
کامنت یادتون نره.
باب اسفنجی تاکسی گرفت. 1 ساعت بعد... بختاپوس گفت:ما کجایم؟باب اسفنجی گفت:ما تو بهترین فروشگاه پاریسیم!پاتریک گفت:بستنی هم میدن؟سندی گفت:پاتریک تو الان صبحانه خوردی!پاتریک گفت:آره یادش بخیر!همگی رفتن تو فروشگاه.باب اسفنجی از کتاب ترجمه استفاده کرد و به فروشنده گفت:70 جعبه پنیر لطفا.
1 ساعت بعد... برگشتن به هتل.پلانگتون تو دفترچه اش پنیر هم نوشت. 12 ظهر... ناهار خوردن.بعد باب اسفنجی گفت:نمیخوام بترسونمتون ولی آقای خرچنگ بیلیت مالزی و هنوز نفرستاده!همگی:چی؟!بختاپوس گفت: یعنی باید تا ابد تو این شهر پر از هیولا بمونیم؟سندی گفت:همه اختراعات من تو بیکینی باتم ان!پاتریک گفت:بیکینی باتم تنها شهریه که همبرگر خرچنگی داره!
سندی و بختاپوس:مشکل ما الان اینه؟!باب اسنجی گفت:درکتون میکنم،همه دوستامو خوانوادم تو بیکینی باتمن،حتا دو جلسه از کلاس آموزش رانندگیمم نرفتم!سندی گفت:خب ما الان چیکار باید بکلیم؟باب اسفنجی گفت:من واقا نمیدونم؟! شب...سندی گفت:آقای خرچنگ هنوز بیلیتمون و نفرستاده؟باب اسفنجی گفت:نه سندی.بختاپوس گفت:سندی تو تلفنتو نیاوردی؟سندی گفت:متاسفام انقدر هیجان زده شده بودم که یادم رفت بیارمش!.
باب اسفنجی گفت:نگران نباشید شاید تا فردا آقای خرچنگ برامون بفرسته تا اون موقع باید بخوابیم شب بخیر.سندی و بختاپوس:شب بخیر. فردا... صبحانه خوردن.بختاپوس گفت:آقای خرچنگ هنوز بیلیتا رو نفرستاده؟باب اسفنجی گفت:نه هنوز.سندی گفت:حالا ما چیکار کنیم؟!
باب اسفنجی گفت:اگه اتفاقی افتاده باشه آقای خرچنگ بهمون میگه.بختاپوس گفت:هیچ کدومون که تلفنمون و نیاوردیم.باب اسفنجی گفت:حتما نامه میفرسته.پلانگتون که هنوز جاسوسی باب اسفنجی رو میکرد گفت:خرچنگ بیلیتا رو نفرستاده؟من نمیتونم تا ابد تو پاریس بمونم! 10 صبح... سندی گفت:من خیلی نگرانم از اولشم نباید میومدم.
بختاپوس گفت:ای کاش یه بهونه داشتم تا نیام به این سفر.پاتریک گفت:خوب گوش کولید،هر چیزی هم میشد من نمیزاشتم رفیقم تنهایی به این سفر بیاد من خودم به اصرار خودم اومدم به این سفر.(متاسفانه این بخش جا نشد و مجبور شدیم حذف کنیم.) باب اسفنجی گفت:ممنونم رفیق.بختاپوس گفت:ما که به اصرار خودمون نیومدیم چیکار کنیم؟باب اسفنجی گفت:خونسردی خودتون و حفظ کنید.
باب ادامه داد:بیاد یه کاری کنیم،اومممم تا فردا صبر میکنیم اگه از آقای خرچنگ خبری نشد براش نامه میفرستیم.بختاپوس گفت:باشه.سندی گفت:هوشمندانه است.پاتریک گفت:تا آخرش باهاتم رفیق. 12 ظهر... بختاپوس گفت:تا الان که خبری نشده.باب اسفنجی گفت:صبر داشته باش بخی.
شب... سندی گفت:هنوز خبری نشده.باب گفت:نگران نباشید همین الاناست که پستچی از راه برسه البته فکر کنم. فردا... بختاپوس گفت:خب.باب اسفنجی گفت:باشه الان مینویسم. زنگ اتاق به صدا در اومد:دینگ دینگ.باب اسفنجی در و باز کرد. مستخدام هتل گفت:سلام براتون نامه اومده از بیکینی باتم.
باب اسفنجی گفت:هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. بختاپوس گفت:بلاخره.باب اسفنجی گفت:بلاخره.سندی گفت:بازش کن.مستخدام هتل دوباره در زد.باب اسفنجی گفت:بله؟مستخدام گفت:سفارشتون رسیده دو روزم هست اومده.باب اسفنجی گفت:الان میام.سندی گفت:بازش کن دیگه.باب اسفنجی نامه رو باز کرد.باب گفت:چی؟پاتریک گفت:چیشده؟باب گفت:اینکه بیلیت بیکینی باتمه؟!همگی:چی؟!
باب اسفنجی گفت:مگه قرار نبود ما بریم مالزی؟!بختاپوس گفت: نامه ای ننوشته؟باب گفت:نه!برگردیم بیکینی باتم.آقای خرچنگ بالاخره شماره هتل و پیدا کرد و زنگ زد به هتل.باب اسفنجی تلفن و برداشت:بله؟آقای خرچنگ گفت:سلام پسر چرا تلفنتو جواب نمیدی؟باب اسفنجی گفت:اوه سلام آقای خرچنگ تلفنامون جا گذاشتیم ولی چرا شما بیلیت...آقای خرچنگ گفت:الان برات توضیح میدم تو فقط هرچی من گفتم بگو خب.
باب اسفنجی گفت:خب.پلانگتون از زیر در اومد تو.برای خوندن ادامه داستان منتظر پارت 7 باشید... (دوستان پارت 7 پارت آخره ولی فصل 2 وجود داره.فصل دو ماجرای دیگه ای داره و باب و دوستاش به یه دلیل دیگه میرن سفر.ببخشید تو این مدت فعالیت نکردیم.یک تست مخصوص قسمت های حذف شده درست کردیم اگه علاقه دارید بدونید چه اتفاقاتی افتاده به این تست سر بزنید.لطفا نظر بدید. بای بای.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)