سلام بچه ها متاسفانه این وارده آخره😔اما فصل دوم هم داریم😍🥳🥳بچه ها عاشقتونم عشقای من حواستون باشه نام فصل دوم teales of ladybug هست پس یادتون نره هر چه کامنت ها بیشتر باشه من زودتر میزارم چون کامنت ها خیلی مهمه و اگه زود به پنجاه برسه 1 ثانیه قول میدم نشه که بعدی رو بزارم مرسییی😍🥰
از چشم آدرین👈ای خدا😢چی شد اون عکسا چی بودش کاگامی چی میخواست خیلی بدییی..هی مرینت😥نه نه نههه خیلی مرینت ناراحت بود😭کاگامی چی میخواست پیام نوشته بود رابطه مرینت،مارک اما این فقط خراب شدن من و مرینت بود خیلی نامرده واقعا اون داشت چی میگفت اینجا چیکار میکرد منظورش از عروسی چی بود فقط میخواست من و مرینت رو به هم بزنه حسود😥بانوووی منن ای خدا یعنی الان مرینت چه حالی داره سرم درد میکنه همش یه جمله تکرار میشه{آدرین من عاشقتم و همیشه میمونم}{آدرین من عاشقتم و همیشه میمونم}{آدرین من عاشقتم و همیشه میمونم}اشک هام همینجوری از گونم آروم رد میشد و میوفتاد روی خیابون بارون همینجوری می بارید و بدنم رو خیس میکرد نمیدونستم کجا برم چیکار بکنم من هیچی ندارم ای خداا نه پدر خوب نه مادر مرینتم که😢😭اشک هام جاری میشد یاد بابام افتادم یعنی الان خوبه تو فکرمه اصلا از اون روز بهم فکر کرده هیچوقت نمی بخشمش همینجوری راه می رفتم حتی چتر هم نداشتم پاهام رو میذاشتم رو آب های خیابون و شلم شلم صدا میومد مَ.....مَ.....من دلم برای نگاهای مرینت تنگ شده دلم برا گفتن دوست دارم مرینت تنگ شده دلم برا بستن موهای مرینت تنگ شده کاگامی خِ.....خِ.....خیلی بی معرفتی خیلی😢مرینت رو کشوندی اونجا تا فقط من و تو رو ببینه. عکس فتوشاپ بهش دادی که بره از پیشم.ازت نمیگذرم.عکسی که از مرینت داشتم و قبلنا ازش گرفته بودم رو دراوردم از جیبم نگاش دیوونم میکرد گذاشتم رو قبلم اشک از چشمام میوفتاد انگار صدای نبضام با عکسش خیلی قدرتمند شده بود عکس داشت خیس میشد گذاشتمش تو جیبم تو خیابونا از اینور به اونور می رفتم که دیدم یکی از پشت دست گذاشت رو شونم.صداش اومد:آدرین پسرم😨
آدرین اینجا چیکار میکنی پشت رو نگاه کردم بابا😨گفت آدرین بیا تو ماشین هیچی نمیگفتم رفتم تو ماشین نشستم.اونم جلو نشست.با ماشین داشتیم می رفتیم گفت پسرم خیلی دلم برات تنگ شده.از بیمارستان کی مرخص شدی.(از اخبار شنیده)گفتم دوستم لوکا بهم کلیه اهدا کرد اما گفت به هیچکی نگم.گفت خدا رو شکر آدرین بدون تو هیچم.لبخند موزحکی زدم😏گفت:آدرین من متاسفم اون،اون روز نمیدونم چم شده بود انگار مست بودم.خنده ی موزیکی زدم گفتم ناتالی خانم کجاست.گفت دیگه تحملش نمیتونستم بکنم اخراجش کردم اما نمیرفت هی التماسم رو میکرد آخرم پلیس تونست ببرتش.گفتم میدونی چرا اون روز تو مامان رو کشتی و هیچی نمیفهمیدی اون ناتالی بود که دیوونت کرده بود با یه شربت که دیوونه شی دوربین ها رو که با مرینت چک کردم اون رو دیدم.گفت نه نه نه ای وااای اون منو🚫🚫ازش شکایت میکنم خیلی بیشئوره راستی اون دختره کجاست.از تو چشمام اشکم افتاد اما سریع با دستم پاکش کردم و خودم رو کنترل کردم.حرفی نمیزدم میدونستم اونم بوسمون رو دیده دیگه همه دیدن.گفت آدرین شاید با سوالام حرفی نزنی اما اگه یه چیزی بهت بگم شاید حرف بزنی آدرین...،😨
از چشم مرینت👈فردا صبح:آه دیگه کارت تمومه آدرین،داد زدم نکن کارلوس نکن آدرییین از اون مردک جدا شوو چیکار میکنی گفت من حق انتخاب رو بهت دادم معجزه گر ها رو ندادی حالا هم خدافظ.داشت ازم دور میشد داد زدم با گریه من رو ببخشش اشک از چشمام میومد داد میزدم بیا معجزه گر ها رو بدم دستم رو دراز کردم اما آدرین هی داشت ازم دور میشد تا اینکه😢،،،یه صدایی هی صدام میکرد تا اینکه همه چی از بین رفت،،،چشمام ناخوداگاه باز شد دیدم دسته لوکا رو گونمه میگه مرینت چی خواب میدیدی بلند شو صبحونه رو آماده کردم.یعنی همه ی اینا خواب بود😓دسته لوکا رو گرفتم و از تختش بلند شدم یهو رفتیم توی یه حالتی که دستش به کمرم بود مثل این رقصای عاشقانه😳☺خجالت کشیدم با دستم سرم رو خاروندم و با هم از وجودمون میخندیدم البته نه اینکه با دهنمون اینجوری😆😂تو وجودمون و صداشم میومد هووهوهووومممم (فک کنم دیگه متوجه شده باشید🤦♀️)لوکا رفت تو حال و گفت بیا صبحونه بخور گفتم باشه و میخواستم برم دست به آب اما نمیدونستم کجاست یه عالمه در داشت خونشون😑گفتم ام چیز کجاست.گفت چیز.دوباره گفتم چیز دیگه.گفت چیز دیگه.گفتم چیز دیگه اهمم.گفت هان.گفتم بابا حتما باید ...هیچی دستشویی کجاست😐گفت آه....آه....آهااا😶خب از اول میگفتی☺اون دره سمته راست.رفتم ببینم🤦♀️سه تا در سمت راست بود گفتم خب کدومشون.گفت آم اونی که صورتیه و تک شاخ های خوشگل داره☺گفتم آهان.رفتم دست و صورتم رو شستم.یاد خوابی که دیدم افتادم داشتم کارلوس رو می دیدم.راستی کارلوس از اون روز که با بریدجت بود کجا رفته بریدجت که خونس اما اون🤨🧐خیلی مشکوکم چرا از سه روزه پیش خبری نیست ازش😐خیلی مشکوکم یاده آدرین افتادم😢صورتم دوباره مثل حالت قبل شد.اشک از چشمام دوباره افتاد😢مجبور شدم دوباره صورتم رو بشورم با حالی ناراحت رفتم تو حال لوکا گفت بیا بشین مرینت.منم رفتم و رو میز نشستم.گفتم مامان بابات کجان.گفت رفتن مسافرت😐.گفتم آهان
داشتم صبحونه میخوردم اما زیاد میل نداشتم.همه ی فکرم به آدرین بود.لوکا گفت:مرینت راجب اینکه همه ی اینا میتونسته نقشه یکی باشه که دیشب بهت گفتم فکر کردی.گفتم خب راستش اره اما از نظرم نمیشه مثلا کی باشه.گفت نمیدونم تو اصلا به اون پسره مارک مشکوک نیستی؟گفتم نه نمیدونم.یک دفعه یاد اون سوزنه دیوانه کننده افتادم که اون روز به آدرین خورده بود و مارک دارتش گفتم چرا اما فقط یه چیزی.گفت خب چی.جریانه اون سوزنه رو بهش توضیح دادم.گفت آووو دوربینتون از اون نتونستید ببینید کی بوده اون شب به آدرین زددتش اون تیر سوزنی رو.گفتم اتفاقا هر کی بوده تونسته دوربین رو هک کنه و غیر فعالش کنه تا معلوم نشه.گفت خب دوربین خونه ی دیگه ای مغازه ی دیگه ای نیست که بتونه پنجرتون رو بگیره.یکم فکر کردم.گفتم چرا دوربین خونه بغلی یدونه هم از بیرون زدن که پنجره ما هم معلوم میشه.گفت بخور بریم اونجا دوربین اون روز رو ببینیم گفتم راست میگی لوکا خوردم بعد آماده شدم و پسرا هم که همیشه آمادن🤦♀️مخصوصا تو خارج😒اما ما دخترا سر تریم هر چی باشه😌رفتیم خونه ی بغله خونم و زنگش رو زدیم همونی که دوربینش به پنجرمون معلومه جواب داد:بله.لوکا گفت ام ببخشید یک ثانیه میاید پایین.مرده اومد در خونه.در رو باز کرد.منو که با لوکا دید قیافش شوکه شد😳گفت به به مرینت خانم پارسال بوس با آقا آدرین امسال لوس با این آقا چه خبره مگه کارخونه عاشقیه خوش به حالت کاش انقدر که تو خواستگاراتو قبول میکنی و سریع با همشون یه بوسه عاشقانه میگیری میزاری فضای مجازی دختره ما هم انقدر زود قبول میکرد🤭
گفتم چی میگی آقا ما یه کار دیگه داریم بعدشم من با لوکا دوستم این چیزا چیه میگی.لوکا گفت ببخشید از این مضخرفا بگذریم ما بابت یه امری اومدیم.یارو گفت:خیره ببینم نکنه عاشقه دخترم شدی وای خب میگفتید میخواید خواستگاری بیاید.لوکا یقشو گرفت و گفت چی میگی آقا من یه چی دیگه میگم ما با دختره...، (زدم به شونش که حرف بد از دخترشون نزنه که دیگه مگه ما میتونیم دوربین رو ببینیم)فهمید ادامه داد:ام دختره خب دختره.مرده عصبانی شد گفت چی دختره خَرم خلم نه بگو تا پدرت رو در بیارم.لوکا گفت:ام دختره ام جذابتون چی کار داریم😓مرده گفت پس لی لی لیلی لیلی لیلی لی لی خب پسرم میگفتی عاشقش شدی.🤦♀️آآه فایده نداشت گفتم آقا ما اومدیم دوربین ۳ روز پیش که یکی اومده بود از پنجره خونه ی ما رو ببینیم عاشقیه چی.گفت آها شما پلیسای کدوم منطقه اید لوکا در گوشم گفت من دیگه طاقت این رو ندارم.گفتم منم.مرده میدید ما عصبانی شدیم.گفت شوخی کردم بفرمایید داخل.رفتیم تو خونه یهو دخترش دید ما داریم از در میایم گفت خاک به سرم یه اهم ای چیزی میگفتید.وای دخترش مثل مرغ عشق زیبا بود😍😍خیلی هم قشنگ صحبت میکرد اضافه وزنم که اصلا نداشت😁به لوکا نگاه کردم دیدم این که تامام تامام عاشقش شده 90 درصد(آخه لوکا لپاش قرمز شده چشمام برق میزنه و کاملا معلومه عاشقش شده😳😍)آروم گفتم لوکا اول بیا دوربین رو ببینیم بعد عاشق شو.گفت آها باش چیی عاشقه چی،آره مرینت راست میگی بی بریم.اما همش حواسش به دختره بود🤦♀️.مرده همسایمون گفت بفرما اینم مانیتور دوربین رو میزه رفتیم رو میز.گفت کِی رو میخواید.گفتم سه روزه پیش ساعت ۷ و نیم صبح
بردش به اون موقع اتفاقی نمی افتاد گفتم همینجوری وایستا زمان آروم بره جلو مامانم اون موقع بهم گفت همین موقع ها دوربینامون قطع شده.رسید به هفت و ۳۵ دقیقه دیدم یهو یه کسی اومد دم پنجرمون.همون موقع گفتم وایستا وایستا ایناهاش و ایست کرد رو تصویرش.لوکا گفت:این کیه میشناسیش مری.گفتم وایسا خوب معلوم نمیشه،مرده گفت بذارید یه اسکرین بگیرم با کیفیت میشه دو تا دکمه گرفت بعد رفت با کامپیوتر تو گالریش و آوردش.خیلی خوب شده بود الان معلوم میشه.گفتم زوم کن روش.زوم شد رو صورتش🤨م م مارک😨لوکا گفت مرینت همونه.گفتم خوده نامردشه😨اشک از چشمام حرکت کرد.سریع با دستم پاک کردم اشکم رو.همسایمون گفت تموم شد.دسته لوکا رو گرفتم گفتم آره بیا بریم.داشتیم از خونشون می رفتیم که لوکا یه کاغذ دراورد و شمارش رو نوشت و داد به دختره یواشکی.بهش گفت ببین من عاشقت شدم من یه پسره گیتار نوازم.دختره هم خوشش اومده بود🤦♀️آخه اونم به لوکا گفت وای چه پسره جنتلمنی😍حتما بیا اینم شمارم و شمارش رو داد.رفتیم از اونجا سرم درگیر بود🤯مارک😢مارک مارکه... یهو غش کردم بغله لوکا.لوکا گفت:مرینت ای واییی چته.دیوونه شودم انگار.هیچی نمفهمیدم همش چهره های آدرین و مارک میومد جلوم صدای جیغ توی سرم بود صدای لوکا رو می شنیدم اما نمیتونستم حرفی بزنم لوکا بغلم کرد.بدو بدو منو برد تو خونشون.گذاشت منو رو تخت هی میگفت مرینتت.به زور صحبت کردم لوکاا تلفنم کجججاست
تلفن رو داد زنگ زدم پلیس گفتم الو_بله_آقای پلیس میخوام گزارش یه جرم خلاف رو بکنم... ماجرا رو براشون توضیح دادم قرار شد بررسی کنن و سر فرصت برن و دوربین ها رو ببینن 😔😔😭 لوکا گفت دیدی کاره مارک هست.گفتم آره اما من مطمئن نیستم که اون عکس کاگامی و آدرین فتوشاپه چون مارک اصلا کاگامی رو نمی شناسه.گفت خب از کاگامی بپرس گفتم خب اینم یه حرفی،،،،رفتم خونه کاگامی زنگ در رو زدم یه پسره در رو باز کرد بدونه اینکه آیفون رو جواب بده گفت بله.گفتم:سلام آقا من با کاگامی کار دارم بهش بگید مرینت دوپن چنگ هستم.گفت بفرمایید چی کارشون دارید من نامزدشونم.😮😲گفتم م م مگه کاگامی آدرین رو نمیخواد.گفت:آدرین کیه دیگه بگو ببینم.گفتم نامزد ایشون آدرین آگراسته طراح مد پاریس.عصبانی شد با صدای خیلی خشن داد زد دری وری نگووووو کاگامی عاشقه منه گفتم مطمئنی؟اگه عکسایی بهت نشون میدم رو ببینی چی میگی؟گفت چه عکسایی.از کیفم درآوردم عکسا رو و نشونش(بچه ها عکسا بد هست حالا حرفی نمیزنم🚫)دیدش عکسا رو و نشست رو زمین داد زد نههه از چشاش اشک میومد از جیبش یه چاقو دراورد😨😱رفت تو خونشون داد زد کاگاامی کاگامی بدو بدو رفتم تو خونه دیدم کاگامی اومد از اتاق بیرون بعد اون پسره گرفتش کاگامی رو چاقو رو برد نزدیکش و گفت اینا چیه رفتم تو خونه داد زدم اون رو بیار پایین چیکار میکنی کاگامی داد زد به خدا دروغه به خدا این فقط برا نابود کردن این دختره مرینت بود کار خودت رو کردی دوپن چنگ اونا همش نقشه یه پسره به اسم مارکه چاقو رو عقب ببر استیون مارک از من خواسته بود..استیون گفت مااارک،مارک زوکربرگ.کاگامی سرش رو به نشانه تایید تکون داد.استیون با صدای خشن داد زد: نه این حقیقت نداره دوسته من،اصلا و چاقو رو زد😭خونشون دریای خون شد خیلی بد زد چاقو رو،با ناراحتی گفت: کاگامی بد بازی ای رو شروع کردی.از خونه رفت.زنگ زدم سریع اورژانس بعد ۵ دقیقه اومدن و کاگامی رو بردن منم داشتم می رفتم خونه..اِی وای من زندگیشون رو نابود کردم من یه هیولا هستم اما خب فهمیدم آدرین عاشقمه و همش تخسیره مارکههههه پدرت رو در میارم مارک نمیذارم نفس بکشی😢دیدم گوشیم زنگ خورد پلیس بود بله_خلنم سلام ما بررسی کردیم آقای زوکربرگ هیچ کاره اشتباهی نکردند لطفا دگر به مهمان نیویورکی ما تهمت نزنید و قطع کرد اییییی مااارک تو پلیسا هم خریدی دیگه نمیذارم نفسی بکشی
از چشم الکساندر(خدمتکار و وکیل مارک)👈رفتم یه فتوشاپیه معتبر عکس شکستگی سره مارک و آدرین رو آوردم و دادم بهش گفتم سلام میخوام که این عکس رو بذاری روبروی ایم پسره توی این عکس بذار و کاری کن که معلوم بشه که این پسره داره این یکی رو میزنه و سرش رو شکونده توی عکس نگاهی به آدرین کرد و گفت ببخشید شما چیکاره ی آدرین میشید.گفتم هیچی این عکس رو لازم دارم شما کارِتون رو بکنید داد زد گفت عکسه دوسته من رو میخوای چیکار.یقمو گرفت و میخواست کلشو بزنه اما من محکم مشت زدم تو سینش و فرار کردم از مغازش.از چشم آدرین👈تو اتاق بودم همش تو فکره حرفی که بابام دیشب گفت بودم:آدرین من میخوانم برم نیویورک زندگی کنم دیدم گوشیم هی زینگ میکنه از جیبم دراوردم دیدم دوسته فتوشاپ کارمه آه این چی میخواد آخه جواب دادم بله.صداش خیلی بد میومد اصلا آنتن نمیداد یهو گوشیم خاموش کرد آه شارژش تموم شد ولش کن بعدا به اون زنگ میزنم حتما دلش تنگ شده بزنم به شارژ...پنج ساعت بعد👈تو خواب بودم دیدم بابام میگه آدرییین بلند شووو ببینم گفتم بله ساعت رو دیدم پنج و نیم عصر بود بابام داد میزد آدرییین آدریین بیا دم در پلیس اومده با یه پسره با تو کار دارن.سریع بلند شدم عصا هام رو گرفتم و رفتم دم در.دیدم مارک سر شکسته😠با پلیسا جلومن مارک تا اومدم گفت اینا ها همینه خودشهه همین بیشئور بود که من رو هل داد ایناها طبق عکس ببینید عکس رو گذاشت جلوم من بودم و اون یجوری بود لعنتی انگار دوربینه خونست داد زدم این دروغه پلیسا به دستم دستبند زدن گفتن دروغ یا راستش معلوم میشه و من رو بردن کلانتری پدرم هم اومد😭😭تو ماشینشون گوشیم رو دراوردم به زور نوشتم به مرینت:سلام عزیزم ...
از چشم مرینت👈صدا از گوشیم اومد رفتم تو پیام ها آدرین😍😍دیدم پیامش رو:سلام عزیزم امیدوارم همیشه سلامت باشی بانوی من به خدا به جون خودم اون عکسا دروغ بود من هیچوقت تورو به کسی نمیفروشم نمیدونم الان باور میکنی یا نه اما مهم اینه که شاید این آخرین پیامم به تو باشه فعلا چون الان تو راهه دادگاه و زندانم این پسره عوضی مارک عکسای فتوشاپ آورده که من سرش رو شکستم سه چهار تا هم ساهد داره😢فعلا دیگه نمیتونم باهات باشم امیدوارم ببخشی من رو دوست دارم باور کن هر شبم توش و بودی هر ثانیه بهت فکر میکنم و امیدوارم پیامم رو بخونی.دوست دارم عزیزت آدرین❤.اشکام از چشمام می ریخت همینجوری می ریخت به لوکا با غمگینی گفتم ل...و..ک...ا اومد گفت بله مرینت.گفتم لوکا آدرین.....😢😣😣
و پایان فصل اول نام فصل دو رو یادتون نره راستی فصل دو دیگه +۱۰ هست البته این قسمتم حدودا بود اما کم اما دیگه کاربرامون مطمئنم دیگه سنشون ۹به بالاعه اکثریت بچه ها نام فصل دوم فراموش نشه teales af ladybug episode هست و آنچه در قیمت بعد خواهید دید رو توی بخش بعد ببینید