سلام به شما اومم من نمی دونم پارت قبل چطور بود چون که یکم زود تر این دو پارت رو گذاشتم چون حوصله ام سر رفته بود خب من که این دو پارت رو دوست دارم ولی پارت ۸ جذاب تره ولی به هر حال بریم برای شروع تست
پارت۲ اوممم دومین چیزی که بعد از استفاده از نیروم بهم ارامش میده دریاس یک نفس عمیق کشیدم ما وقتی رسیدیم ظهر شده بود یک ویلا کنار دریا که از پشت میشد رفت جنگل گرفتیم خیلی خوبه می تونم تو جنگل تمرین کنم با این که نمی دونم نیروم روزی بدردم می خوره یا نه یادم نمیاد اخرین باری که خندیدم کی بود.کی بود که گریه کردم. نمیدونم این قدرت احساساتم رو ازم گرفته در عوض زیبایی بهم داده چشم های سیا هم خاکستری کرده مثل موهام مثل درونم. البته برامم مهم نیست بدونم ولی یه حس کنجکاوی درباره اش دارم .ایا روزی بدستشون میارم بهتره برم جنگل کمی خودم رو خالی کنم _مااااامااان -بله انا چیه؟ _می خوام برم جنگل از اشپز خونه بیرون اومد رو به روم ایستاد _انا اینجا مثل اونجا نیست بزارم تنها بری بیرون تو کسی رو اینجا نمی شناسی امکان داره گم بشی وایسا بعد با بابات برو. -مامان من بچه ام؟🤨 _تو برای من همیشه بچه ای -مامان از نظر تو یک دختر ۲۲ ساله بچه است؟ _اره منطقت تو حلقم مامان جون😐 _ولی من رفتم خداحافظ -اناااا ان... پوفففف رو مخ
به سمت جنگل حرکت کردم حواسم بود تا جایی که انرژی مثبت مادرم رو حس کنم و بتونم برگردم جلو برم خب اینجا خوبه ولی چرا اینطوریه؟ یک فضای خالیو فقط چمن و خورشید لابه لای چمن می تابید شونه ای بالا انداختم خب مهم نیست رفتم وست این چمن زار قبل از ادن ذهنم رو متمرکز کردم کسی این دور بر نباشه خوبه کسی نیست شروع می کنم (بلایی که سر جنگل اورده😑) این جوری جنگل قشنگ تر می شدا ولی خب بهتر مثل روز اولش کنم چیزایی که یاد گرفتم اینکه می تونم اب و هوا رو هم کنترل کنم یعنی فقط می تونم کاری کنم که برف بیادش (کاری کرد فقط اون تیکه از جنگل برفی بشه) بهتره بر گردم خونه قدرتام داره روز به روز زیاد تر میشه
در سلامت کامل به خونه رسیدم و بدون توجه به پدر و مادر عزیزم که رو کاناپه روبه رو تلویزیون بودن رفتم تو اتاقم (هه😝فکر کردید اتفاق خاصی میوفته نه خیر از این خبرا فعلا نی ایشالله پارت ۳)
پارت ۳ الان تو مرکز خرید سِیر می کنیم با مادر عزیزم و پدر گلم من سه دست مانتو گرفتم با شال ستش و یک شلوار پارچه ای ولی مادرم هنوز یک چیز هم نخریده منم که حسابی خسته شدم _من خسته شدم می شه برگردم ویلا بابا-باشه برات یک تاکسی می گیرم بری چه عجب مخالفت نکردن حتما به رفتارم عادت کردن😏 به جا اینکه برم ویلا رفتم تو جنگل همون جایی که برای تمرین پیدا کردم کنار یک درخت نشستم به چمن زار روبه روبم نگاه کردم چشمام رو بستم خوابم نمی برد فقط چشمام بسته بود حواسم بود اگه انرژی پدر و مادرم رو حس کردم برگردم شالم رو شل کردم دیگه مخفی کردن موهام تو این جای خلوت چه فایده سرم رو به درخت تکیه دادم این دیگه چیه داره بهم نزدیک می شه خیلی تاریکه مثل شب ولی با این حال مثبته چشمام رو باز کردم کسی رو نمی دیدم باید ببینم این انرژی از کجاست ردش رو گرفتم این که طرف ساحله طرف ویلای ما سرعتم رو بیشتر کردم
یک ماشین کنار ویلای بقلی پارک شده بود چند نفر هم داشتن وسایل رو به ویلا می بردن از این وضع خوشم نمیاد به هیچ وجه رفتم جلو یکی از مردا بیرون بود داشت وسایل رو می برد چه طور این وسایل به این سنگینی رو به راحتی بلند می کنه _هی اقا به طرفم برگشت و بهم زول زد _هان به چی نگاه می کنی؟ -میشه لطفا شالتون رو درست کنید؟ هان شالم رو؟ موقع دویدن از سرم افتاده و مو های خاکستریم ازش بیرون اومده.پوفففف شالم رو درست کردم رفتم رو به روش وایسادم اونم سرش پایین بود مثل اینکه معذب شده بود هه چشماما رو بستم اره انرژی از اونه و چند تا دیگه داخل خونه اوممم جالبه *هی ارسلا... ام چه خبره؟
چشام رو باز کردم دیدم اون داره با تعجب بهم نگاه می کنه رفتم سمت دختره اون هم این انرژی رو می داد _شما ها چی هستین؟ نا خود اگاه از دهنم این سوال پرید نمی خواستم بپرسم اونا بهم نگاه کردن پسره خنده مسخره ای کرد و گفت -خانم چه سوال مسخره ای. خب ما لولوخرخره ام. اووووو بعد خودش به جوک مسخره اش خندید ولی دختره با ترس بهم نگاه می کرد به سمت صورتش خم شدم چون اون قدش ازم کمی کوتاه تر بود با تمام سرمای درونم گفتم:نمی خوای جواب بدی خانومی با چاشنی پوز خند
داشت می لرزید نمی دونم از ترس یا سرمای من صدای خنده مسخره اونم قطع شد راست ایستادم و به در ویلا نگاه کردم یک زن پیر و یک مرد دیگه هم بود داشتن با تعجب من رو نگاه می کردن مرد_تو به ما بگو. ...چی هستی؟ اوه پس معلومه اینا هم مثل من یک ادم معمولی نیستن _خب من.... وای انرژی بابام رو حس می کنم باید زود تر برم _من باید برم بعدا جواب این سوالتون رو میگم خداحافظ و به سمت ویلا رفتم خشمش رو احساس کردم پس اعصبانی شد که جوابی نشنید😏
اینم از این دو پارت تصمیم گرفتم دو پارت دو پارت بزارم چون پارت ها کوتاه هستن
راستی یک چالش هم دارم اگه بتوانید ته رمانم رو حدس بزنید من هر کاری که بگید می کنم حتی اگه دیگه تست نزارم باشه
خب خداحافظ
دختره احساساتشو بدست میاره، بعد با یکی که مثل خودش آدم معمولی نیست ازدواج میکنه😉(میدونم چرت گفتم خودمم قاطی کردم😂)
نچ اشتباهه😁🤞🏻
گفتم پایان غمگین
میشه بزاری رمان را من عاشق این رمان ها هستم و شما چند روز نگذاشتید
اوم من بعد از یک تست سرگرمی و هر چیز دیگه بعدش رمانم رو می زارم
از این چالش ها نذار یه وقت یه نفر درست گفت چیکار میکنی
انجام می دم خب😅