سلاممم عزیزان... پارت 8
دختر مو قهوهای با چشمای کهربایی به سمتمون میاد. ریو که با آدمای دیگه رابطه خوبی نداشت پشتم قایم شد و محکم از لباسم گرفت. دختر روبروی ما وایستاد و گفت : سلام خیلی خوش آمدید... من لنا هستم و شما رو تا اتاقتون راهنماییتون میکنم. همه بهش سلام دادیم غیر از ریو. دستمو روی شونه ریو گذاشتم و گفتم : چیزی برای ترسیدن وجود نداره! ریو دامنم رو ول کرد و کنارم ایستاد و سلام کرد. لنا لبخندی تهویلش داد و بعد ما رو تا اتاقمون راهنمایی کرد. لنا در اتاق رو برامون باز کرد و گفت : بفرمایین این هم اتاقتون... اگه چیزی نیاز داشتین کافیه بهم خبر بدین. همه ازش تشکر کردیم. کلید رو گرفتم و داخل اتاق شدم. بقیه هم بلافاصله وارد اتاق شدن. کف اتاق چوبی بود و دیوار هاشم رنگ شیری داشت و چند تابلو از منظره های زیبا روی دیوار خود نمایی میکرد. کاناپه ها هم تمیز و راحت بودن. همینطور آشپزخانه و اتاق ها. ریو به سرعت دوید سمت اتاق سمت چپ و گفت : این اتاق خیلی خوشگله! دنبالش رفتم و دیم که ریو سریع پرید روی تخت دو نفره و گفت : خیلی نرم و راحته! لبخند زدم و منم خودمو انداختم روی تخت و گفتم : آره خیلی راحته...! امیلی شنلی که تازه خریده بود رو روی مبل انداخت و رفت اتاق سمت راست و گفت : شب همگی بخیر..! آنتونی هم رفت پیش امیلی و گفت : منم رفتم بخوابم! فقط من موندم و ریو...
ریو شنل پاره اش رو در آورد و روی تخت دراز کشید. همونطور که لبه تخت نشسته بودم تو ذهنم پر سوال بود... کمک کردن به یه شیطان کار درستیه؟... اون خطرناک نیست؟... باید با هاش تو یه تخت بخوابم؟!... قبل از اینکه پیداش کنیم چه اتفاقی واسش افتاده بود؟!... دستام میلرزیدن و توی دلم آشوب شده بود... ناگهان ریو گفت : از من میترسی؟!... من موجود وحشتناکیم مگه نه؟! با گفتن این حرفش احساس شرمساری کردم. لرزش دستام کم شد و گفتم : نه اصلا... من فقط یکم نگران بودم... ریو خوشحال شد و گفت : می دونستم تو آدمه خوبی هستی! خندیدم و گفتم : خب دیگه بهتره بخوابیم! روز طولانی و سختی بود... منم شنلم رو در آوردم و کنار ریو دراز کشیدم. ناگهان یاد سوالی که خیلی مهم بود افتادم...
صورت جدی به خودم گرفتم و توی چشمای ریو نگاه کردم و گفتم : ریو!... قبل از اینکه ما پیدات کنیم چه اتفاقی برات افتاده بود؟! ناگهان حالت چهره ریو تغییر کرد و چهره نگران و وحشت زده ای به خود گرفت. با صدای لرزانی گفت : خب... من داشتم با مادر و پدرم توی جنگل قدم میزدم که یه دفعه چند تا شکارچی پیداشون شد... و میخواستن به ما حمله کنن. مادر رو پدرم هم برای محافظت از من به شکارچی ها حمله کردن. ولی... شکارچی خیلی قوی تر بودن و اونا... نتونستن باهاشون مقابله کنن و مردن! به صورتش نگاه کردم و دیدم که اشکهایش سرازیر شدن. دستشو گرفتم و اشکاشو پاک کردم و گفتم : واقعا متاسفم... می تونی بقیشو برام بگی؟... سرش رو تکون داد و با صدای لرزانی ادامه داد : و بعدش هم شکارچی ها منو گرفتن و تو قفس انداختن و باهام مثل یه حیوون رفتار میکردن... اذیت و شکنجم میکردن و گاهی اوقات هم منو مجبور میکردن که براشون حیوونی رو شکار کنم یا حتی یه آدمو...! وقتی اینو گفت پشتم لرزید و گلوم خشک شد... اما سعی کردم قیافم تغییری نکنه.
ادامه داد: حدود یه سال میشد که اسیر اونا بودم و بعد که دیگه ازم خسته شده بودن منو به یک اشراف زاده فروختن... اون اشراف زاده حتی از اونا هم بد تر بود... هر وقت عصبانی میشد سر من خالی میکرد و همیشه اذیتم میکرد...همونطور که خودش همیشه میگفت، من اسباب بازیش بودم... به گردنم زنجیر بسته بود و باهام مثل یه سگ رفتار میکرد. توی اتاقش زندانیم کرده بود و گاهی اوقات دو روز بهم غذا نمیداد... اصلا براش مهم نبود که من بمیرم یا نه... دیگه از زندگیم نا امید شده بودم تا اینکه یه روز یه دختر زیبا که خدمتکار اون عمارت بود منو آزاد کرد... و منم به جنگل فرار کردم و اونجا شما رو دیدم... با صدای غمگینی گفتم : چه داستان ناراحت کننده ای بود... توی دلم نجوا کردم که، این بچه درد و رنج های زیادی رو تحمل کرده حتی بیشتر از من... حالا به جوابم رسیده بودم. این دست سرنوشت بوده که ما اونو پیدا کردیم و کمکش کردیم. بعد از تموم شدن داستان ریو گفت : من خیلی ترسیده بودم... خیلی سخت و ترسناک بود... اینو گفت و زد زیر گریه. ناراحت شدم و بغلش کردم. سرشو نوازش کردم و گفتم : دیگه نترس چون تو ما رو داری!... تو حتی از منم قوی تری! با تعجب گفت : چرا؟! بهش لبخند زدم و گفتم : چون تو تونستی اون همه درد و رنج رو تحمل بکنی... قیافه احمقانه ای درآوردم که باعث شد ریو خندش بگیره. ادامه دادم : ولی من یه مورچه گازم بگیره جیغم هوا میره و مثل اونایی که آتیش گرفتن بالا و پایین میپرم. ریو خندید و گفت : خیلی خوشحالم که با تو آشنا شدم... و بعد...
دستمو گرفت و با لحن شیرینی گفت : شب بخیر آلیا...! منم دستشو فشردم و جواب دادم : شب بخیر ریو...! و پلک هامو روی هم گذاشتم.
سر میز شام نشسته بودم. مامانم داشت شام رو آماده میکرد و بابام هم داشت روز نامه میخواند. از روی صندلی بلند شدم و رفتم توی آشپز خونه پیش مامانم. داشتم غذا پختن مامان رو نگاه میکردم که یه دفعه...
مامانم برگشت و با صدای آنتونی گفت : آلیا بلند شو!... آلیا... تعجب کردم و پرسیدم : مامان چرا صدات شبیه آنتونی شده؟ مامانم نزدیکم اومد و یه نیشگون محکم ازم گرفت و گفت : بلند شو دیگه دختره تنبل!... می خواستم یک کلمه دیگه بگم که از خواب پریدم. اون قدر یهویی بلند شدم که پیشونیم خورد به پیشونیه انتونی! آنتونی از جا پرید و گفت : حواست کجاست؟! با لحن خشنی گفتم : می خواستی اونقدر نزدیکم نشی! پیشونیم رو مالیدم و گفتم : خیلی درد داشت. امیلی داخل اتاق شد و با طعنه گفت : فکر میکردم اون پسره خورده باشتت!.. سریع برگشتم تا ببینم که ریو هنوز خوابه یا نه و دیدم که هنوز خوابه! خدا رو شکر نشنید که امیلی چی گفت. توپیدم به امیلی و گفتم : این حرفت خیلی زشت بود... نباید درموردش اینطوری بگی! آنتونی گفت : الیا راست میگه، زیاده روی کردی! امیلی رو شو برگردوند و گفت : حالا هرچی...! امیلی رو بیخیال شدم و رفتم سمت ریو و دستمو روی لپش گذاشتم و صورتشو نوازش کردم، پوستش سرد بود... با صدای نسبتا بلندی گفتم : ریو...! بلند شو! پلک های ریو تکون خوردن و کم کم باز شدن. ریو خمیازه ای کشید و روی تخت نشست. بعد...
آنتونی گفت : چطوره هممون یه دوش بگیریم؟... گفتم : آره بیاین تا میتونیم از امکانات مسافر خونه استفاده کنیم. امیلی از توی حال گفت : اول من میریم. بعد هم رفت داخل حموم. ریو که هنوز خواب آلود بود گفت : چی شده؟!... خنده ریزی کردم و گفتم : هیچی...! بعد یه ربع امیلی از حموم بیرون اومد و گفت : خیلی خوب بود... حالم جا اومد. پرسیدم : هنوزم حوله هست؟ امیلی گفت : نه باید برین بگیرین. آنتونی گفت : باشه من میرم... و از خونه رفت بیرون. منم رفتم صورتمو شستم و خودمو ولو کردم روی کاناپه. ریو از اتاق بیرون اومد و همینطور که چشماش رو میمالید به سمت دستشویی رفت. منم رفتم تا صبحونه آماده کنم. از قبل نون داشتیم و چیزی که کم بود یه تخم مرغ بود. می خواستم برم تخم مرغ بخرم که یه دفعه...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بابا کرم داری چرا یهو میگی بعد تمام😑😑😑
ولی هرچی عالی بودددددد💜💜💜💙💙❤💙❤💜💙❤❤💙
آره کرم دارم 😜😂😂