سلام اینم از قسمت چهاردهم ممنونم که همراه من هستید
مامان در رو باز کرد قیافه مامانم😱🤯 قیافه من😶😑 سلام کردم گفت مرینننت تو چطوری اینجایی نکنه دارم خواب می بینم گفتم نه مامان من زنده ام بعد بابام رو صدا کرد بابا قلبش گرفت و بیهوش شد سریع زنگ زدیم آمبولانس تا بریم بیمارستان بعد از یک ربع رسیدن و بعد بابام سریع بردیم بیمارستان خیلی ناراحت بودم کاش نرفته بود بعد رفتم و نشستم روی صندلی داخل حیاط بیمارستان مامانم آمد و همه چیز رو براش تعریف کردم
بعد بابام رو آوردن بخش و گفتن شب مرخص میشه منم که خیالم راحت شد به مامانم گفتم من میرم خونه باید برای آدرین و بچه ها غذا درست کنم مامانم گفت باشه و راستی پس فردا شام مهمان خونه ما گفت باشه مامان رسیدین خونه بهم خبر بده مامانم گفت باشه و بعد با ی تاکسی رفتم خونه مرینت و آدرین خونه بودن و پرستار پیش شون بود(آخه تا شرایط بیاد دستم به ی کم دست نیاز داشتم) بعد رفتم غذا برای شام درست کردم آدرین هم آمد و بعد همه باهم شام خوردیم
و بعد از شام خوابیدیم صبح بلند شدم خیلی دیره شده بود آدرین و بچه ها رفته بودن مار هامو کردم آدرین هم امروز از کاگامی طلاق گرفت بود چون دادگاه شون ساعت هفت بود الان ساعت نه و شناسنامه ام درست شده بود بعد کارهام رو کردم که یهو......
زنگ خونه به صدا در آمد ی خانمی بود گفت سلام منزل آدرین اکراین و همسرشان کاگامی حراست گفتم بله بفرمایید البته از عمرشون جدا شدن و من الان زنشون هستم کاری داشتین؟
خانمه گفت بله من با مدارک قانونی آمدم اینجا پسرم رو ببرم مادرش فوت شده بود و به پرورشگاه آوردن الان من فهمیدم که خواهرم بچه داره و آمدم تا با خودم ببرمش کانادا من گفتم چی؟؟؟؟😳😳 گفت لطفا صبر کنید با شوهرم تماس بگیرم بعد رفتم زنگ زدم به آدرین گفتم گفت بیارش تو خونه منتظر بمانید تا من بیام بعد رفتم و به اون خانم گفتم بفرمایید داخل تا شوهرم بیاد بعد با ایشون صحبت کنید
بعد از نیم ساعت آدرین با وکیل اش آمد و اون خانم دوباره براش تعریف کرد و مدارک نشان وکیل داد وکیل گفت این خانم درست می گن همه چیز درسته متاسفانه باید بچه رو بدید به این خانم وگرنه می توانند از راه های قانونی وارد بشه و اگه هم وارد بشه و کار به دادگاه بکشه این خانم برنده میشه من و آدرین گفتیم باشه بچه رو بهتون می دیم بعد من گفتم فردا صبح ساعت هفت بیاد و ببریدش قیافه اون خانمه😄 قیافه آدرین😭 قیافه من😕
بعد اون خانم رفت و آدرین هم رفت سرکارش من نهار درست کردم و بعد رفتم وسایل ادری رو جمع کردم وقتی بچه ها آمدن(آدری و مرینت) نهار خوردیم و رفتیم شهر بازی و نزدیکی های شب برگشتیم من شام درست کردم قرار بود به ادری بگیم آدرین آمد خانه
همه نشستیم سر میز برای غذا خوردن آدرین گفت پسرم آدری میدونی مامان شما کیه عزیزم ادری گفت نمی دونم آخه اول کاگامی مامانم بود حالا این خانمه آدرین گفت مامانش شما نه کاگامی نه مرینت مامان شما ی خانمیه که آمده دنبالت تا ببرتت گفت چی بابا تو بالای منی و کاگامی مامانم من نمی خوام برم😭😭😭😭😭😭😭😭 بعد کلی صحبت با ادری رازی شد که بره و شب پیش آدرین خوابید منم رفتم روی کاناپه خوابیدم😖😖 صبح آمدن دنبال ادری وسایلش رو دادم و ادری هم رفت اون خانم کلی اسباببازی براش خریده با با لباس که آنقدر خوشحال شد که گریه و بهانه رو یادش رفت و رفتن حالا ما ی خانواده ی حقیقی بودیم من و آدرین و مرینت😍😍
(راستی من باید به ی نکته اشاره کنم که دختر مرینت داخل شناسنامه اسمش کاترین هست و داخل خونه مرینت صداش میزدمن بخاطر اینکه مرینت گفته بوده و خود مرینت هم کاترین رو موقعی که تازه فهمیده بوده دختره انتخاب کرده بود و حالا برای قاطی نشدن داشت از این بخش به بعد اسم دختر مرینت میشه کاترین)
اینم از این قسمت امیدوارم لذت برده باشید نظرات فراموش نشه منتظر قسمت بعد باشید
عالی بود داستان منم بخوانید تازه پارت چهارم انتشار شده
سلام وقت بخیر دوستان من می خواستم دیگه ادامه ندم ولی چونکه نظرات رو دیدم و خیلی ها منتظر قسمت بعد بودن میزارم تا فردا ایشالله ثبت میشه
خب بسمه الله اما کو پس چی شد
انگار داستان رو تموم کرده حیف
بابا یه ماه شد دیگه پس کی میذاری
اوه یه ماه گذشته مس کی بعدی رو میذاری
خیلی خوب بود بعدی رو بزار دیگه 1ماه شد
ادامه بده حتما
عالی بود
عالی بود آفرین