سلام این اسم داستان جدیدمه و میخوام راجب یه دختر به نام هانا ریدل که دختر لرد ولدمرته بنویسم .😁💗💞امیدوارم خوشتون بیاد حالا سریع برو داستان من رو بخون💚🍏🐍
اول یه بیو گرافی از 💚هانا ریدل💚خب یه دختر زیبا باچشم هایی به رنگ دریا و موهاش هم مشکی و تا کمرش هستند و پوستش سفید و خلاصه خیلی زیبا. تو داستانمون اقای دراکو مالفوی هم هست که عاشق هانا میشه البته اخر داستان هانا با دراکو از دواج میکنه( پس پاتر هد ها منو ببخشین🥺 .مالفوی هدا هم همه غشششششش😁🙃). با مادرش زندگی میکنه مادرش وکیل هست و تو سال پنجم ،هاناملکه تاریکی میشه و پدرش رو میبینه .خب دیگه برو داستان را بخوان بروووووو😀😀
از زبان هانا :داشتم تو اتاقم کتاب میخوندم که یهو تققققق😂😂یه چیزی خورد به پنجره رفتم ببینم کدوم آدم خ.ر.ی سنگ زده به شیشه دیدم یه جغد خوشگل هست 🤩🤩😍که یه نامه به نوکش برداشتم و خوندمش نوشته بود:خانم ریدل شما در مدرسه جادوگری هاگوارتز قبول شده اید منتظر حضور شما هستیم......از طرف مدیر مدرسه هاگوارتز.😕ولی اصلا هاگوارتز کجا هست؟؟رفتم پیش مامانم داشت تلویزیون نگاه میکرد 😂گفتم مامان این رو بخون ببین چی هست مامانم خوندش گفت :پس بلا خره اومد☺️دخترم تو یه جادوگر اصیل زاده هستی و من و پدرت هم یه جادوگریم حالا برو لباس بپوش تا بریم کوچه دیاگون وسایلت رو بخری ☺️.منم تو شک بودم نزدیک بود شاخ در بیارم دویدم رفتم یه لباس خوشمل پوشیدم و رفتم پیش مادرم.مادرم از توی قفسه یه پودر در اورد و گفت برو تو شومینه بگو دیاگون .
گفتم :مادر شو خب خوبی بود🙄🙄گفت شوخی نی اول من میرم بعد تو هم بیا.رفت تو شومینه و بین شعله های سبز غیب شد .😨منم همون کار تکرار کردم و رفتم پیش مادرم و کلی خرت و پرت خریدیم و اخر سر هم رفتیم یه جغد قهوه ای خوشمل خریدیم و اسمشو گذاشتم لولا😁😁و رفتیم خونه که بخوابیم چون شب شده بود .اخه مگه من خوابم نیومد از خوشحال داشتم شاخ در میاوردم و تاصبح بیدار موندم .صبح با مامانم به سکوی نه سه چهارم رفتیم و از مادرم خداحافظی کردم. رفتم تو قطار به یه کوپه رسیدم که یه پسر خوجل مو بور با دوتا خرس گنده😂😂نشسته بودن .گفتم :میشه اینجا بشینم .؟.مو بور گفت:حتما بفرمایید.😁رفتم نشستم گفت:اسم من دراکو مالفوی و اینا کراپ و گویل هستن. تا هاگوارتز دراکو به من نگاه میکرد و حرکاتمو زیر نظر داشت .
رسیدیم هاگوارتز چه جای خوشملی .رفتیم تو یه خانمی اومد راجب کلاه گروهبندی میگفت. و رفتیم تو سرسرا تا گروه بندی بشیم .اسم چند نفر رو خوند و رفتن گفت:دراکو مالفوی ...کلاه:اسلایدرین...پرفسور:کراپ و بعدم گویل ..شدن اسلایدرین .گفت:دوشیزه هانا ریدل .با قدم های اروم رفتم با لا و نشستم روی صندلی ...کلاه:خب خب اوه عالی هافل....نه نه اسلایدرین رفتم سر میز و نشستم بعد جشن رفتم بخوابم چون خیلی خسته بودم. صبح کلاس معجون سازی داشتیم رفتم اونجا بعدش رفتم یه کتاب برداشتم و رفتم که تو جنگل بخونم .
حس کردم یکی پشتمه دیدم اقای مالفوی هستن گفت :میشه ازت یه چیزی بپرسم ؟؟گفتم :چی؟ گفت:با من دوست صمیمی میشی من هیچ دوستی ندارم 🥺🥺گفتم:خب باشه🥺😁دوستت میشم
خب خب تمومید دوستان😁🙃خب تا پارت بعدی بابای گل ها (لایک و کامنت یادتون نره دوستان) .💚فالو=فالو🐍🍏ایده بدید بای👋👋👋
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود
دوست میشی
مرسییی🐍🍏💚
حتماً چراکه نه☺️😊💜💚