رفتن به هاگوارتز...
با خستگی کفشامو روی زمین کشیدم،چشمام بخاطر خستگی داشت از رنگ سبز به خاکستری تغیر زنگمیداد،مسئول یتیم خونه بالاخره جلوی یکی از اون اتاقای مسخره ی دیدار با پدر و مادر جدید ایستاد.دندونامو روی هم فصار دادم،مسئول یتیم خونه ابروهاشو بالا برد:(اوه ریسا تو باید بالاخره با یکی از اینا بری نمیتونی تا اخر عمرت اینجا باشی تو یازده سالته معلوم نیست با اون بدبختا چکار میکنی که سریع یک روز نشده برت میگردونن. ادایی در اوردمو درو باز کردم،یک زن عینکی با ردای بلند سبز و کلاهی عجیب روی مبل نشسته بود،معلوم نبود از کدوم تیمارستانی فرار کرده بود. مسئول یتیم خونه دستش را به طرف ان زن گرفت:(ریسا اسم این خانم مینرواست،مینروا مگ کونگال قراره سرپرستیتو به عهده بگیره. روی مبل جلوش نشستم،سعی کردم به یه اتفاق ترسناک فکر کنم تا رنگ چشنام قرمزه بشه،همینکارو انجام دادم،به این فکر کردم که بچه های یتیم خونه منو میخواستن پرت میکنن از پنجره بیرون که ماری که باهاش دوست بودم جین پای یکیشونو نیش زد. چشمام قرمز شد،مینروا اصلا تعجب نکرد و کمی از فنجان قهوه اش نوشید.انگار برای اون طبیعی بود.مسئول یتیم خونه لبخندی زدو از اتاق خارج شد. چشمام برق زد،بالاخره اون روزی که میخواشتم برسه رسید،مینروا بالاخره فنجان قهوه رو روی میز گذاشت:(سلام دوشیزه اتریسا بلک،من پرفسور مک گونکال هستم،یک جادوگر توهم جادوگری.کمی مکث کرد تا واکنشی به این موضوع نشون بدم،ولی من اصلا تعجب نکردم.من میدونستم جادوگرم قبلا متوجه شده بودم و جینی مار وفادارم برام درمورد همه چیز توضیح داده بود.مینروا بالاخره حرفش را گفت:(تو تعجب نکردی؟. سرمو به علامت منفی تکان دادم:نه من خیلی وقت پیش میدونستم،یک سوال،تغیر رنگ چشم و حرف زدن با مارو انجام کار های عجیب برای یه جادوگر معمولیه؟.مینروا گفت:حرف زدن با مار خیلی خاصه بعدیش تغیر رنگ چشم و بعدیش انجام کارهای عجیب که بیشتریا میتونن انجام بدن،همینطور تغیر رنگ چشم که دگرگون کنندها رنگ موهاشونو میتونن تغیر بدن.من هیچ وقت سعی نکرده بودم رنگ موهای قرمز مشکیمو تغیر بدم چون دوستشون داشتم و اصلا کلا نمیتونستم این کارو انجام بدم.
چمدانمو روی زمین کشیدم،حس خوبی بود رفتن به جایی که همه مثل خودت جادوگرن از دیوار به سرعت رد شدم.جینی سرشو از جیب ردام بیرون اورد و گفت:(باید بری تو همین قطار قرمزه ریسا.ابروهامو بالا بردم:(بجز این قطار قرمزه جای دیگه ای نیست خب. با دیدن مار درون جیبم دختری که همسن بود جیغی کشید،ثرمو به سمتش برگردوندمو چشمام قرمز شد:(چته!. دختر جیغ زد:اون مار داره!اون شیطانیه!!. سرمک کج کردم،خدا بهش عقل میده. وارد قطار شدم.جغد قرمزم،خوناشام،شروع به سر و صدا کرد:_متاسفم خوناشام نمیتونم توی قطار ازادت کنم. بالاخره یک کوپه ی خالی پیدا کردمو با خوشحالی واردش شدم.جینی از جیبم بیرون امدو رو به رویم نشست:(بهتره کسی نفهمه با یک مار حرف میزنی چون اینطوری رفتار درستی باهات ندارن دندونامو روی هم فشار دادم:(ولی مارها و گرگ ها بهترین دوستا هستن نسبت به ادما.
بالاخره قطار از حرکت ایستاد. وارد قایق ها شدیم و به شمت هاگوارتز رفتیم.
مینروا فریاد زد:(اتریسا پلی!!) خوشحال شدمو چشمام از رنگ قهوه ای به سبز تغیر کرد.روی چهارپایه نشستم،کلاه گفت:(اوه یه بلک،و مالفوی...میدونم تورو باید کجا بفرستم اره همونجایی که میخوای"اسلیترین!!)با خوشحالی جیغی زدمو رو به تشویق اسلیترینی ها به سمت میز اسلیترین رفتم،دختری مو فرفری پرسید:(تو اصیل زاده ای؟)میدونستم چی بگم:(اره من یه اصیل زاده هستم از کشور المان!) جینی داخل جیب ردایم تکان خورد:(تبرییک!) لیخندی زدمو به بقیه ی گروهبندی نگاه کردم.
شش سال گذشته بود و رقیب من در هاگوارتز کل دانش اموزان و دختری گریفندوری خون لجنی به اسم هرماینی گرنجر شده بودند.در تابستان بخاطر اینکه جاییو نداشتم در هاگوارتز میماندم،البته من خیلی هاگوارتزو دوست داشتم.بعضی از پرفسور ها با من سرد یودند.حای زمزمه ای مثل اینکه بگم مثل تام ریدله به گوشم خرده بود.تنها دوست من دراکو مالفوی بود. این تابستان مثل هنیشه داخل سرسرای اصلی نشسته بودمو به جینی که روی میز میچرخید نگاه میکردم.ناگهان دراکو با عجله وارد شد:(زود باش اتریسا لردسیاه بالاخره قبولمون کرد!)چشمام از خوشحالی به قرمز تغیر رنگ داد.
وارد یک کاخ سیاه رنگ شدیم،چشمای قرمزم برق میزد،لوسیوس مالفوی گفت همونجا باشید،ناگهان درهای بزرگ باز شدند و لردسیاه وارد شد،روی صندلی ای بالا نسست و با لبخند گشادی به منو دراکو نگاه کرد:(پس دو جاسوس ما در هاگوارتز پیدا شد،نطمئن باشید ماموریت خسته کننده ای بهتون نمیدم،دو زانو نسستمک سرمونو خم کردیم،ولمورت جلو امد،چوبدستی اش را روی دست دراکو گذاست،دراکو از درد چشمانش را بستوو دندان هایش را بهم فشرد،علامت مرگ خوار ها روی دستش ظاهر شد..
فقط من متوجه ی قطره ی اشک دراکو شدم که بخاطر درد نبود بخاطر این بود که به اجبار مرگ خوار شده بود و قرار بود پرفسور دامبلدور رو بکشه.لردسیاه چوبدستیشو روی دست من گذاست،درد عجیب و دردناکی وارد دستم شد،دندونامو روی هم فشردم ولی نزاشتم کسی متوجه ی درد کشیدنم بشه..
جلوی ایینه ایستادم،به موهای بلندم که تا زیر کمرم بود خیره شدم.میخواستم اونارو پسرونه کنم. بیخیال این کار شدم بعدا هم میتونستم برای تغیر شکلم انجام بدم.اصلا چرا از معجون تغیر شکل استفاده نکنم. وارد سرسرا شدم،هری جلوی من امد،خب ماموریت من دادن یک معجون به هری بود که نیروی جادوییشو از دست بده،دنبال دراکو میگشتم،خیلی ناراحت بود.:(امم هری من کار دارم فعاا نمیتونم بیام هاگزمید،تو دراکو رو ندیدی؟)،هری:(خب اشکالی نداره ... فکر کنم رفت طبقه ی چهارم).تشکری کردمو سریع به سمت طبقه ی چهارم رفتم،خب سرویس بهداشتی دخترونه که هیچکس داخلش نمیرفت،صدای گریه ی یک پسر میومد،دراکو ،نه ،چرا ،میخواستم به سمتش برم صدای پا امد،پشت دیواری قایم شدم،هری بود.صداشونو درست نمیشنیدم ولی بعد دوئلشون دراکو غرق خون شد و روی زمین افتاد،صدای جیغ من با صدای جیغ میرتل گریان یکی شد.کسی متوجه ی من نشد.
پرفسور اسنیپ امد و دراکو رو نجات داد،اوه هری اون روی واقعیتو نشون دادی،حالا از کاری که میخوام انجام بدم اصلا ناراحت نیستم.
معجون رو دوباره داخل جیب ردام گذاشتم،بی صدا قبل اینکه کسی متوجه بشه از اونجا دوان دوان خارح شدم،رو به روی دریاچه ایستادم:(من بدم این کار برام مثل اب خوردنه!)،کسی اطرافم نبود،میتونستم راحت خودمو خالی کنم،بلند داد زدم:(من بدم!!!!!!!!این کار واسم مثل اب خوردنه!!!!)