پارت بعدی خیلی جالبه حتما بخونید. این پارت اگه یکم بد بود ببخشید چون لازم داشتم برای ادامه داستان .
کوران اومد دو زانو روبه روم نشست و گفت: یوکی... گفتم: من... من چرا؟ کوران گفت: یوکی برات توضیح میدم. گفتم: چه توضیحی؟ تو واقعا چی هستی انسانی یا... کوران گفت: متوجه هستی چی میگی؟ من یه انسانم. گفتم: با جسی چیکار کردی؟ کوران گفت: مهمه؟ بعد دستش رو اورد گذاشت رو زانوم و گفت: حتما... دستش رو پس زدم و گفتم: تا نفهمم شما واقعا چی هستید دیگه نمی خوام ببینمتون. بلند شدم و دویید. کوران گفت: پس تا ابد نمی خوای من رو ببینی؟ سر جام وایسادم و گفتم: یعنی چی؟ کوران گفت: چون من هیچ چیز خاصی نیستم. گفتم: معلوم میشه. از پاساژ دور شدم. قطرات آبه روی گونه ام رو پاک کردم. چشمام رو مالیدم و رفتم تو فکر. وقتی افتادم رو دست شاهزاده کوران من رو بغل کرد. جسی ناپدید شد... ولی من که بیهوش شده بودم پس چطور یادمه. نشستم رو صندلی کنار پیادرو. دستم رو گذاشتم رو سرم و چشم هامو بستم. یهو یکی گفت: یوکی. نگاه کردم شاهزاده کوران بود. گفتم: با چه سرعتی بهم رسیدی؟ کوران گفت: جسی وابسته بود روکا. گفتم: یعنی چی؟ گفت: جسی قدرت خیلی کمی داشت و همه قدرت رو از روکا می گرفت. روکا هم قدرتی رو که بهش داده بود رو پس گرفت من هیچ نقشی نداشتم. جیزی نگفتم و سرم رو انداختم پایین. چند دقیقه بعد کوران بلند شد و گفت: هنوز هم نمی خوای... پریدم بغلش و گفتم: ببخشید که شک کردم. کوران من رو بغل کرد و گفت: مهم نیست. نمی دونم چطوری بهش گفتم: خیلی دوست دارم. کوران گفت: من بیشتر. از بغلش اومدم پایین چند نفر داشتن بهمون نگاه می کردند و لبخند می زدنند.
کوران دست من رو گرفت و گفت: من گشنمه تو چی؟ گفتم: منم همین طور بریم قص... کلمه قصر رو نگفتم. کوران گفت: با رستوران موافقی؟ سرم رو به علامت تایید تکون دادم. رفتیم داخل یه رستوران. پشت یکی از میز ها نشستیم. گارسون اومد و منو رو گذاشت و گفت: ببخشید چه نسبتی دارید؟ کوران گفت: برای چی؟ گارسون گفت: برای تزئین غذاتون گفتم. لطفا بگید. گفتم: خب یه جور هم مدرسه یعنی نع... کوران روبه گارسون گفت: دوست دخترمه. لپ هام قرمز شد. گارسون گفت: وای چقدر قشنگ بله لطفا غذا هاتون رو انتخاب کنید.... بعد غذا رفتیم سمت قصر. از هم خداحافظی کردیم. داخل خوابگاه شدم. دوین بغلم کرد و گفت: خیلی خوشحالم که خوب شدی خواهر گلم... داخل اتاق شدم روکا داشت وسایلاشو جمع میکرد. زیپ چمدونش رو بست و اومد طرفم و گفت: ببخشید که اون کار رو کردم مواظب کوران باش. من که بهش نرسیدم ولی تو که معشوقه اش هستی مواظبش باش.
گفتم :حتما کجا میری ؟ روکا بغلم کرد و گفت : می رم ناگویا ( یکی از شهر های ژاپن ) گفتم : مدرسه ات چی ؟ روکا لبخند زد و گفت : تو مدرسه مخصوص خودم ادامه میدم . چمدونش رو برداشت و گفت : یادت نره چی گفتم . سرم رو به علامت تایید تکون دادم . چشمک زد و از اتاق خارج شد . یوهی دوباره موهای روکا رو ناز کرد و گفت : فوق العاده هست . روکا لبخند زد . از همه خداحافظی کرد و تا پاش رو گذاشت تو راه رو یکی زد تو صورتش . روکا پاش به چمدون گیر کرد و افتاد زمین . دوین گفت : چته ... روکا صورتش رو گرفت . گفتم : آیدو چیکار میکنی ؟ روکا بلند شد و خودش رو تکون داد . آیدو رفت نزدیک روکا و بازو های روکا رو گرفت و گفت : حالا می خوای بری نشد دیگه . روکا گفت : ولم کن . آیدو گفت : ا ولت هم کنم عمرا . روکا رو کوبوند به ستون و گفت : ببین روکا من و تو یه قول قراری داشتیم یوکی مال من بشه و کوران هم مال تو . روکا گفت : قول و قراری نداشتیم قرار بود که کوران من رو ببوسه که نکرد . آیدو با زانو به پاهای روکا بیشتر فشار اورد و گفت : نه اشتباه میکنی مو صورتی . روکا دردش گرفت آخر یه زیر پایی به آیدو داد و آیدو افتاد زمین . روکا گفت : مو طلایی قول و قرارمون تموم شده . اومد سمت چمدونش ولی انگار پاهاش دیگه جون نداشت و به دیوار تکیه داد . کاترین چمدون روکا رو برداشت و داد بهش و گفت : حالت خوبه فعلا بیا تو . روکا گفت : نه حالم خوبه .
آیدو دست روکا رو گرفت و گفت : روکا دارم میگم ... روکا با پا زد پای آیدو و گفت :اگه می خوای سالم بمونی برو به سلامت . بعد دستش رو آزاد کرد و دوباره خداحافظی کرد و رفت. آیدو به من نگاه کرد و رفت . آیدو چش شده بود تاحالا اینطوری ندیده بودمش . ••• دو هفته بعد ••• بعد مدرسه شاه ازم خواسته بود که برم پیشش . تو سالن منتظر بودم . شاه اومد و گفت : دخترم باید درباره یه مسئله ای باهات صحبت کنم . گفتم : بله بفرمایید . شاه گفت : کوران چند وقت دیگه ۱۷ سالش تموم میشه و به درخواست مادرش می خوام زود تر از بقیه ازدواج کنه و چون تو دختر محبوب اون هستی من تو رو در نظر گرفتم . شوکه شدم با پته پته گفتم : و ولی ... من ... کن... کنم... ن... کو... نه.... ازدواج.... شاه گفت : ۳۰ مارس ۱۷ سالگی شما هم تموم میشه فقط کوران چند ماه از تو بزرگ تره پس مشکل سنی وجود نداره درسته دخترم ؟ گفتم : بله ولی من هنوز آماده نیستم . باید با خواهرم حرف بزنم . شاه گفت : قبلش با خواهرتون حرف زدم . گفتم : خود شاهزاده چی ؟ شاه گفت : خب نظر شما مهمه اون رو راحت میشه راضی کرد کوران تو رو واقعا دوست داره و به نظرم هر چی زود تر به هم برسید بهتر باشه . گفتم : بله متوجه هستم . شاه گفت : تاریخ ها رو خودتون مشخص کنید . کوران تو اتاقش ... که فوجی داخل سالن شد و گفت : ببخشید حرفتون رو قطع کردم ولی کوران داخل اتاقش نبود .
شاه گفت : اینم که مثل روح غیب میشه . خندم گرفت . شاه گفت : یوکی وقتی ازدواج کردین به کوران ردیاب وصل این پسره زیاد غیب میشه . صدای خندم یکم بلند شد . صدای یه نفر اومد : من غیب میشم واقعا ؟ فوجی گفت : چه خوش موقع اومدی داشتیم درباره خوبی و قابلیت هات حرف میزدیم . کوران رو نرده پله ها نشسته بود گفت : مگه وسیله ام که قابلیت داشته باشم ؟ فوجی خندید . کوران گفت : خب چرا من رو احضار کردید ؟ شاه گفت : اول از همه بیا پایین . کوران از رو نرده پرید پایین فک کنم یه ۱۲ پله ای پرید . شاه گفت : می خوایم تو و یوکی برید سر خونه و زندگیتون . کوران گفت : اینقدر زود ازم خسته شدید ؟ شاه خندید و گفت : نه پسرم تو بری نمک قصر از بین میره . که ملکه الیزابت اومد و گفت : دیگه من کی رو هیبنوتیزم کنم ؟ کوران گفت : آه مامان . ملکه الیزابت گفت : دیگه رسم قدیم نیست که فقط ازدواج کنید الان عقد هم اضافه شده . کوران گفت : ا چه جالب . و کلی از این حرف ها زدیم . از قصر خارج شدم خورشید داشت غروب میکرد. یکم خستگی در کردم و داخل خوابگاه شدم . هانی گفت : به عروس خانم . گفتم : ممنون ولی هنوز که ... هانی از پشت من رو بغل کرد و گفت : عروس جون ما فراموش نکنی . گفتم : مسخره محاله شما رو فراموش کنم .
از زبان کوران : ساعت ۱۲ شب بود حوصله ام سر رفته بود پنجره رو باز کردم بیرون سوز می اومد رفتم لبه پنجره و پریدم پایین . از دیوار دروازه بدون فهمیدن کسی رد شدم. خیابون ها سوت و کور بود . فقط چند تا مغازه باز بود . دم همون آبمیوه فروشی که چند وقت پیش با یوکی اومده بودم یه دختر نشسته بود . حالت موهاش من رو یاد نیلی انداخت . نزدیک شدم کاملا شبیه نیلی بود . گفتم : تو... دختر تا من رو دید ابمیوه رو گذاشت و از رو صندلی پاشد و فرار کرد . گفتم : هی وایسا . همون گارسونه که اون دفعه گفته بود دوست دخترته اون دوباره گفت : چیکارش داشتی ؟ کیش میشی ؟ گفتم : اه به تو چه . رفتم دنبال دختره اینبار سرعتم رو زیاد کردم سر پیچ تو یه کوچه بلیزش رو گرفتم گفت: ولم کن . کشیدمش سمت خودم . با دست هلم داد . حدسم درست بود گفتم : نیلی تو ...
ایده بدید برای ادامه داستان
مطمئن نیستم که از ایده های من خوشتون بیاد چون می خوام هیجانی و عاشقانه کنم
از پارت بعدی نیلی وارد داستان میشه
❤❤❤❤❤❤
چرا تست ها دیر برسی میشن وافعا *ـ*
سلام گلم 🌸داستانت عالی هست😍لطفا ادامه بده😍😍💖🌺💋
من هنوز اسمارو یاد نگرفتم😐
ولی داستان خوب داره پیش میره☺
ممنون از داستانت😊
سلام دوستانت که کلا عالیه اما گفته بودی که ایده بدیم من ایده ای ندارم خب راستش تو خودت بهتر می سازی 😁
ممنونم عزیزم 😊☺😘
اگه میشه نیلی عشقش گذشتش نباشه مثلا خواهرش بود که ایدو یه کار کرده بود همه فراموشش کنن اما کوران فقط فراموش نکرده باشه
و لطفا بین کوران و یوکی فاصله ننداز
اینجوری داستان بی مزه میشه آخه
عالییییییییییی بود 😊
ممنون
زود به زود بزار خواهش میکنم🥺🙏
کم بودا
مثل همیشه میگی کم بود 🙁 باشه بیشتر میکنم
عالی بود😘
فقط کوران دیگه نیلی رو دوست نداشته باشه و نیلی هم کوران رو دوست نداشته باشه
آیدو و نیلی همو ببینن و آیدو هم برگرده پیش نیلی
خودت هم عالی می نویسی توی تستچی داستانات تکه عالی😘
ممنون گلم نظر لطفته
اقا من نمیدونم ولی نیلی رو یه جوری ببر بیرون از داستان.کوران و یکی مال همن
تمام.
Ok