
هاوووووو خوابم میاد راستی شما توی کامنتای پارت قبل گفته بودید ک خوناشام داریم؟ خب جون دل باید بگم جوابت قطعا نه هستش😐 اون فقط فیلم خوناشام بود😐😂
اوفففففف منشاء این صدا کجاست؟! وقتی دقت کردم......خونه ی ما😳😳😳؟؟؟؟ چی شده؟!؟!؟!؟!؟!؟ سریع کلید قدیمیم و از توی جیبم بیرون اوردم و به سمت قفل بردم گذاشتمش توی قفل و چرخوندم چرا باز نمیشههههــــ اه حتما قفل و عوض کردن چیکار کنم؟ چیکار کنم؟! اممممم اَه چه نابغه ایم من خب دختر ورزشکار در و خودت باز کن😃 خودم و چند قدم کشیدم عقب و با شدت دویدم جلو و زدم به در جوری که باز شد و من با کله رفتم توی پله هایی که به سمت طبقه بالا میرفت که تقریبا هم روبروی در بود! سریع خودم و جمع و جور کردم و با سرعت نور توی3ثانیه کل پله ها رو طی کردم و رسیدم به اتاقی که صدا ازش میومد دستم و گذاشتم روی دستگیره و یه کوچولوی کوچولو بهش فشار اوردم و خواستم بازش کنم که صدایی باعث شد دستم روی دستگیره شل بشه و گوش کنم صدای مامانم بود:چیه؟ چیه؟ چرا هیچی نمیگی ها؟😡 جلوی من؟! آخه جلوی من؟! من و باش چه فکرایی میکردم!😏 تو واقعا هنوزم فکرت داره دور و بر اون موقع ها میچرخه😠 یه سرخوشی کوچیک انقد برات بزرگه؟!😠 دنیایی که برات ساختم بس نیست؟!😠

و البته پشت بندش صدای داد بابام:خ.فه شو خف.ه شو کاری نکن فردا با همون سرخوشی کوچیک بیام سر قبرت مارگارت!😠😠 اون برای من یه دنیای جدا داره و تو هیچ جاش نیستی😠 مارگارت:هه معلومه دیگه! اون کسی که مامان بچه هاته منم! میفهمی؟ من!!!! من اونا رو با عشق بزرگ کردم! کی بود که میگفت من پشتتم و عاشقتم و ولت نمیکنم؟!😠من.... دوست داشتم ببینم به کجا ها ختم میشه اما ناسلامتی من دخترشونم بشینم به دعوا های مامان و بابام گوش بدم؟! باید زود آشتیشون بدم من که بدشون و نمیخوام ممکنه اتفاقای بدی بیوفته با این افکارم تصمیم گرفتم که به بقیه ی حرفاشون گوش ندم و درو زدم تام:کیه😨؟ مرینت:بابا! بابا! باباجون! بیین کی اومده😌! همراه با همین حرف درو باز کردم و رفتم داخل و درو بستم مارگارت: تو....😨😱 مرینت:من؟! مارگارت:همه ی حرفامون و شنیدی😱؟!؟؟!مرینت:میشه گفت بعضیاشون و شنیدم و با حالت😒به بابا نگاه کردم تام:دخترم! لطفا! لطفااا! من نمیخواستم اینجوری بشه😔! مرینت: من میدونم! حالا دلیلش و بگید

(عکس بالا وصف حال چن روز پیش منه البته من بجای گریه ب خودم افتخار کردم😂)تام: مرینت.....مطمنی که طاقت شنیدن همچین چیزاییو داری؟😔 مرینت:بابا! هرچی بوده من میتونم بشنوم و درک کنم کی چیکار کرده که اینجوری شده! اصلا از اول چرا همچین چیزی پیش اومد؟! به من بگید! تام:خب دخترم الان تو مطمنی از این ماجرا عصبانی نیستی🤨؟ مرینت:بله باباجون مطمنم! من دخترتونم سعی میکنم درک کنم! تام:یعنی واقعا🤨؟ مرینت:بابا چرا اینجوری میکنی گفتم توضیح بده میشنوم دیگه! تام:تو یعنی من....... بعد یهو حالت ترسش رفت و جدی شد و گفت:تو تا کجای حرفامون و شنیدی🤨😐؟مرینت:تا اونجایی که میخواستین با اون سرخوشی نا معلومتون برین سر قبر مامانم😒 تام:هوووووففففف دست به سینه شدم و گفتم:خب میشنوم آقای چنگ؟! تام:هیچی یه دعوای جزئی ساده سر هیچ و پوچ بود😒🙄مرینت:مطمن باشم دیگه؟! تام:100% مرینت: دعوای کوچیک جرئی باعث میشه کل محله پر از صداتون بشه؟! مارگارت:چقد گیر میدی دخترم! بیا ببینم این همه وقته ندیدیمت!

پریدم بغلش و گفتم: دیگه دعوا نکنین! لطفا! من نمیخوام بینتون مشکلی پیش بیاد میدونین که خیلی دوستون دارم! مارگارت:ما هم دوست داریم دخترم! و چشم سعی میکنم وقتی بابات داره به ع... که بابا گفت:مارگارت! مامانم من و از بغلش بیرون اورد به صورتم نگاه کرد مارگارت:خیلی خب حالا ببینم چی میخوری؟ مرینت:آب پرتقال دارین؟! تام:علاقه ت به آب پرتقال و برم! مثل ما و ادامه ی حرفش و خورد مرینت:مثل ما؟! تام:مثل ما!! من و مامانت هم عاشق آب پرتقالیم! مرینت:حالا شما یه چی مامان که هیچوقت آب پرتقال نمیخوره تام:میخوره تویی که بعد3سال بهمون سر زدی نمیدونی! مرینت:بابا من توی این1سال3بار اومدم دیدنتون که با این میشه4بار تام:به هر حال! مرینت:خب به هرحال! آب پرتقال من کو؟! مارگارت:اگه درباره ی من بود3سوت یادش میرفتا حالا زرنگیش برای آب پرتقال و ببین مرینت:مامانننن!!!! مامانم خنده ی کوچیکی کرد مارگارت:باشه بیا بریم آشپزخونه بهت بدم و سه تایی به سمت آشپزخونه رفتیم

مامانم در یخچال و باز کرد و گفت:عا عا آب پرتقالمون تموم شده! تام:چرا توی در یخچال هست خودم گذاشتم! مامانم نگاهی با حالتی که بین😒😠بود به بابام انداخت و آب پرتقال و بیرون اورد و گذاشت روی میز برداشتم و سرش و باز کردم که مامانم گفت:هی دختر وایسا همش و نخور زیادش خوب نیست(از اون بزرگ بزرگاس😂) بذار برات لیوان بیارم و یه لیوان اورد و برام ریخت و داد دستم تشکر کردم و از دستش گرفتمش و سر کشیدم مرینت:مامان مگه دوست نداری؟! چرا خودت هم نمیخوری؟! مارگارت:اممم..... بعد چند ثانیه سکوت دوباره گفت:باشه😖 و برای خودش یه لیوان ریخت منم آب پرتقال و برداشتم و برای خودم یه لیوان دیگه هم ریختم و داشتم میخوردم که یادم افتاد بهشون نگفتم! لیوان و از لبم جدا کردم و گفتم:راستی متیو هم هم گروهیم شده🎉🎊🎈 همزمان با گفتن کلمه ی آخر مامانم تمام آب پرتقال و تف کرد روی بابام و گفت:چییییییی؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟!؟ تام:اَه(حالش از آب پرتقالای چسبناک روی صورتش بهم خورد😂)

مرینت:چی شده؟! میخواستی ببینیش؟! بهش گفتم اما نیومد مارگارت:چ.....چی😨😱 متیو چیت شده؟؟؟؟!!!! مرینت:هم گروهیم شده دیگه توی یه خونه زندگی میکنیم با این حرف مامانم نشست و سرش و با دستاش گرفت رفتم سمتش مرینت:مامان!!!! خوبی؟مارگارت زیر لبی:نه نه نه نباید دوباره اونجوری بشه!!! متیو نکن!(به به ظاهرا توی این راز مارگارت هم با متیو شریکه چیه این راز😈) مرینت:مامان! چی شده؟! مارگارت:هیچی! مرینت:مطمنی؟! مارگارت:آره من خوبم مرینت:میخوای بریم دکتر؟! مارگارت:نه فقط از اینجا برو با این حرفش تعجب کردم باشه ی زیرلبی کوچیکی گفتم و از خونه بیرون رفتم سوار ماشینم شدم و برگشتم سمت خونمون رسیدم ماشین و دادم دست نگهبان و رفتم توی خونه که دیدم همه هستن مرینت:سلامممم!! همه:سلام! مرینت:متیو چند لحظه با من میای توی اتاق؟! متیو حتما و بلند شد و باهام اومد توی اتاق مرینت:خب متیو:خب! مرینت:تعریف کن! متیو:چیو؟ مرینت:چی و ازم مخفی میکنین؟ تو مامان! اول تو بخاطرش مس*ت میکنی و بعدم مامان بخاطرش حالش بد میشه من احمق نیستم!متیو:چ...چیـــ ام...هیچی! مرینت:پنهان کاری نکن! اون رازی که ازم مخفی میکنین چیه؟!(خیلی لایک و کامنتاتون کم شده ها😂😐)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی داستانات ولی دقیقا میشه بهم بگی چرا عکس اسلاید 2 انقدر سم بود🤣🤣😐
عالی بود
چجوریمیتونمتوشادپیداتکنم؟؟؟؟
زیر پارت8جوابت و دادم زینب جون😘
و از همه تون ممنونممممم😗(عزیزان من گشادم نمیتونم یکی یکی ازتون تشکر کنم درک کنین:/)
عالی بود گلم 👌🌹
ببخشید یه مدت سر نزدم نت خونمون تموم شده بود :/
😂😂😂😂وای درکت میکنم منم16ام وای فایمون وقتش تموم میشه مامانمم میگه دیگه نمیگیرم ی وقت بعد16ام نبودم بدونین بخاطر اینه😭😂
معهشر بود هدیه جونم
عالی بود
ععااالللللللییییییی 💜💛 😻✨ 💕
عالی
عالیییییی