سلام دوستان اینم پارت پنجم راستی این فصل زیاد جالب نیست ولی قول میدهم فصل 2 و 3 خیلی خیلی جالب هستند و اینکه از این به بعد دنیل یکی از شخصیت های اصلی است لطفا نظر دهید چون که مدرسه وقت زیادی رو میگیرد و تنها انگیزه ادامه دادن من نظر های شما است بریم سر قسمت ویژه دوم
از زبان هاکماث : اون خودشو کشت من چرا این کارو کردم همون موقع سریع رفتم بیرون و رفتم سمت جایی که ادرین خودشو کشت دیدم لیدی باگ داره با یکی حرف میزنه بلند داد زدم : لیدی باگ تقصیر تو بود که پسرم رو هم از دست دادم / دیدم داره فکر ،میکنه و اروم گفت اقای اگرست ؟! گفتم اره درست حدس زدی تو پسرم رو کشتی من تورو میکشم گفت
من برش میگردونم من ع*ا*ش*ق ادرینم اون اون / گفتم اون چی هان ؟! / بعدش فهمیدم که بغض کرده اما گفت من برش میگردونم قول میدم من ادرین رو دست دارم من با ترکیب معجزه گر گربه و کفشدوزک اونو برمیگردونم تاوانشم هرچی باشه قبول میکنم ////// از زبون چانگ: حالم از این همه عشق و محبت بهم میخوره از همشون بدم میاد داد زدم من داداش فو هستم من برای نگهبانی انتخاب شده بودم
من برادر فو هستم اون نگهبانی رو به ناحق از من گرفت هنوز اون روز هارو یادمه/گزشته: سان ( استاد ) تبریک میگم چانگ بهترین نمره هارو گرفتی تو صاحب قویترین جعبه و نگهبان پاریس میشی و البته برادرت فو نمیتونه باهات بیاد/ چانگ ولی / سان ولی نداره نمره هاش افتضاح بودن اون بدترین نگهبان میشه/ فو استاد ولی منم میتونم / سان پس ثابت کن دوباره ازت امتحان میگیرم اگه قابل قبول بودی به پاریس میری/شب:
چانگ: من به فو قول دادم که همه جا با هم باشیم اگه بخواهیم عملی بشه باید بهش تقلب برسونم یه فکری دارم😈/ فردا : چانگ : تو همه ازمون ها بهش کمک کردم اما تو ازمون یکی مونده به اخر سان گیرم انداخت و گفت واقعا که تویه تقلبکاری چانگ تو نگهبان نمیشی و باید از این معبد بری/ فو : چانگ گریه کرد و رفت من خوشبختانه ازمون یکی مونده به اخر رو خوب دادم ولی ازمون اخر خیلی بد شد( دوستان بقیش رو در خود انیمیشن در قسمت فیست توضیح داده بریم سراغ آینده )
ون معبد رو خراب کرد و حتی به برادرشم خیانت و بعد از خودش باز هم منو انتخاب نکرد لیدی باگ نه اشتباه میکنی اون هیولا اونجارو نابود کردد چانگ اره جون خودت / و حمله کردم نزدیک بود لیدی باگ رو بگیرم ولی هاکماث کشیدش کنار و من تا برگشتم دیگه نبودن // از زبون هاکماث: لیدی باگ رو بردم پشت ساختمون و گفتم باید به هم اعتماد کنیم بیا این معجزه گر طاووس تو هم معجزه گر گربه رو باید به من بدی تا با هم شکستش بدیم هردو تبدیل شدیم و رفتیم سمتش لیدی باگ یه قدرت ترکیبی گرفته بود گردونه اموک گردونه اش رو میچرخوند و یه شرور که مورد نیاز بود میامد اون گفت گردونه اکوما و شروری که اومد فیست بود !!!😲😲 اخه اون به چه دردی میخوره اما لیدی باگ گفت
به فیست معجزه گر موش رو داد و گفت این یه معجزه گر وقتی اون اقاهه رو بگیری معجزه گر بیشتری رو بهت میدیم / فیست حمله کرد و تو 2 سوت اونو از پا دراورد لیدی باگ باگ وسیله ای که اکومای فیست داخلش بود رو انداخت بالا و گفت کفشدوزک معزه اسا همه چی درست شده بود وقتی برگشتیم دیدیم چانگ رفته حتما یکی فراریش داده اما اخه کی لیدی باگ گفت خب دیگه وقتشه به کارمون برسیم / و معجزه گر گربه رو از من گرفت و گفت تیکی پلگ ترکیب شید
از زبون لیدی باگ :: ادرین من برت میگردونم ارزو میکنم که ادرین اگرست دوباره زنده شه و پیش من برگرده همون موقع یه صدایی اومد و گفت عواقبش رو میپذیری لیدی باگ گفتم بله / هنون موقع یه نور دور ادرین رو گرفت و ادرین رفت بالا و بعد 2 دقیقه روی زمین افتاد دوییدم سمتش و گفتم عزیزم حالت خوبه چشماش رو یکم باز کرد جیغ کشیدم و پریدم ب*غ*ل*ش یه دفعه گفت پدر من برگشتم و دیدم اقای اگرست قلبش رو گرفته و افتاده زمین فهمیدم اون تاوان ارزوی ادرین ادرین هم فهمید و اومد ب*غ*ل*م کرد و گریه کرد😭😭
فرداش رفتیم مدرسه ادرین خیلی ناراحت بود اومد ب*و*س*م کرد و رفت سر جاش منم داشتم میرفتم سر جام که دنیل اومد و گفت مرینت این چه وضعیه تو هم با منی هم با ادرین باید با یکیمون باشی / نمیدونستم چی بگم اما یه نفس عمیق کشیدم دنیل راست میگه من دستم رو گزاشتم روی شونه اش و گفتم دنیل من عاشق .....
آنچه خواهید دید: من نمیتونم درست انتخاب کنم/////// نمیتونم دیگه تو چشمای قشنگش نگاه کنم/////// چی یه پیام از گربه /////// ناشناس متاسفم مرینت
خب دوستان اینم از این قسمت امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه نیومده تو نظرات دلیلش هم بگید لطفا نظر بدید که تنها انگیزه ادامه دادن منه با 15 نظر بعدی میزارم قسمت بعد جالبه