سلام عشقا چطورید اومدم با قسمت هفتم این قسمت کاملا طولانی یکم هیجانی و یه کوچولو هم ناراحت کننده ست امیدوارم بخونید و لذت ببرید و اینکه اگه کامنت ها به ۱۰ تا رسید قسمت بعد رو میذارم بی شوخی از این به بعد کامنت نذارید ادامه نمیدم🥺 حرف آخرم با کسی که تست منو برسی میکنه تروخدا استیکر هارو حذف نکن تمام حس و حال داستان به استیکرش😘
با کلی فکر و خیال بالاخره اون شب هم مثل همه ی شب ها گذشت🌑 فردا صبح با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم احتمال میدادم که پیتر باشه برای همین سریع موبایلمو جواب دادم شوکه شدم فیلیکس پشت خط بود گفت:« سلام ابیگیل میخواستم بدونم اگه وقت داری امروز ساعت دو بریم سینما من بلیط گرفتم» هول شدم استرس داشتم اصلا یادم نبود امروز با فیلیکس قرار دارم میدونستم بابت چهارشنبه دلخور باید هرجور شده از دلش در بیار پس گفتم:«سلام فیلیکس چطوری! بابت چهار شنبه واقعا متأسفم اصلا دلم نمیخواست تو رو برنجونم امیدوارم که از من دلخور نباشی پیتر اومده بود تا تو درسا به من کمک کنه بازم عذر میخوام پس ساعت دو میام جلوی در میبینمت🥰» و بعد خداحافظی کردیم چند دقیقه ی گذشت رفتم پایین تا صبحونه بخورم ناگهان چشمم به عمه افتاد که از در وارد شد پرسیدم :«اه! عمه کجا بودی؟بیا صبحونه بخور» عمه با تعجب زیاد پرسید:« میبینم زود بیدار شدی گل من🌸 خوب خوابیدی؟» بعد سمت مناومد بغلم کرد و گفت:« میدونی امروز چه روزی گل من؟» گفتم:«پنجشنبه؟» یکم خندید و گفت:«نه عزیزم امروز تولد ۱۶ سالگیته🥳 منو ببخش که نمیتونم تدارک بیینم قرار شد وقتی مامانو و بابات برگشتن یه تولد درست و حسابی برات بگیریم» بعد رفت توی اتاق و بعد با یه جعبه سمت من آومد و با لبخند گفت:« اینم از کادوی من!»در جعبه رو باز کرد و یه موبایل از توش در آورد و بهم داد خیلی ذوق داشتم اون آخرین مدل بود موبایل رو از جعبه اش در آوردم و متوجه چیز عجیبی شدم این موبایل همون موبایل جدید عمه بود ازش پرسیدم:« عمه! یادته اون روز که گلدون افتاد رو پات گفتی برو چسب زخم بیار من توی چمدونت این موبایلو دیدم» چهره ی عمه یکم در هم رفت و اونو با لبخندی تغییر داد و گفت:« ببخشید که بهت نگفتم من اینو هفته پیش برات خریدم گذاشتمش توی چمدون تا امروز سورپرایزت کنم» بعدش اضافه کرد:« من میرم خونه ی دوستم امیدوارم امروز تو سینما با فیلیکس بهت خوش بگذره گلم» و بعد رفت بابت موبایل خیلی خوشحال شدم اما حرف های دیشب اش پای تلفن اجازه نداد حرفشو باور کنم
ساعت حدود ۱۳ بود داشتم جلد ششم ماجراهای پوآرو رو میخوندم که زنگ در به صدا در اومد.جدی نگرفتم و نرفتم درو باز کنم🤣 موبایلم زنگ زد تا اومدم جواب بدم قطع شد میسکالشو نگاه کردم پیتر بود سریع رفتم در خونه رو باز کردم با پیتر حال و احوال کردم به طرف اتاقم دعوتش کردم قبل از اینکه شروع کنه درو بست پرده هارو کشید میخواست شروع کنه که چشمش موبایل جدید منو که عمه بهم کادو داده بود گرفت با عجله پرسید:«ابی این موبایل عمه تو نیست؟»کنجکاو شدم گفتم:« نه این موبایل منه عمه ام به عنوان کادو تولد بهم داده چطور مگه؟» جواب داد:« واقعا! امروز تولدته ؟ تولدت مبارک! هیچی چیز خاصی نیست»بعدش بهم گفت:«ابیگیل میشه اون موبایلو خاموش کنی؟» بعد در گوشم اومد و گفت:«ممکنه شنود بشه» به حرفش عملکردم میخواست شروع کنه که گفتم:«پیتر یه سوال فقط یه سوال ازت میپرسم لطفا بهم دروغ نگو» گفت:«باشه بپرس» پرسیدم:« پیتر عمه می همون مأمور m؟» پیتر با شنیدن این جمله شوکه شد چند لحظه ای سکوت فضای اتاق رو پر کرد و من سکوت رو با تکرار سوالم شکستم پیتر هم در حالی که عرق از سرو رویش میبارید گفت:« خنده دار ابیگیل چطور این فکر به ذهنت رسیده!» گفتم:«پیتر به من دروغ نگو من حرفاشو شنیدم که داشت با یکی راجب تو حرف میزد» پیتر دیگه نتونست انکار کنه و همه چیزو اینطور توصیف کرد:«ابیگیل! من نباید هیچوقت هویت خودم و مأفوق ام رو لو بدم ولی از اونجایی که بهت اعتماد دارم به سوالت جواب میدم بله عمه می همون مأمور m» حرفشو قطع کرد:«چی!!! باورم نمیشه عمه می من یه مأمور مخفی بوده پس حالا دلیل رفت آمد های مشکوک و تماس های مخفی شه» پیتر اضافه کرد:« درسته اون بازنشت شده تو جوونی هاش جز بهترین ها بوده! تو نباید اینو به هیچکس حتی خود اون بگی اگه بفهمه من اینو لو دادم منو اخراج میکنه قبوله؟» جواب دادم:«قبوله!»
اما حسی بهم میگفت اگه اینو بهش نگم بعدا پشیمون میشم گفتم:« پیتر اون روز یادته که هویتت که بهم گفتی اون روز من حرف های تو و عمه رو دیدم اون تورو از پرونده بیرون کرده؟» پیتر سرشو پایین انداخت و گفت:« ابی من میخواستم بهت بگم درسته اون منو بیرون کرد فقط به خاطر اینکه هویتمو بهت گفتم ولی اگه بتونیم تو این پرونده موفق بشیم امکان اینکه منو دوباره برگردونه خیلی زیاد من برای اینکه سر کارم برگردم به کمکت احتیاج دارم» سر تکون دادم و گفتم:«خیلی خب! پیتر من حاضرم بهت کمک کنم اگه ماجرارو تعریف کنی» پیتر اضافه کرد:« مأمور m این موبایلو فقط برای تولدت بهت نداده اون میخواسته مکالمات منو و تو رو بفهمه عمه ات مخالف نزدیک شدن من به تو بود اون میخواست چند سال دیگه که بزرگتر شدی تو رو به سازمان معرفی کنه تا جانشینش باشی» داشتم از ذوق میمردم☺️ گفتم:«خب باشه حالا ماجرای پرونده رو تعریف کن» پیتر اینگونه داستان رو شروع کرد:«
طبق شواهد ما توی چند روز آینده شخصی که خیلی مشتاقیم اون رو ببینیم به خونه ی بکستر ها میره اون مردی چهارشونه و هیکلی با موهای جو گندمی و ته ریش سفید اون کلید همه ی این پرونده هست اون توی کشور های زیادی از جمله:آلمان-ایتالیا-مکزیک و خاورمیانه تحت تعقیب اون اسم ها چهره های زیادی داره ما مطمئنیم که وارد کشور شده البته با پاسپورت جعلی اون فوق العاده حقه باز و زرنگ اگه بتونیم گیرش بندازیم خیلی خوب میشه ولی اگه بتونیم ارتباطش رو با خانواده ی بکستر ثابت کنیم محشره! همونطور که گفتم اون اسم های زیادی داره:گالاوان-میسینگام و.... ولی ما بهش میگیم سایه چون اون توی فرار مثل سایه میمونه در واقع اسم این مأموریت:«سایه ی مارمولک🦎»
بیصبرانه گفتم:«و اتاق خواب من برج مراقبت عملیات سایه است درسته؟» پیتر سر تکون داد و گفت:«بله همینطور» گفتم:«وای! پیتر دارم از ذوق سکته میکنم🤩» پیتر جواب داد:«ابیگیل لطفا منو هنری صدا کن اسم واقعیم اینه پدرم همیشه میخواست اسمم هنری باشه اون اهل غمار و شرطبندی بود مادرم همیشه بهش میگفت که بیخیال شه اما اون گوشش بدهکار نبود اما درست چند هفته قبل از به دنیا اومدن من تویه شب سرد زمستونی به مادرم گفت میرم کازینو حدود یک ساعت دیگه میام اما رفت و دیگه خبری ازش نشد؛بیخیال نمیخواستم فضا رو تلخ کنم ولی ممنون میشم منو هنری صدا کنی» گفتم:«واقعا متأسفم! باشه هرجور تو راحتی» اون روز خیلی خوشحال بودم و ذوق داشتم انگار کریسمس ، عید شکرگزاری ، و تولدم همه و همه اش تو یه روز باشه دنیا داشت دور سرم میچرخید کار به جایی رسید که سکسکه ام گرفت هر وقت زیادی هیجان زده میشم این اتفاق می افته راستش وقتی حیاط خونه دندونپزشک رو بیل میزدم یه سکسکه ی ناجور سراغم اومد و به همین دلیل بود که اون از خواب بیدار شد و به پلیس زنگ زد🤣 گفتم:«پیتر هول نشو! من می رم یه لیوان آب بخورم بلکه سکسکه ام بند بیاد» به طرف دستشویی دویدم و همونطور که بینی ام رو گرفته بودم یه لیوان پر آب سر کشیدم بعدش یه آروغی زدم که نگم چجوری بود فقط بگم که پیتر از توی اتاقم که درشم بسته بود شنید و فریاد زد:«ابی چیکار داری میکنی با خودت🤣» هر چند آبروم جلوی پیتر رفت ولی ارزششو داشت از شر سکسکه خلاص شدم
برگشتم به اتاق و با قهقهه گفتم:«خداروشکر همه چی ردیف شد🤣 خب پیتر حالا بهم بگو بالادستی های تو تویmi5 کار میکنن؟» من هنوزم اونو پیتر صدا میکردم اونم براش مهم نبود و به خاطر من چیزی نمیگفت بگذریم پیتر جواب داد:«احتمالا آره! ما به خاطر امنیت خودمون توی تیم های کوچیکی کار میکنیم من فقط عمه می و یکی دو نفر دیگه رو میشناسم چیزی از کله گنده ها نمیدونم البته عمه ات هم جز حرفه ای ترین هاست» گفتم:«پیتر تو هم یه روز از اون کله گنده ها میشی!» لبخندی زد و پرسید :«واقعا اینجوری فکر میکنی؟» گفتم:«تو فقط یه فرصت طلایی احتیاح داشتی و بدست اش آوردی منظورم آشنایی با دوست خوبی مثل منه» و بعد هردو باهم خندیدیم پیتر گفت:«راستی ما فکر میکنیم سایه تو یکی از شب های آخر این هفته از راه میرسه»
و بعد اضافه کرد:« باید یه اخطار رسمی بهت بدم یادت باشه همیشه احتیاط کنی این خیلی حیاتیه که بکستر ها نفهمن تحت نظر هستن این آدما می تونن خیلی خطرناک باشن» گفتم:«نگران نباش! من با خطر غریبه نیستم» و بعد با دست به اون شیش قفسه از کتاب های جنایی ام اشاره کردم📙 پیتر رو به من کرد و اضافه کرد:« ابی من توی اتوبوس نمی تونم درباره ی هیچ کدوم از اینا باهات حرف بزنم ولی اگه احتیاج پیدا کنم تا درباره ی یه مسئله ی فوق سری باهات تماس بگیرم» مشتاقانه گفتم:«باشه» اون ادامه داد:«جرأت نمی کنم به تلفن ایمیل یا پیام اعتماد کنم» بعدش به کاغذ بهم داد و گفت:« بیست دقیقه بعد از اینکه رفتم اینو جلوی نور زیاد بگیر تا معلوم بشه روش چی نوشته خوب بخونش و حفظش کن، چون چند ساعت بعد ناپدید میشه میدونی چرا؟اخه جوهرش از ترکیب آبلیمو و آب پرتقال درست شده فعلا ابیگیل بعدا میبینمت» و بعد رفت
چند دقیقه گذشت تا آومدم پیامو بخونم در اتاقم باز شد عمه بود یه لحظه با خودم گفتم وای! خدا دوباره شروع شد عمه با اخم و لحنی غر غرکنان گفت:«ابیگیل! مگه ما درباره ی اینکه دیگه سمت پیتر نری صحبت نکردیم اینکه دوباره اینجا بود تو راه دیدمش تو چرا نمیخوای متوجه بشی دخترم این چرا همیشه اینجاست زود بهم جواب بده؟» نمیدونستم چی بگم پس برای همین اولین چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم:«بهش علاقه دارم😱» با شنیدن این جمله خشم عمه کم و حالتصورتش تغییر کرد رو به من کرد و گفت:« ببین گلم چرا زودتر بهم نگفتی این جور جیزا رو نباید پنهان کنی تو۱۶ سالته و حق داری به یه پسر علاقه نشون بدی » پرسیدم چرا ۱۶ جواب داد:« راستش تو ۱۶ سالته ولی مامانو بابات بهت گفتن ۱۵» و بعد اضافه کرد:«دخترم پس فیلیکس چی؟» نگاهی به ساعت کردم ساعت ۳ بود سریع دویدم سمت در یکم با آیفون تصویری ور رفتم و توی عکس هایی که گرفته یکم گشتم و عکس فیلیکس رو دیدم اون یک ساعت پیش اومده بوده در خونه و من برای اینکه کسی مزاحم منو پیتر نشه زنگ رو قطع کرده بودم خیلی ناراحت شدم و رفتم توی اتاقم خارج از این ها یکم خوشحال بودم که ۱۶ سالمه ولی به خاطر اینکه گفتم عاشق پیتر ام صد بار خودمو لعنتکردم ولی به خاطر اینکه فیلیکس اومده اینجا و من نفهمیدم هزار بار خودمو فحش دادم و لعنت کردم اخه من چرا انقدر بد شانسم
خیلی ناراحت بودم تصمیم گرفتم با فیلیکس تماس بگیرم و ازش عذر خواهی کنم ولی اون جوابمو نداد حتی بهش پیام هم دادم دید ولی جوابمو نداد ایندفعه دیگه واقعا حس کردم فیلیکس رو از دست دادم🥺
اون روز انقدر بابت دروغ ام به عمه و ناراحتی فیلیکس ناراحت بودم که فراموش کردم پیام پیتر رو بخونم صبح روز بعد پیتر رو داخل اتوبوس دیدم ولی نتونستم حتی یه سلام هم بهش بکنم چون سابرینا پیشم بود سابرینا بغل دستی منه او یکم از من بزرگتره معمولا به من کم محلی میکنه مگر اینکه بخواد راجب موضوعی به من فخرفروشی کنه اون روز داشت راجب تعطیلات تابستونی اش در فلوریدا برام توضیح میداد بگم پز میداد بهتره داشت تعریف میکرد که پیتر میخواست پیاده بشه اون داشت میرفت که از قصد نزدیک من اومد و خودشو زمین زد موقع بلند شدن آروم در گوشم گفت:«متأسفم» و بعد پیاده شد سابرینا با حرص گفت عجب گاوی🐮 سابرینا تمام راه مدرسه با من اومد و راجب تعطیلات مزخرف اش وراجی میکرد(من که میدونم دروغ میگفت حالا بیخیال بگذریم) یکم به حرف پیتر تو اتوبوس فکر کردم ناگهان یاد پیامش افتادم از شانس خوب کاغذ همراهم بود سریع رفتم توی دستشویی تا بخونمش اونجا برای یه بار هم شده خالی بود🤣و بعد کاغذ رو از جیبم بیرون کشیدم اونو به طرف نور گرفتم چون از دیروز تاحالا مونده بود بخشی اش پاک شده بود تنها چیزی که تونستم بخونم این بود:«مارمولک تو راه😱»
وای چقد قشنگ بود افرین❤
اگر به من باشه دو دقیقه یه بار نظر میدم تا زودتر بعدی رو بنویسی
ادامه بده یعنی چی ادامه نمیدم!
عالی
آفرین ... قسنگ نوشتی..
داستانت عالیه