قسمت بعدی 😋
چشمانم رو باز کردم خودم رو روی تختی دیدم دستام و پاهام بسته بود نمیتونستم تکون بخورم داد زدم عمو گجت عمو گجت ؟ برایان برایاان ؟ کسی اینجا نیست ؟
هر چی داد و فریاد کردم کسی جوابم رو نداد تا اینکه ناگهان تالون گفت پنی . سمت راستم رو نگاه کردم تالون بود اشک از چشمام جاری شد حس کردم تمام دنیا هر لحظه داره بهم نزدیک تر و نزدیک تر میشه
تالون گفت پنی تو... تو... هیچ میدونی چقدر ناراحت شدم ؟ اصلا حس منو درک میکنی ؟ گفتم چی؟ چی داری میگی تالون ؟ تالون گفت خودتو به اون راه نزن تو با نایجل بودی دستش رو گرفتی خودم دیدم
پوزخندی زدم و گفتم نکنه حسودیت شد گفت چی ؟ حسودی ؟ چرا باید به تو حسودیم بشه ؟ یک دلیل قانع کننده بیار
گفتم هی خدا نمیدونم تالون لطفا منو از اینجا بیار بیرون زود باش تالون گفت نمیتونم چون ... چون آه ولش کن نمیتونم آزادت کنم چیز دیگه ای بگو
گفتم چی شده تالون گفت انتظار داشتم اینو بگی و برام تعریف کرد که ماجرا از چه قراره
اون روز که داشتی از جنگل به خونه برمیگشتی من قبلش فهمیده بودم رفتم توی اتاقت تا دفترچه خاطراتی چیزی پیدا کنم ولی چیزی پیدا نکردم تنها چیزی ککه پیدا کردم یک کاغذ بود که هنوز نخوندمش ولی بعد میخونم بگذریم غروب دوباره اومدم پشت درختا تا ببینمت ولی دیدم کنار نایجلی و بعد برگشتم به اتاقم
گفتم تو تو اتاق من چیکار میکردی ؟ ولی جوابی نداد
آخر دلش طاقت نیاورد و دستو پامو باز کرد ناگهان صدایی از تلوزیون مد بلند شد
توجه توجه به خبری که اکنون به دستم رسید توجه کنی یک شعبده باز دیوانه با یک زن و تمام تبهکاران مد اینجا هستند و در حال نابودی شهر هستند و همچنین اکسیژن و آب مردم
به تالون گفتم تالون باید یک کاری بکنیم گفت چیکار من بدجنسم ها باید کمکشون کنم گفتم تالون اگر آب نباشه و اکسیژن نباشه همه میمیریم
گفت اَه باشه باشه خب حالا چیکار کنیم گفتم آماده حمله بشیم منو تالون وقتی آماده شدیم وقت پرواز بود تا به شهر بریم من نمیتونستم پرواز کنم پس تالون بهم گفت منو بغل کن گفتم چی ؟ گفت کاری که گفتم بکن چاره ای نداریم من بغلش کردم و تالون پرواز کردیم توی آسمون بودیم که من قیافه تالون رو دیدم به چشماش نگاه کردم خیلی مهربون بود وقتی بغلش بودم احساس میکردم بهترین زن توی کل دنیام
رسیدیم به وسط شهر همه جا به هم ریخته بود تالون با تفنگ چسبناک همه ی تبهکاران رو به دیوار چسبوند من هم یک مشت و یک لگد تحویلشون دادم و انداختمشون زندان
حالا فقط یکی از تبهکاران مونده بود اون هم .........
اون شعبده بازه بود اون با جادو ها و روش های جدید من رو روبه زمین انداخت سعی کردم تکون بخورم که ناگهان جادوگر تالونو انداخت روم برگه ای از جیب تالون افتاد روی صورت من و تالون برگه رو سریع خوند و بعد برگه رو از روی صورتم برداشت و ....