سلام ، در مورد پارت قبلی ببخشید یکم کم بود ، خب اون یکم پیش نمایش از داستان بود خب الان داستان شروع شده ، امیدوارم خوشتون بیاد 🧡💎 کامنت فراموش نشه. ❤🧡
خب گفتم اسمم امیلی ، امیلی گرینویچ، همچنین فرزند استاد میراکلس ( کسی که میراکلس باکس رو ساخت ) و دانشجوی مد نیویورک 😍
امروز اولین روز دانشگاه هم ، خیلی هیجان زده ام وقتی به در ورودی دانشگاه رسیدم یک لحظه فکر کردم دانشگاه قصره ، نمی دونی چقدر بزرگ بود ، واردش شدم من تو امتحان ورودی نمره ی بالای ۹۰ درصد آوردم ، و این یعنی من کاملا بورسیه ام ، خب بخوام بیشتر توصیح بدم افرادی که بورسیه ان بهشون خونه ، پول تو جیبی و .... بهشون میدن ، نمیدونی چقدر هیجان زده ام 😁😍
خانم پورگن ( مدیر دانشگاه ) : اوه امیلی واقعا ببخشید ! امیلی : چی شده خاتم پورگن ؟ خانم پورگن : انگار اسمت تو لیست خونه ها نیست ! امیلی : یعنی چی؟😧 خانم پورگن : انگار مشکلی پیش اومده ، تو به مدت یک ماه خونه نداری 😕 امیلی : اما ... چی کار کنم ؟ خانم پورگن : نگران نباش 🙂 تو به مدت یک ماه میری تو خونه ی یکی از دانش اموز ها ! امیلی : یعنی چی؟ خانم پورگن : نترس اون بهترین دانش اموز این دانشگاه و البته از یک خانواده ی شرافت مند ، و البته تو اون رو میشناسی ( پدر امیلی برادر رئیس جمهور کره ی جنوبی است و رئیس سازمان بازرسی کل کشور) امیلی : مگه اون دختر کیه ؟ خانم پورگن : دختر نیست پسره
خانم پورگن : گابریل اگرست ! امیلی : چی😧 خانم پورگن : چیشده 🤨؟ امیلی : هیچی خانم 😁 چند سالی میشه ندیدمش منظورم گابریل😅 خانم پورگن : اهان😊 راننده و خانم اگرست پایین منتظرت اند، (اره درست شنیدید من و گابریل همدیگر رو میشناسیم البته دلیل نمیشه از هم خوشمون بیاد)، رفتم پایین مادر گابریل ( آری ) بود ، من خیلی آری رو دوست دارم اون واقعا خانم خوش قلب و زیبایی ، رفتم پایین بقلش کردم ، و گفتم : سلام ! آری : سلام امیلی چقدر بزرگ شدی !☺️ امیلی : خیلی خوشحالم ببینیمتون😃 ! آری: من خیلی خوشحال ترم از اینکه تو و پسرم با هم هم کلاسین ، خیلی قشنگه نه ؟ امیلی : منظورتون پاتریک ؟ آری :😁 هنوز ام پاتریک صداش میکنی؟ رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم.
🚙تو ماشین 🚙 آری : حالا چرا گابریل رو پاتریک صدا میکنی ؟ امیلی: چون مثل پاتریک مخش مشکل داره😏😏 آری : از اخرین دیدارتون ۵ سال میگذره ، دعوا هاتون رو بزارین کنار با هم دوست بشین 😊 امیلی : من و گابریل ؟! مطمئنی 😏 آری : شاید دوستیتون به اونجا ها هم رسید🤭🤭 امیلی : اصلا خند دار نبود😑😑
با لا خره به خونه ، ببخشید قصر ( چون خونه مثل قصر بزرگه ) خانم اری رسیدیم ! خدمتکار خانم آری ساکم رو اورد تو اتاقم ، البته با اون اتاق کاملی که برای من اماده کردن اصلا بدون هیچی هم میومدم ، بهتر بود . از خانم آری تشکر کردم و اون گفت : الان خسته ای استراحت کن ، ساعت ۲ ، بیا پایین برای ناهار امیلی : باشه
رو تخت دراز کشیدم و تقریبا خوابم برد ، تو اوج خواب بودم که یکدفعه یکی با بالش محکم زد تو صورت ام و من رو بیدار کرد ! فوری بیدار شدم ، روم رو اون ور کردم و دیدم که پاتریک ( گابریل ) بود ! داد زدم : هی پاتریک خنگ بودی خنگ تر شدی نمیبینی من خواب بودم😠 ! گابریل : اوه ببخشید ! شروع کرد به خندیدن🤣🤣🤣 ، گفتم :چرا می خندی
گفت : نمیدونستم گاو ها هر چقدر بزرگ تر میشن صداشون بلند تر میشه🤣🤣🤣🤣 امیلی : 😠 حالا بهت حالی می کنم 😠 امیلی بالشت رو برداش و محکم زد رو گابریل ، گابریل هم ول کن نبود اون هم اون یکی بالشت رو برداشت ، ° جنگ بالشتی ° آغاز شد ، که یکدفعه گابریل بالشت رو زد روی صورت امیلی امیلی هم به پشت رفت ( روی تخت بود و تخت یکم بلند بود ) داشت از روی تخت محکم میافتاد که گابریل اون رو گرفت ( جوری گرفتش که بقلش کرد ) و دقیقا تو همین دقیقه مادر گابریل از راه میرسه !
امیلیررو تو بغل گابریل دید گفت : او ببخشید مزاحم تون شدم ، بعد به این ور و اون ور نگاه کرد و گفت : تنهاتون میزارم 🤭! و در رو بست گابریل و امیلی به هم نگاه کردن بعد از بغل هم اومدن بیرون ، گابریل : چیه ، داشتم ازت محافظت میکردم نمیخواستی که با پشت بیوفتی 😶🙄 امیلی : الان میام پایین 😑 گابریل : باشه ، ورفت بیرون از اتاق .
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه ، منتظر پارت بعدی باشید ، کامنت یادتون نره 😉
پاتریک 😂😂😂😂
پاتریک خودتی ضعیف انقدر ضعیفی که به گابریل جون جونی حرف میزنی 😏🤣
وای خیلی هیجان انگیزه(◕દ◕)♥♥♥♥♥
آفرین
قلمه خوبی داری♥♥♥♥♥♥
خیلی ممنون
عالی بود
خیلی ممنون
میگم میشه از داستانت کپی کنم نه اینکه داستانتو بزارم تو پروفایلم یعنی مدل داستانتو کپی کنم
نه ببخشید ، کپی ممنوع
فوق العاده عالیییییییییی😍😍😍😍😘😘😘😘❤❤❤❤❤❤
❤❤❤ خیلی ممنون