل . حالم خوب نبود ، افتضاح بود . از سرما داشتم میمردم . میلرزدم .یه اشک از چشمم اومد پایین . اما زود پاکش کردم ؛ نباید لیدی بفهمه چون ناراحت میشه 💔😟 هنوز نیومده بود . یه ۱ ربعی میشد . سرما رو تحمل میکردم . حوصلم سر رفت . شروع کردم به آواز خوندن . موسیقی به من آرامش میده ، از وقتی با لوکا آشنا شدم و پیانو یاد گرفتم ، خیلی عاشق موسیقی شدم ❤
صدای لرزونم ، بغض تو گلوم ، آواز میخوندم . همینطوری اشک میرختم و میخوندم 😌 داشتم تو سرما بی هوش میشدم ؛ اما نه ! باید دوام میوردم 😟 نمیتونم اینطوری لیدی باگ رو نا امید کنم ! انقدر میخوندم که دیگه یادم نیومد چیشد ، یهو چشمام آروم بسته شد . از زبون مرینت 🌸 \ لیدی باگ 🐞 : کت قبول کرد . صداش گرفته بود . معلوم بود چیزی شده و نمیگه . من از لحن صداش میفهمم 😶 حالا میرم ازش میپرسم 😊 یهو یادم افتاد مشق دارم ! اومدم یکم مشق بنویسم 📄 دیدم حال و حوصله اش رو ندارم . اصلا ولش کن فردا نمیرم مدرسه . دیدم دیر شد 😱 بدو بدو رفتم روی برج ایفل 😶
یهو یه صدای خیلی قشنگ رو شنیدم که داشت آواز میخوند ! اما صداش درد داشت 💔 میتونستم غمش رو حس کنم 💔 بدون اینکه از جاک تکون بخورم همینطوری چشمام رو بسته بودم ، یه جا وایساده بودم ، داشتم به صداش گوش میدادم . . . بغضم گرفت 💔😞 یهو به خودم اومدم ! رفتم جلو دیدم صدای کته 😄 نمیدونستم انقدر خوب میخونه.خدایا چقدر هوا سرد بود 😶 نگو که کت رو همین طوری تو سرما علاف خودم گذاشتم ؟ رفتم جلو . گفتم :«سلام کت . . . کت ؟ » جواب نداد. رفتم جلو تر . دیدم خوابش برده 😄 آخی ! دلم نمیومد بیدارش کنم ولی نمیشد که تو این سرما بخوابه 😦
خواستم بیدارش کنم 😶 بیدار نمیشد 😟 نکنه چیزیش شده ؟ بدنش چقدر سرد بود 😦 داشتم نگران میشدم . گذاشتمش رو کولم و بردمش خونم . هنوز بیهوش بود . اگه بهوش بیاد بهش چی بگم ؟ گفتم :« تیکی ، به نظرن بهتر نیست هویتم رو به کت نوار بگم ؟ » تیکی گفت :« نمیدونم هر کاری میخوای بکن 😶 » باید یه روزی هویتم رو میفهمید دیگه . گذاشتمش کنار بخاری . یه پتو هم کشیدم روش . ☕👉 براش یکی از اینا ریختم منتظر بودم تا به هوش بیاد . تب داشت . یه دستمل خیس گذاشتم رو سرش . کنار بخاری بودم و داشتم نگاش میکردم . یه جورایی دلم برای کت سوخت ؛ همیشه نمیومدم سر قرارش و بهونه میوردم ، اما اون به خاطرم انقدر منتظر موند 💔 .کم کم داشت به هوش میومد
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
واااااایییی شگفت انگیز بوووود😻💋💌
مرسی آجی عشقم 😗😗😗
عالی بید آجویی 👏👏💓
تنکس کیوتم 💖