
داریم میرسیم به جاهای حساس
شب شده بود روناام اومد تو اتاق و همون لحظه خوابش برد منم خوابم میومد کم کم خوابیدم فردا الکس عجیب رفتار میکرد هی میومد بعد سری میرفت رونا:منکه میگم ازت خوشش میاد من:نه بابا چی میگی مرحله دوم مسابقه بود رفتیم اونجا هری یه گیاه عجیب تو دستش بود اونو خورد و رفت نویل:من هری پاترو کشتم تا اومدم چیزی بگم هری اومد بیرون رونا:چرا رونو هرماینی نیستن من:چبدونم باید میومدن که سدریک با چو اومد بالا و اول شد یکم گذشت ویکتور اومد با هرماینی من:رِوِنا فک کنم بدونم رون کجاس رونا:توی اب؟ من:اره فلور اومد ولی بدون خواهرش و داشت گریه میکرد هریم دیر کرده بوو
نگرانش شده بودم اخه خیلی دیر کرده بود ۱ ساعت داشت تموم شد که هری اومد ولی با دونفر تا اومد بالا هرماینی دورش پتو کشید من:هری حالت خوبه چرا دیر کردی هری:اره خوبم چیزی نیس که فلور اومدو خودتون میدونین داشتیم میرفتیم رون:پسر تو چرا اشتباهم میکنی درسته دامبلدور هریو نفر اول کرد مدیر مدرسه دورمسترانگ خیلی عصبی شده بود قیافش داغون بود😂 منو رونا باهم رفتیم قدم بزنیم دراکو:هی ارلین خیلی ضایه شدی و خندیدو رفت😐 رونا:این چرا خفه نمیشه😒 من:ولش کن بریم چه عجیب این دفعه بهم نگفت گندزاده دراکو امسال خیلی جذاب شده ولی یه جذابه ب.ی.ش.ع.و.ر 😒
رونا:من میرم پیش پروفسور تریلانی اون دفعه چون مثلا گوش ندادم باید ۴ روز دیگرو پیش بینی کنم من:باشه و رفت منم رفتم خوابگاه خیلی خسته بودم خوابم برد از زبان رونا: از پیش پروفسور تریلانی اومدم رفتم خوابگاه دیدم ارلین خوابه واسه همین رفتم جای همیشگی که یهو از زبان ارلین بیدار شدم خیلی وقت بود خوابیده بودم هانا بدو بدو اومدم تو خوابگاه هانا:ارلین ارلین رونا رفته معلوم نیس کجاس منم بدو بدو بلند شدم با بچه ها همه جارو گشتیم من پیش الکس بودم من: من میرم جای همیشگی شاید اونجا باشه الکس:جای همیشگی؟ من:بعدا برات توضی میدم رفتم اونجاام نبود خیلی نگران بودم بزور جلوی بغضمو گرفته بودم اخه نزدیک یه روز بود گمشده بود کجا رفتی تو دختر💔
رفتیم پیش پروفسور تریلانی اونم ندیده بودش نزدیکای شب بود هری:ارلین باید بزاریم برای فردا سرمو به نشونه باشه نشون دادم و رفتم خوابگاه ساعت نزدیکای ۴ بود من:هانا توام نگرانشی؟ هانا:اره من:دلم براش تنگ شده جوابی نیومد من:هانا! خواب بود منم کم کم خوابم برد فردا دوباره داشتیم میگشتیم این دفعه اشکم دراومد نشسته بودم رو یه سنگ جلوی دریاچه گریه میکردم که دراکو: چته گندزاده هق هق را انداختی من هیچی نگفتم انگار منتظر جواب بود دراکو:اون دوست احمقت رفته که گریه را انداختی؟ من با داد:تو چه میفهمی تو فقط بلدی ادمارو اذیت کنی و باهمون حالت دوباره نشستم
فک کنم ناراحت شد اروم اومد جلو و نشست کنارم با تعجب به چشمای خاکستریش زل زدم اشکام بدون خواسته خودم میومدن پایین به اب زل زدم خودمو توش میدیدم چن دقیقه هیچکس هیچی نگفت دراکو:خب... نباید اونو میگفتم من هیچی نگفتم و دوباره بهش نگا کردم سعی کردم تو چشماش نگا نکنم پسره ی پررو اون همه مدت بهم چرتو پرت میگفت الان اومده میگه نباید میگفتم معلومه نباید میگفتی من:تاحالا فک کردی شاید حرفات به کسی اسیب بزنه دراکو:خب....میخوان براشون مهم نباشه به من چه هیچی نگفتم فقط یجوری نگاش کردم دراکو:خیلی خوب حالا شاید بعضی موقع چیزای بدی گفته باشم ولی مشکل از خودشونه سرمو برای تاسف تکون دادم نگا به ساعتم کردم کلاسم دیر شده بود گیاه شناسی بود بلند شدم من:من کلاس دارم شاید ازش متنفر باشم ولی اینکه بلند شمو بدون توضیحی برم حرکت زشتی بود
رفتم سر کلاس ۵ دقیقه دیر کردم با گریفندور بود اصن حواسم نبود نگران رونا بودم بعد کلاس هری:ارلین نگران نباش پیداش میکنیم من با یه لبخند مصنوعی:اره پیداش میکنیم هرماینی تو میای کتابخونه؟ هرماینی:اره اتفاقا دنبال یه گیاه میگردم تا مرحله اخر مسابقه خیلی مونده بود تو کتابخونه همینجوری یه کتابی برداشتم و خوندم تو پیدا کردن گیاهم به هرماینی کمک کردم کتابه بدک نبود رفتم خوابگاه تا رسیدم به تخت خوابم برد فردا کلاس نداشتیم با بچه ها دنبال رِوِنا گشتیم دلم برای کرم ریزیامون تنگ شده بود رفتم جای همیشگی یه چیزی عجیب بود ولی نمیدونم چی بهرحال وقتی تو اینجا بودی همه چی بهتر بود... لایک و کامنت فراموش نشه♥️🌈
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (2)