
پارت ۸ کامنت یادتون نره♥️
از زبان ارلین نزدیکای ظهر بود رفتم خوابگاه رِوِنا رو بیدار کنم بریم ناهار رِوِنا هی رونا بیدار شو رونا:چیه من:بریم ناهار بیدار شو بیدار شد لباساشو مرتب کرد رفتیم سرسرا زیاد چیزی نخورد بعدم رفتیم جای همیشگی داشتیم داستان مینوشتیم رِوِنا:اخره داستانت نقش اصلیو چیکار میکنی؟ من:خب شاید بزارم ازدواج نکنه و همیشه بره خوش گذرونی شایدم ازدواج کنه شایدم بمیره نمیدونم دقیقا😂 رونا:من میخوام با عشقش یه زندگی عالی داشته باشه من:اینم خیلی خوبه
من:کدوم شخصیت داستانتو بیشتر دوص داری؟ رونا:سلین چون خوشگل نیس ولی همه دوسش دارن تو کدومو دوص داری؟ من:اولیویارا چون واسه اینکه کسی که دوسش داره راحت باشه ازش دست کشید رونا:داستانت عاشقانس؟ من:اوهوم رونا:جداشون نکن من:ببینم چی میشه بریم خوابگاه داره شب میشه رِوِنا:بریم تو راه رونا کلی بهم اصرار کرد که جدا شون نکنم منم قبول کردم😂 اون شب ماه خیلی نزدیک بود رفتیم واسه همین دامبلدور گذاشت شبو ماهو نگا کنیم خیلی قشنگ بود دیگه داشت خوابم میومد رفتم بخوابم از زبان رونا دیدم ارلین خوابالود رفت دیدم الکس خیلی نگاش میکنه من:ببینم الکس عاشق شدی😂 الکس:نه من:مطمئنی؟ الکس:خب شاید من:خوب پس بهش بگو اون از ادمایی که جرعت گفتن دارن خوشش میاد الکس:واقعا؟ من:اره
منم رفتم خوابیدم اون شب خواب خیلی راحتی داشتم فردا میرفتیم خونه فردا از زبان ارلین با رونا داشتیم میگشتیم که یکی پیدا کردیم نشستیم توش تا رسیدیم رفتم خونه و دوباره تابستون روزا خیلی زود میگذشت دلم برای همه تنگ شده بود امسال میرفتیم سال چهارم شنیده بودم مسابقه ۳ جادوگره خیلی هیجان داشتم ولی بنظرم یکم خشنه اخه ممکنه کسی اسیب ببینه تو همین فکرا بودم که تاتیانا اومد یه نامه از خانواده ویزلی بود گفته بودن بلیط جام جهانی کوییدیچ دارن وای باورم نمیشد این اتفاق یک در هزار ممکنه واسه کسی بیوفته فردا ساعت ۴ میان دنبالم وسایلمو جمع کردم از بابا و مامانمم اجازه گرفتم فردا با اقای ویزلی و جرج و فرد رفتیم خونه ویزلیا
بقیه ام اونجا بودن هری و رونو هرماینی و رِوِنا ام اونجا بودن رفتیم اتاق جینی کروکشس گربه ی هرماینی پرید رو لباسم بغلش کردم باهمدیگه حرف زدیم روز رفتن بیدار شدیم همراه سدریک و اقای دیگوری و اقای ویزلی رفتیم اونجا دستمونو رو یه کفش گذاشتیم😐 چرخیدیمو افتادیم اونجا سدریک دستمو گرفت بلند شدم من:ممنون رفتیم تو چادرا اصن بنظر بزرگ نمیومدن منو رونا یه اتاق بودیم هرماینی و جینی ام یه اتاق دیگه رونو هریم باهم بودنو همینطور دوتا دوتا یکم بعد رفتیم جام جهانی اونجا دراکو و اقای مالفوی رو دیدیم دراکو:ما میریم وی ای پی لوسیوس:پز نده دراکو زد تو دلش بنظرم درد داشت از زبان دراکو داشتیم میرفتیم که اون ویزلیای مسخره و اون گندزاده رو دیدیم اه چقد ازشون بدم میاد از زبان ارلین از دراکو متنفرم خیلی رو اعصابه
رفتیم بالا نشستیم هری:اینجا خیلی خوبه رون:اره پسر عالیه اونجا همچی دیده میشد با دوربین داشتیم نگا میکردیم خیلی خشن بازی میکردن منکه هیچ وقت نمیرم کوییدیچ بازی کنم اگه قراره یه نفرو اینجوری هل بدم فق تماشاچی میشم اون بازیکن ویکتور کرام عالی بود البته همشون عالی بودن و بلغارستان بردددددد ایول رفتیم تو چادر رون خیلی از ویکتور خوشش اومده بود من:رون میخوای باهاش ازدواج کنی😂 جینی:اره فکر خوبیه برو درخواست بده😂 رون:برین بابا بی مزه ها😒 رفتیم یکم استراحت کنیم که یه صدایی اومد رفتیم بیرون علامت اون بود باورم نمیشد خیلی صحنه بدی بود همه داشتن فرار میکردن مرگخوارا بودن دیگور کارکاروف اومد انداخت تقصیر هری ما گفتیم کار اون نبود ولی قبول نمیکرد تا اقای ویزلی اومد
گفت کاره ما نبوده اونم قبول کرد و رفت ولی هنوز باورم نمیشد علامت اون بود رونا نبود منو هریو رون بودیم هرماینی اومد رفتیم خونه ویزلیا چن وقت بعد تو قطار با رونا نشسته بودیم که یکی درو باز کرد الکس بود الکس:شما که به رتبه خون اهمیت نمیدین؟ من:اوه الکس انتونی سلام بیاین (یادم رفت بگم انتونی ام دورگس)من:راستی یه چیزی من گفتم برای شما که رتبه خونی اهمیت نداره نه اینکه تو گفتی😂الکس:حالا هرچی چجوری یادت مونده من:مثه شما الزایمر ندارم😂 انتونی:گردنبندت خوشگله من:ممنون مامانبزرگم بهم دادتش....چیزی نمیخواین بچه ها من:عام یه پاستیل کدو حلوایی به بقیه ام دادم تا رسیدیم کسی چیزی نگفت که منو رونا زودتر پیاده شدیم انتونی:ارلین لعنتی هرچی بزرگتر میشه خوشگل تر میشه الکس:اوم انتونی:نگی اینو گفتم الکس:باشه انتونی:ازش خوشت میاد؟ الکس:شاید انتونی:پس واسه یولبال بهش درخواست بدع الکس:یولبال؟ انتونی:اره رسمه که تو مسابقه سه جادوگر یولبال داشته باشیم _اها +از کی ازش خوشت میاد؟ _از وسطای سال سوم لایک و کامنت یادتون نره کیوتام♥️🌈
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)