سلاممممم به همگیییی اینم پارت چهارمم . ببخشید یکم دیر شد
از زبون مرینت:یه کاغذ بر میدارم و میشینم رو صندلیم . هی و هی فک میکنم و هی فک میکنم تا یاد یه چیزی میوفتم . تیکی: مرینت چی به سرت زده دوباره مرینت: ..............
مرینت:تیکی اون معجزه گرمو میخواد . تیکی :خوب؟؟؟؟؟؟؟مرینت:پس چطوره بهش بدیمش؟؟؟؟؟؟؟تیکی:چیییییی؟؟؟؟(همون واتتتتتت!!!!!)مرینت میخوای اینجوری منم از دست بدی و هاگ ماثو به آرزوش برسونی !!!!!مرینت:.....نه تیکی مگه میشه . من طاقت رفتن تو رو ندارم . من فقط یه نقشه ی .....بی معنی دارم که نمیدونم جواب میده یا نه!!!!?????تیکی:خوب مرینت نقشه رو توضیح بده ببینم چیه؟؟؟(تو گوشش پچ پچ میکنه)تیکی:نه مرینت این خیلی خطرناکه ریسک داره ما نمیتونیم .......مرینت حرفشو قطع میکنه:این تنها راهیه که به ذهنم رسیده
تیکی:خیلی خوب مرینت هر جور خودت مایلی ولی من بهت گفتم این کار ریسکش خیلی بالاس مثل اینکه تو و کت خودتونو مفتی تحویل هاگ ماث بدید. مرینت :نه کت که نه???????
از اون ور هاگ ماث تو زمان خودمون داره با نورو حرف میزنه تو ماشین نزدیک به فرودگاه: اومدم به امیلی بگم که من معجزه گر کتو گرفتم که نذاشت ولی وقتی خواست بره هپ رو ببینه دم در بهش گفتمانقدر خوشحال بود که نفهمیدم کی معجزه گرو از من گرفت منم خوشحال بودم و از خوشحالی نفهمیدم یادش رفته اونو بده . الان که دارم میرم هم بیشتر درمورد امیلی ناراحتم و هم اگه معجزه گر گمشه باید تو آمریکارو هم بگردم?به فرودگاه رسیدیم و من پیاده شدم
از زبون هپ:پا میشم و مامان و با کمک بادیگارد میبرم تو بیمارستان . مامانو میبرن تو ا تاقو بعد از من چند تا سوال در مورد مامان میپرسن و بلد میگم فرمو پر کنم . بادیگارد پولو میده .
بعدم میشینم تو راهرو . بادیگارد خیلی ساکته و زیاد حرف نمیزنه . حس میکنم اون یه چیزایی میدونه تا میام حرف بزنم یه پرستار میاد میگه مستونه یه همراه بره تو چون نامان تازه داده به هوش میاد . من تو ذهنم: این بهترین موقعیته نمیتونم بزارم بادیگارد جای من بره ?????. بادیگارد تا پامیشه من میدوم سمت دری که اتاق مامان اون جاس و میگم:.........
میگم: اممممم میشه من برم پیش مامانم من زیادم نمیبینمش بعدشم دوس دارم ببینم حالش خوبه یا نه . هم پرستا ر و هم بادیگارد اجازه میدن کع برم منم دوییدم رفتم تو . رو صندلی که بغل تخت مامان بود نشستم تقریبا داشت به هوش میومد . سریع پردم رو کیقش و حلقه هرو پیدا کردم و تا مامان به هوش اومد گفتم:مامان حالت خوبه؟؟؟
مامان میگه خوبه ولی اصلا قیافش خوب میزنه . حتی اگه من یه برادرم داشته باشم و آرزو دارم بدونم نمیتونم تو این حال ازش بپرسم .همین جوری حالش بد هس دیگه فک کنم بهش بگم بد تر هم شه پس تصمیم گرفتم تا حالش خوب نشده هیچی بهش نگم
بعد از اینکه مامان حالش خوب شد مرخصش کردن . بعد رفتیم تو ماشین نشستیم . بهش نکاه میکنم . میتونم از چشماش بفهمم که نگرانه . با خودم میگم الانم وقتش نیس . میرسیم خونه . به مامان کمک میکنیم که بره تو اتاقش . حدودو ۵ ساعت از زنگ زدن من به بابا میگزره . ساعت ۴ ره . یه دفعه بابا میاد تو و سریع میره تو اتاق . منم سریع میرم پشت در ببینم چی میگن:.........
هپ:یکم از هم حال و احوال پرسی کردن بعد شنیدم که میگن:(بعد از یه مدت)مامان:حال پسرم چطوره . بابا:خوبه نگران نباش حالا هپ درمورد اینکه داداش داره که هنوز نمیدونه نه؟؟؟؟مامان:نه فک کنم . هپ:میدونم که با این حرفشون همه چی مشخص شد . حلقه ای که از تو کیف مامان برداشته بودمو تو دستم فشارش میدم و بی دلیل و بی جهت میرم تو دستشویی(بچه ها نرف تو اتاقش چون خدمتکار داشت جارو میکرد). نمیدونم چرا ولی یهو گریم گرف . نمیدونم برای اینکه بهم همیشه دروغ میگفتن بود یا برای اینکه فهمیدم یه دادش دارم . اشکام رو گونه هام سرازیر میشن . تو وقتیکه ت چشمام پر از اشکه مشتمو باز میکنم و به انگشتر نگاه میکنم . اسکال رو اون میریزن . بعد از اون اشکامو پاک میکنم و انگشترو تو دستن نیکنم . میگم خوشگله که...........جیغ میزنم . وایی این دیگه چیههه????
قبلا انجامش دادم عالی بود😉😉😉
حتما
خیلی خوب بود
اگه دوست داشتی به تست های منم سربزن
کلیک کن رو عکس پروفایلم
حتما
خیلی خوب بود لطفا از تست های منم حمایت کنید که به زودی منتشر میشه😄👌👌
اوه شِت!اسمت تو یکی از داستان های من شخصیت بدس.😐😐😐
واقعا😂😂😂😂😂تو داستان من هپ (همه با اسم آدریانا میشناسنش من گفتم تغییری توش داده باشم )آدم خوبس😂😂😂😂😂چه تفاوتی😂😂
من منتظر تست های دیگه ام
سلام مهرسا جان . ممنون من همه ی تستاتو انجام دادم عالین😍😍 . نه بابا کاری نکردم من طرف حقو گرفتم فقط .
سلام به همگی . اتفاقا تست بعدیی که نوشتم طولانیع . و بله با نوشتن تست های مراکلس برای اولین بار یکم معروف میشی . منتظر بعدی باشین
عالیه ولی کوتاهه بیشتر بنویس لطفا