
سلامـ بهـ همگیـ 💕 خبـ اینمـ از پارتـ پنجمـ 😙 اولـ چند تا نکتهـ بگمـ : ۱ : لطفا برید یهـ دور دیگهـ پارتـ قبلیـ رو بخونید تا براتونـ یاداوریـ بشهـ کهـ چهـ اتفاقاییـ افتاد 😁 بهـ خاطر خودتونـ میگمـ 😊 ۲ : اینـ پارتـ یکمـ طولانیهـ لطفا هیـ نگید چرا انقدر زیاد مینویسیـ ، اگه کوتاهـ بنویسمـ همهـ شکایتـ میکننـ😶 مطمئنـ باشـ خوندنـ اینـ پارتـ یهـ دقیقهـ همـ طول نمیکشهـ 😅 ۳ : تروخدا کامنتـ بدید منـ ۲ براشـ وقتـ گذاشتمـ 😭
من سریع به سمت عمارت آگراست حرکت کردم . از اون چیزی که فکر میکردم شلوغ تر بود 😵میخواستم برم سمت اتاق آدرین اما نمیشد چون لایلا جلو همه رو میگرفت 😒 میگفت :« بچه ها لطفا نیایین داخل آدرین خیلی حالش خرابه ترجیح میده تنها باشه 🙍 حتی منم از اتاقش بیرون میکنه 😖 لطفا وارد نشین » اینو با یه لحن مظلومی هم میگفت که باور کنیم .باز معلوم نیست چه چیزی تو فکر این شیطانه بزرگه 😠 فک کنم میخواست فقط خودش با آدرین تنها باشه . این حرفا رو زیر لب میگفتم . یهو تیکی بهم گفت :« مرینت مگه تو نمیخواستی آدرین رو فراموش کنی ؟ »
رفتم یه گوشه که کسی نباشه و بهش گفتم :« نمیتونم تیکی 😳 من توی عشق اون گیر افتادم 😟 ولی مهم نیست . مهم اینه که نباید بزارم آدرین گیر اون دختر دروغ گو بی افته و حرفاش رو باور کنه !!! » گفت :« مگه نمیدونی ! آدرین خودش میدونه که لایلا دروغ گو هست ! » گفتم :« آره میدونم ولی اگه باورش شده باشه چی ؟ وایسا 😨 یادم رفت باید برم معجزه گر طاووس رو بردارم ! » زود رفتم و اتاق گابریل رو پیدا کردم . در و باز کردم و داخل شدم . . . در همان لحظه لایلا : وقتی جمعیت دور شدن ، من یواشکی رفتم تو اتاق آدرین . از صبح تا حالا حتی یه کلمه هم حرف نزده بود 😶
گفتم :«آدرین دیدی چطوری کاری کردم که همه تنهات بزارن ؟😏 من میدونستم تو میخوای تنها باشی عزیزم😁 . . . » یهو آدرین چهره عصبانی ای به خودش گرفت . تا حالا هیچوقت عصبانیتش رو ندیده بودم😶 داد زد :« لایلا تو چطور به خودت افتخار میکنی وقتی یه دروغگویی ! 😡 واقعا چطور ؟ همه ی زندگیت دروغه همششش 😠 حالا نمیخوام با یه شیطان تو یه اتاق باشم 😠 گ*م*ش*و بیرون » بعد از زدن این حرفش من اینطوری 😟 بودم و اون اینطوری 😠 . وقتی داشت سرم داشت داد میزد وسطش اصلا نفس نکشیده بود به خاطر همین الان داشت نفس نفس میزد .چند ثانیه ای سکوت مطلق بین مون حکم فرما بود .
با یه اشک که آروم از چشمم فرو ریخت ، گفتم:« آدرین تو الان حالت خوب نیست 😟 . . . » حرفم رو قطع کرد و گفت :« الکی گریه های دروغی نکن برا من ! از اتاق خارج شووو 😠 »( نویسنده : آفرین آدرین 😈) منم با گریه دروغی رفتم بیرون . وقتی اومدم بیرون اشکام رو پاک کردم و زیر لب گفتم :« از اولشم لیاقتم رو نداشتی » و بعد بدون هیچ جلب توجه ای از عمارت رفتم بیرون . در ذهن آدرین : وای خدا ! فکر کنم خیلی باهاش بد رفتار کردم 😟 اعصابم خیلی خورده خیلی 😞😞 ( نویسنده : بچه ها آدرین رو درک کنید اون بیچاره الان هم مادرش رو از دست داده هم پدرش 😢)
مرینت : رفتم تو اتاق بزرگ گابریل . اتاقش مثل خودش سرد و بی روح بود . یه اتاق که به نظرم یکم ترسناک بود سکوت . . . سکوت . . . سکوت . . . سکوتی وحشتناک . . . سکوتی که انگار داره بهت هشدار میده که از اینجا فرار کن. . .اون اتاق حس عجیبی داشت. . . خیلی عجیب . . اصلا بهش حس خوبی نداشتم . . . دلم میخواست بعد از پیدا کردن معجزه گر بدوم و خیلی زود برم . همه جا رو خاک گرفته بود . یهو با یه تابلو بزرگ بر خوردم . تابلو امیلی .خودش بود . تابلو رو زدم کنار . پشتش یه گاوصندوق بود 😶 حالا رمزش رو از کجا بیارم ؟
تیکی بهم گفت :« من میتونم بازش کنم😃» و بعد از در گاوصندوق رد شد و از پشت در و باز کرد . توش چند تا دفترچه قدیمی بود و چند تا خرت و پرت دیگه . همه جا رو زیر و رو کردم . همه چی پیدا کردم به غیر از معجزه گر .😞 یه کاغذ از لای یه دفتر افتاد 📄 توجه ام بهش جلب شد . برش داشتم . با دست خطی خوش روش نوشته بود :«
امیلی عزیزم ، یک سالی طول میکشه که ترکم کردی ؛ ولی من هنوز به یادتم . قول میدم معجزه گر ها رو به دست میارم و زندت میکنم 💔☺ دلم برات تنگ شده . بدون تو خونه مون سوت و کوره . آدرین بدون تو لبخند به لبش نمیاد چون دلتنگته . منتظر باش تا دوباره منو ببینی عشقم . امیدوارم این تو باشی که داری این نامه رو میخونی . دوست دارت گابریل 💖 Dear emily , it's been a year since you left me; But I still remember. I promise I will take the miracle workers and give you life 💔☺ I miss you . Without you, our house is whistling and burning. Adrienne will not smile without you because she misses you. Wait to see me again my love. I hope you are reading this letter. Dart Gabriel 💖
این نامه خیلی کوتاه بود ، ولی باعث شد گریم بگیره 😞 یعنی تمام مدت ، اون حاکماث بدجنس و شروری که تصورش رو میکردیم ، یه مرد بیچاره بود که فقط میخواست زنش رو زنده کنه همین 😔 به خاطر عشقش همه کار که میتونست کرد ولی نشد .( نویسنده : بغضم گرفت 😢 ) آروم اشکام رو پاک کردم ، وسایلی که بهم ریخته بودم رو جمع کردم و از اتاق رفتم بیرون . خیلی غمگین بودم ؛ حالا که فکرش رو میکنم ، هیچ آدمی اون قدر که فکر رو میکنیم بدجنس نیست 😞 . دیگه تو زندگیم هیچوقت کسی رو زود قضاوت نمیکنم . . . هیچوقت ( نویسنده : این قسمت خیلی احساسی شد 😞)
از اون عمارت اومدم بیرون . حالم زیاد خوش نبود . میخواستم برم خونه و خودم رو پرت کنم روی تخت که یهو تیکی یادم انداخت :« مرینت ! خانم بوستیه ! » گفتم :« داشت یادم میرفتا 😅 میدونی . . . راستش زیاد الان حوصله ش رو ندارم . . . اصلا میخواد چی بگه ؟ درباره گابریل و اینا دیگه 😶 حالا که همه قضیه رو خودم میدونم . . . » وقتی رسیدم خونه بهش زنگ زدم . جواب نداد . " مشترک مورد نظر پاسخگو نمیباشد ،لطفا بعدن تماس بگیرید یا بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید The subscriber in question is not responding, please call later or leave a message after hearing the beep " بوقققققق Beeppppp
سلام خانم بوستیه من خودم قضیه حاکماث رو فهمیدم ، لازم نیست برام توضیح بدین ، به جلستون برسین ☺ . کمی بعد خانم بوستیه بهم زنگ زد . - مرینت تونستی معجزه گر حاکماث رو پیدا کنی ؟ + نه خانم . اونجا نبود . - پس کجا ممکنه باشه 😕 + نمیدونم . . . - ناتالی !اون ممکنه خودش معجزه گر رو برداشته باشه ! تو ناتالی رو اونجا ندیدی ؟ + نه خانم . خیلی عجیب بود که اون اونجا نبود - الان دخترم داره صدام میکنه مرینت ، باهات تماس میگیرم بای . . . به تیکی گفتم :«تیکی به نظرم باید با استاد فو صحبت کنم »
تیکی :« راست میگی 😁» لباسام رو پوشیدم و میخواستم از در برم بیرون که مامانم گفت :« مرینت کجا میری ؟ » گفتم :« امممم . . . .دارم میرم . . . » گفت : « پیش آدرین؟ 😈 » گفتم :« اممم نههه😦 چیز . . . » گفت :« باشه باشه برو 😉 » رفتم . یعنی مامانم هم میدونه من عاشق آدرینم ؟😮 . در ذهن سابین : مطمئنم یه روزی ازدواج دخترم رو با آدرین میبینم . . . شاید تا یه پلک بزنم اتفاق بیوفته . . . هعی💔 زمان چقدر زود میگذره 💔 مرینت خیلی زود بزرگ شد . . . 💔
من به استاد فو قضیه رو گفتم . شوکه شده بود . باورش نمیشد .گفت :« چه جالب . . . خب مرینت بهتره از خانم بوستیه معجزه گر رو بگیری . . . » حرف ش رو قطع کردم و گفتم :« استاد نگران نباشید 😁 خانم بوستیه قابل اعتماده 😃 » گفت :« تو مطمئنی مرینت ؟ 😕» گفتم :« بله استاد . حالا شما میگید چیکار کنیم ؟» گفت :« بهتره ناتالایی رو گیر بیارید و بازجویش کنید » گفتم :« چشم استاد فقط ناتالایی نه ناتالی 😂😂 » از زبون ناتالی : . . .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
استاد فو حافظش را از دست داده
الان مرینت نگهبان هست
سنا ۱۱ خوشبختم♥️
عالیییی لطفا زودتر پارت جدید رو بزار آجی میشه؟؟؟؟
آره میشم دیانا هستم ۱۱ سالمه 💚