سلام اومدم با قسمت ۶ امیدوارم دوست داشته باشید نظر فراموش نشه لطفا 🙏 🙏🙏🙏🙏🙏
فک کنم از دلش در آوردم بعد گفت باش پس بهت می دم گفتم باشه عزیزم و ازش خداحافظی کردم و رفتم پیش آلیا،آلیا به من گفت مرینت چرا داشتی دل پسر رو میشکوندی گناه داره گفتم اون موقع که خودم رو براش می کشتم و به آب و آتیش می کشیدم من گناه نداشتم حالا اون گناه داره گفت خب امممم....ممم تو هم گناه داشتی ولی دلشو نشکن بهش گفتم مگه من دوس د.خ.ت.ر.شم که دلشو نشکنم اون ملکه یخی 🥶🥶🥶 اون سوسک ژاپنی🐜🕷 نباید دلشو بشکنه چرا داری به من می گی برو به اون بگو اَه اَه اَه بدم میاد😂 بعد الیا گفت حالا اینا به کنار رابین چقدر به اون سوسک ژاپنی میاد🕷 گفتم خب یکم نه زیاد نه خیلی زیاد بهم میان🤦♀️ چون تو دو تا کشوری که بغل هم هستن زندگی میکنن راستی الیا این ضرب المثل که میگه((بابا ژاپنی،مامان چینی،بیچاره نی نی)) این ضرب المثل رو برای کاگامی و رابین ساختن ولی با ی تفاوت که کاگامی ژاپنی رابین چینی😂😅 وایییییی بچشون به نظرت چجوری میشه
یا گفت اوووووووووو چقدر زود زود زود زود میری جلو یکم ترمز کن 🚫 گفتم راست میگی یکم تند رفتم جلو ولی خداییش بچشون خیلی باحال میشه خخخخخ😂 آلیا گفت آره ولی خب الان رابین اومده خواستگاری تو نه کاگامی گفتم میمردی نمی گفتی اَه اَه چقدر ضد حالی تو 😑بعد الیا گفت خب بابا نترس شما که جواب مثبت رو ندادین گفتم به هر حال آلیا گفت بانو مرینت من فعلا برم تا گفت بانو از تو فکر رابین پریدم تو فکر گربه ساعت و نگاه کردم دیدیم ساعت ۸ و نیمه گفتم بزار به گربه ی پیام بدم دلم براش تنگ شده رفتم داخل ، جعبه ی کمک های ویژه رو گذاشتم سر جاش رسیدم جلوی در اتاقم که یهو مامان و خالم از پشت صدام کردن گفتم بله کارم دارین مامانم گفت آره رابین کجاس؟ گفتم امم ...مممم چیز رفت دوستم رو برسونه همونی که باهاش اومد تو شیرینی فروشی خالم گفت کاگامی رو میگی گفتم تو از کجا میشناسیش گفت خب وقتی با رابین اومدن تو شیرینی فروشی بهش گفتم این کیه گفت دوست مرینتهو کاگامی و من اشنا شدیم گفتم اکی من برم خالم گفت راستی مرینت کاگامی ژاپنیه 🇯🇵 گفتم آره اهل ژاپن هستش ولی تخمه ژاپنی نیس ی جوری گفتی ژاپنیه ی لحظه به خودم شک کردم گفتم مگه میشه کاگامی تخمه ژاپنی باشه 😂خالم گفت هر هر دیشب تو آب نمک خوابی نمکدون
د تو ذوقم گفتم نه دیشب رو تخت خوابیدم بعد گفت باشه بابا بعد با مامانم رفتن تو سالن رفتم تو اتاقم تبدیل شدم و به گربه اِس دادم گربه انگار منتظر بود سریع جواب داد تو اِس بهش گفتم ساعت ۹ رو برج ایفل باشه اونم قبول کرد ساعت ۹ شد رفتم رو برج ایفل دلم برای گربه خیلی تنگ شده بود رفتم پیشش فک کنم چینی حرف زدنش گل کرده بود گفت: 你好我的女士 我很想你 (بچه ها این ی تیکه یعنی: سلام مای لیدی خوش اومدی دلم برات خیلی خیلی تنگ شده بود ) (صوتی نمی تونم بهتون بگم وگرنه می گفتم ،این ی تیکه خیلی صوتیش باحاله😂) گفتم گربه منظورتو نفهمی دم میشه دوباره بگی دوباره گفت你好我的女士 我很想你 گفتم خب پیشی جان من چینی بلد نیستم یهو گفت وا مگه میشه لیدی باگ بزرگ ، ابر قهرمان پاریس چینی بلد نباشه گفتم حالا که شده گفت باشه پس به صورت ساده تر می گم اوهوم اوهوم اوهوم گلوش رو صاف کرد و گفت سلام مای لیدی خوش اومدی دلم برات بسیار بسیار تنگ شده بود گفتم حالا درس شد منم دلم برای تو تنگ شده بود گفت وای مگه امکان داره لیدی باگ بزرگ ، ابر قهرمان پاریس دلش برای من پیشی کوچولو تنگ بشه
فتم حالا که شده😒 امروز وقتی تو حالت عادی بودم چند نفر بهم گفتن مای لیدی یهو یاد تو افتادم پیشی چشاش و ناز کرد گفت تو حالت عادی چه شکلی هستی گفتم خب اگه می خواستم بهت بگم که یهو معجزه گرامو در می آوردم ببینی دیگه اَه 🤨 پر روییا گفت خب دیگه پیشیم دیگه🤤 بعد گفتم خب دلم ازت سیر شد من فعلا میرم گفت نرو لطفا دوباره چینی حرف زدنش گل کرد گفت:不要走,不要走,不要在这个地狱里独自看着我 گفتم یعنی چی اینایی که گفتی.🤔 گفت: خوب یعنی نرو نرو نرو نرو منو توی این دوزخ تنها نزار گفتم وای تو چه دوزخی گیر کردی آخه عزیزم 🥴🥴 گفتش خب اگه تو توی زندگیت فقط از صب تا شب توی ی اتاق باشی و فقط پیانو بزنی و چینی تمرین کنی و با کوامیت حرف بزنی دنیا برات دوزخ نمیشد؟🤕 گفتم خب اره گفتش برای همین دنیا برای من دوزخ دیگه گفتم واقعا زندگیت اینجوریه گفت آره 😪😭 بعد بهش گفتم خب تو باید سعی خودتو بکنی بهت قول می دم برای اینکه حوصلت سر نره هر روز میام برج ایفل ساعت ۹ بعد با هم درد و دل می کنیم و خوش می گذرونیم گفت واقعا گفتم آره پس فردا می بینمت گفتش خب میشه فردا شام با من باشه گفتم باش پس، فردا به صرف شام ساعت ۹ برج ایفل گفت باشه فعلا من برم تا فردا👋👋
(بچه ها من زمان رو برمی گردونم به عقب که برسیم به زمانی که رابین و کاگامی تو ماشین بودن) از زبون رابین:کاگامی رو بردم گذاشتم تو ماشین و رفتم نشستم پشت فرمون ماشین رو روشن کردم و راه افتادم تو راه کاگامی هی آه و ناله می کرد بهش گفتم واییی چقدر آه و ناله میکنی گفت تا به حال پات پیچ خورده گفتم نچ گفت پس حرف اضافی نزن بعد گفتم اکی بابا اکی فهمیدم ولی لطفا تو خودت آه و ناله کن سرم رفت کاگامی گفت تو اهل چین🇨🇳 هستی گفتم اره بعد گفت من اهل ژاپنم 🇯🇵 گفتم خب چی کار کنم کاگامی گفت به خاطر اینکه گفتم حرف اصافی نزن ناراحت شدی گفتم اره متاسفانه گفت واقعا معذرت می خام پام خییلی درد می کنه
گفتم باشه بخشیدم گفت ممنون که بخشیدی راستی خیلی ازت خوشم اومد خیلی جنتلمنی گفتم کی رو میگی من ، اومدم بگم من از ی سوسک می ترسم یهو به خودم مغرور شدم گفتم بله که جنتلمنم چی فک کردی
رفتیم و رسیدیم جلوی خونشون گفت من باید پیاده شم گفتم پات اینجوریه نمی تونی راه بری گفت مامانم منو ببینه که نمی تونم راه برم کلم به جای شام رو میزه گفتم وا مگه میشه گفت حالا که شده و درو باز کرد دویدم و بغلش کردم و بردمش تو خونشون بعد مامانش اومد جلومون فک کنم نا بینا بود ولی خیلی راحت می تونست راه بره نمی دونم چجوری🤷♀️ ولی راه می رفت دیگه. بعدش در گوش کاگامی گفتم که مامانت وقتی نمی تونه ببینه چطور می خاد ببینه که تو نمی تونی راه بری ؟؟ بعد کاگامی گفت خب الان بهت میگم ی لحظه صبر کن یهو یکی از بادیگارد هاشون اومد تو گفت سلام خانم خسته نباشید الان کاگانی خانم بغل ی پسر به نام رابین که از کشور چین به اینجا اومده هستش و پای کاگامی خانم پیچ خورده..
و من چشام گرد شد کاگامی گفت بفرما دیدی گفتم OMG بعد کاگامی گفت بله خانواده ی من اینه یهو مادر کاگامی با عصاش زد رو دستم، دستم انقدر درد گرفت می خاستم از درد دستمو باز کنم ولی کاگامی تو بغلم بود و نمی تونستم دستمو باز کنم 😖 چون می افتاد زمین . دستم احتمالا آسیب دیده بود. از درد دندونامو بهم می سابیدم بعد کاگامی گفت رابین رابین حالت خ....مامانش نزاشت حرفشو ادامه بده گفت کاگامی رو بزار زمین اون باید خودش راه بره من داد زدم و گفتم نمی زارمش زمین اون پاش آسیب دیده اما مامانش گفت کاگامی روی پاهات وایسا و برو تمرین کن کاگامی گفت چشم مادر و بعد خودشو از دستم بیرون آورد و گفت ببخشید من باید تمرین کنم می دیدمش که از درد پاش دستشو مشت کرده بود و فشار میداد بهش گفتم کاگامی تو امروز نمی تونی تمرین کنی گفت من می تونم و شمشیرش رو گرفت تو دستش و به مجسمه ای که برای تمرینش بود ضربه می زد زیر لب می گفت آروم باش تو می تونی پات اصلا درد نداره
مادر کاگامی به بادیگاردشون گفت ببرش بیرون منظورش من بودم بادیگارد به من گفت بفرمایید بیرون گفتم نمی رم گفت لطفا برید بیرون گفتم نننننننممممممیییییییئرررررررررممم بادیگارد به اون یکی بادیگارد علامت داد اومدن دو نفری منو پرت کردن بیرون اَه چه خانواده ی بدی داشت حالم به هم خورد وقتی منو پرت کردن بیرون ساعت ۱۰ بود زنگ زدم به مرینت گفتم الو سلام مرینت خوبی مرینت نفس نفس زنان گفت الو سلام کجایی چرا نمیاای مامانت منتظرت هستش (بچه دقت داشته باشید من زمان برگردونده بودم عقب و اینکه وقتی رابین ، کاگامی رو برد خونشون و با مامانش حرف زد ساعت زود گذشت و شد ساعت ۱۰ که مرینت از پیش گربه اومده بود خونه و چون از این برج به اون برج پریده بود نفس نفس می زد) باز هم از زبون رابین:چرا نفس نفس می زنی ؟چی شده؟ مرینت:امم.مم هیچی داشتم ورزش میکردم که تو زنگ زدی. حالا تو سوال پیچم نکن میگم کی میایی مامانت منتظرته؟ رابین:امم.....ممم مامانم؟ خب چیز من الان از در خونه ی کاگامی اومدم بیرو تا ۱۵ دقیقه دیگه اونجام فعلا خداحافظ👋
مرسی که رمانم رو خوندین با نظر های خوبتون انرژی بدین و نظر ها به ۱۵ برسه قسمت بعد رو می زارم
سلام عالیه و خیلی هم طنز 😘😁
امیدوارم موفق بشی 🤩🤩🤩
عالی
سلام به همگی
خسته نباشید
قول میدم امروز پارت ۷ رو وارد سایت کنم این هفته فوق العاده سرم شلوغه 😔
عالی بود زودتر بزار
پارت بعد رو گذاشتم در حال تاییده
نظر ها به ۱۰ نرسه پارت بعد رو نمی زارم
عالی فقط کی شب صبحانه میخوره؟ولی در کل عالی لطفا داستان من(قلب یخی)که درباره ی میراکلس ت رو بخون و نظر بده(۳قسمت داره)
اصلا تو کل داستانم کلمه ی صبحونه نبود همین الان دوباره خوندمش (تو که گفتی کی شب صبحونه می خوره رفتم ی دور دیگه خوندم )ولی کلمه یصبحونه رو ندیدم
چشم داستانت رو هم می خونم و نظر میدم
و ممنون به خاطر نظرت 😉
قصد نظر دادن ندارید؟
میدونی
اصلا به نویسندگی علاقه ندارم😑 برا تفریح می نویسم
من بیشتر به تکنولوژی علاقه دارم یعنی یجورایی مهندس کامپیوتری یا .... از این جور چیزا و وقتی نظر میدین انرژی میگیرم ولی با این حال به نویسندگی علاقه ندارم چون با داستانایی که من مینویسم تو ایران هیچ پخی نمیشم 😂
مرسی از نظرت
خیلی دوس دارم ی بار ببینمت ببخشید این چند وقت خیلی سرد رفتار کردم باهات امیدوارم منو ببخشی راستی تو کجا زندگی می کنی ؟؟
ادامه
خیلی عالی خنده دار و عالی بود