سلام اینم قسمت شیشم که همگی منتظرش بودید این قسمت به طرز عجیبی هیجانی و خیلی طولانی هستش خودم سر نوشتن این قسمت خیلی ذوق داشتم☺️ و اینکه از این به بعد سوال ها گزینه ای نیست و صحیح غلط میذارم اگه دوست ندارید تو کامنت بگید تا دوباره گزینه ای بذارم دوستان کل داستان حدود ۱۵ الی۱۸ قسمت ممکنه کمتر یا بیشتر هم بشه و اینکه عکس این قسمت عکس کلارا دوست ابیگیل و حرف آخر لطفا نظرات و پیشنهادات فراموش نشه چون تک تک نظرهاتون به من روحیه میده برای ادامه ی داستان خب دیگه شرط میبندم حوصله تون سر رفت از بس که حرف زدم خب بریم واسه داستان امیدوارم لذت ببرید و خوشتون بیاد?
فیلیکس جوابی نداد و با اوقات تلخی رفت? عمه هم متفکرانه مارو تماشا میکرد گفت:«بیا برگردیم توی اشپزخونه،باشه عزیرم؟!» لیوان قهوه اش را برداشت و جرعه ای نوشید بعد رو به من کرد و گفت:«می دونی ابیگیل! من هم وقتی هم سن و سال تو بودم با پسر ها بیرون میرفتم دو تا پسر نوجوون بودن که واقعا ازشون خوشم می اومد هردوشون جذابیت و دلربایی خودشون و داشتن.» چند لحظه مکث کردم ظاهرا تو گذشته ی خودش غرق شده بود ادامه داد:« و من نمی تونستم تصمیم بگیرم با کدومشون باشم از طرفی هم هردو شون دیوونه ی من بودن و اونوقت میدونی چه کار کردم؟» با جفتشون به هم زدم تصمیم گرفتم یه زن مستقل باشم به همه ی پسرایی که اطرافم بودن پشت کردم و از اون موقع تا حالا من به هیچ مردی توجه نکردم» بالاخره داستان بلند بالاش تموم شد گفتم:« ببین عمه پیتر دوست صمیمی من نیست ما فقط باهم فنچ های خاکستری رو تماشا میکردیم همه ش همین!» با صدای گرمی گفت:« لازم نیست چیزی رو از من پنهان کنی گل من(هر وقت محبتش نسبت به من زیاد میشه گل من صدام میکنه?) اومدم تکذیب کنم که حرفمو قطع کرد:«بعدا باهم صحبت میکنیم عزیزم» من الان باید برم بازارچه تا خرید کنم امشب میخوام غذای مورد علاقه ات و درست کنم(منظورش سوپ هویج?) با همه ی اینها من هنوزم نمی دونستم پیتر چی میخواد بگه
روی کاناپه دراز کشیده بودم ساعت حدود ۷/۳۰ بود داشتم سریال مورد علاقه ام رو نگاه میکردم که موبایلم صدا داد پیتر پیام داده بود پیامش اینطور شروع شد:سلام ابی(منظورش ابیگیل اطرافیان منو اینجوری صدا میکنن)بابت امشب واقعا متأسفم اصلا دلم نمی خواست دوست پسرتو ناراحت کنم حدس میزنم دیگه نمیخوای منو ببینی ولی اگه نظرت عوض شد ساعت ۹ بیا خونه ما کسی خونه نیست و من در رو واسه کسی باز نمیکنم ولی برای اینکه بفهمم تو اومدی باید زیر درخت گیلاس? دنبال یه سنگ کاملا صاف بگردی اونو بزن به شیشه ی اتاق زیر شیروونی تا متوجه بشم براش نوشتم:« نه! اون دوست پسرم نیست یعنی هنوز نیست باشه همون ساعت میام اونجا پیامو براش فرستادم اما ندید.
ساعت ۹ شد خیلی خسته بودم چون خونه ی پیتر تقریبا اونطرف جاده ست و این مسافت رو با پای پیاده محاله که بتونی زود به اونجا برسی بالاخره هر طور که بود رسیدم اما با صحنه ی عجیبی روبرو شدم در خونشون باز بود رفتم تو خونه شون واقعا قدیمی بود چند دفعه ی پیتر رو صدا کردم خبری نبود در اتاقش باز بود اون تو اتاقش نبود ناگهان چشمم به عینکش افتاد که روی زمین افتاده بود و شیشه ی چپش شکسته بود? یه حسی بهم گفت اینجا یه اتفاق غیر منتظره افتاده تو همین فکر بودم که صدای بسته شدن در خونه اومد دویدم پایین در رو باز کردم چشچشم کردم تا اونی رو که اینجا بوده رو ببینم حالا دیگه مطمئن شدم یکی اینجا بوده و یه بلایی سر پیتر اورده به سرعت موبایلمو در اوردم بهش زنگ زدم خاموش بود نمی دونستم چیکار کنم دست و پامو گم کرده بودم رفتم تو اتاق پیتر دنبال یه سرنخ میگشتم که ناگهان صدایی از پشت سرم اومد نفسم بند اومده بود آروم برگشتم و....?
پیتر پشت سرم بود همونجا یه جیغ بنفش کشیدم? اونم ترسید? با اینکه اون پیتر بود ولی هنوزم که هنوزه نمی دونم چرا اون کاروکردم با چهره ی ترسیده گفت:«ابیگیل؟ چرا اینجوری میکنی؟ قلبم گرفت?» گفتم:« پیتر کجا بودی؟ منو ترسوندی» جواب داد:« اومدم سراغ تو تا باهم بریم که عمه ات گفت رفتی بیرون فورا فهمیدم اومدی سراغ من» با تعجب گفتم:«پیتر یکی اینجا بوده! من که اومدم خودشو مخفی کرده رفتم اتاق تو همون موقع از فرصت استفاده کرده و فرار کرده پیتر با عجله سمت اتاق اش رفت کشو هاش رو چککرد و بعد نفس عمیقی کشید و گفت :«اخیش!خیالم راحت شد?» پرسیدم چی شده جواب داد هیچی چیز خاصی نبود میخواستم سوالمو دوباره تکرار کنم ولی بعدش پشیمون شدم پیتر پرسید:« تو مطمئنی که کسی اینجا بوده؟» گفتم اره مطمئنم موبایلش رو از شارژ کشید و بعد کاملا غیر منتظره دوربین مخفی اش رو بهم نشون داد داشت فیلمش رو چک میکرد تا بفهمه همینطور که داشت نگاه میکرد چشمم سایه ی مردی قد کوتاه و لاغر رو دید کم کم نزدیک دوربین اومد فقط تونستم موهای طلایی اش رو ببینم بعد یه پارچه روی دوربین انداخت چه حرفه ای کارش رو خیلی خوب انجام میداد پیتر رو به من کرد و گفت:«حق با توئه اون اینجا بوده ولی خوشبختانه چیزی بر نداشته باید محتاط تر عمل کنیم»
ادامه داد:« ابی(همون ابیگیل) من با مأمور m صحبت کردم اون به این نتیجه رسید که اتاق خواب تو بهترین مکان برای دیدبانی چون از توی اتاق زاویه دید خیلی زیاد تقریبا میشه کل خیابون رو دید و از طرفی هم چون یه درخت توی حیاط پشتی دارید و پنجره ی اتاقت هم میله داره محشره واسه دیدبانی☺️» میدونستم داره دروغ میگه چون من پیام هاشو دیده بودم ولی باید اعتراف کنم دروغ گوی حیرت انگیزیه من میخواستم به بازی اون ادامه بدم تا بفهمم بالاخره کی حقیقت رو میگه پس با تعجب پرسیدم:« دیدبانی از چی از تمپل ها؟؟؟» جواب داد:«از خونه و خانواده ی بکستر?» با تعجب و لحنی پرسشی گفتم:«بکستر؟ اما اون خونه ی متیو تمپل!» گفت:«ابی قبل از اینکه به سوالت جواب بدم باید یه اصطلاح تکنیکی تو حرفمو برات توضیح بدم :خفته......!!!!
حرفش رو قطع کردم:« خفته مأموریه که دشمن استخدامش کرده ولی تا مدت ها کار یا حرکتی نمیکنه در عوض وقت می ذاره تا برای خودش یه پوشش خوب بسازه.میبینید چقدر باهوشم اینو تو کتاب خوندم?» پیتر با لحن تحسین آمیزی گفت:«کاملا درسته مأمور a- ما شواهدی داریم که ثابت میکنه که همسایه ی شما متیو تمپل یا بهتره بگم تئودور بکستر یه مأمور خفته ست.» وقتی بهم گفت مأمور a- داشتم از ذوق میمردم داشت واسه شوخی میگفت ولی شوخی اش هم قشنگ?
من با شور و شوق گفتم:«واو این عالیه» پیتر جواب داد:«درسته اون همین تازه گی ها بیدار شده هفته هاست که فعالیت های اونو زیر نظر داریم اینکه کجاها میره و می آد تماس هایی که داشته با کی ها صحبت کرده همه و همه رو میدونیم احتمال میدیم که خیلی زود اطلاعات سری و مهمی رو به دشمن میرسونه و برای رد و بدل کردن همچین اطلاعاتی چه جایی بهتر از دهکده ی آروم و ساکتی مثل فارثینگل؟»
دل تو دلم نبود تا ادامه ی حرفاش رو بشنوم? پرسیدم:« که اینطور! زنش چطور خانم بکستر؟ اونم جزیی از این ماجراست؟» پیتر جواب داد:«به نظر میاد که باشه به هر حال تو چند روز آینده اشخاص خیلی خطرناکی مهمون خونش میشن ما قصد داریم که خیلی هاشون رو دستگیر کنیم» بعدش اضافه کرد:« به اندازه ی کافی توضیح دادم یادته که بهت گفتم ما باید همیشه محتاط باشیم؟» به آرومی سر تکون دادم پیتر اضافه کرد:« خوشحالم که یادته ممکن من و خونمون تحت نظر باشیم بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم بقیه اش رو فردا خونه ی شما در حال مراقبت از خونه ی بکستر ها تعریف میکنم. حالا دیگه میتونی بری فقط موقع رفتن زیاد جلب توجه نکن?»
داشتم میرفتم که همون موقع موبایلم زنگ خورد دلم میخواست هرکسی باشه جز عمه اون این اواخر خیلی به من و پیتر مشکوک شده بود خوشبختانه مامانم بود یکم باهم خوش و بش و احوال پرسی کردیم مکالمه مون تموم شد به خونه رسیدم با خودم کلید برده بودم درو باز کردم عمه هنوز نیامده بود لباسامو اویزان کردم صدایی از توی بالکن شنیدم آروم رفتم بالا عمه تو بالکن نشسته بود و داشت با تلفن جدیدش صحبت میکرد خیلی آروم حرف میزد به زور چند کلمه اش رو اینگونه شنیدم:«پیتر این چند وقته خیلی بی احتیاط شده حواسش به کارش نیست... نه من فقط بهش گفتم دیگه نمیخوام تو این پرونده ببینمت..... چرا چون همه اش دور و بر برادر زاده ی من میپلکه بهش بارها گفتم ابیگیل مناسب این کار نیست هنوز آماده نشده....... خیلی خب فعلا خداحافظ احتمالا ابیگیل چند دقیقه دیگه میرسه» با شنیدن این کلمه سریع خودمو رسوندم پایین عمه از پله ها پایین اومد و با تعجب گفت:« تو اینجاییگل من دیر اومدی؟» گفتم:«اره عمه یکم دیر شد کلارا زیادی حرف میزنه خودت که میدونی?» اون گفت باشه اشکال نداره غذا آماده ست برو دست هاتو بشور تا میز رو آماده کنم رفتم دستشویی داشتم دست هامو میشستم که شنیدم عمه به مادر کلارا تلفن کرده و ازش میپرسه:«امروز ابیگیل اونجا بوده» ترس کل وجودم رو پر کرد با خودم گفتم اگه عمه بفهمه دیگه نمیذاره از خونه بیرون برم اون فوق العاده از دروغ بدش میاد از دستشویی بیرون اومدم عمه با چهره ای در هم رفته گفت:«ابیگیل میدونی که من از دروغ بدم میاد تو امروز منو پیچوندی گفتی میرم خونه ی کلارا اما به جاش رفتی دیدن اون پسره پیتر اگه همین الان یه دلیل قانع کننده برام نیاری همه چیزو به پدرت میگم تو اینو نمیخوای میخوای؟» از ترس خشک ام زده بود زبونم بند آومده بود با صدای ضعیف گفتم:«عمه فقط به خاطر درسم رفتم پیشش?» گفت:«خیلی خب که اینطور میخوای زنگ بزنیم از خودش بپرسیم» تلفنو برداشت بهش زنگ زد عجیب بود شماره ی پیتر رو داشت? فقط دعا میکردم اونم همینو بگه خوشبختانه تلفنش خاموش بود عمه می گفت:« عزیزم من نمیخوام ناراحتت کنم اما دوست ندارم که تو مدام پیش اونی تو باید به فکر درست باشی حالا بیا این بحث رو تموم کنیم نه تو دیگه میری پیش اون نه اون میاد اینجا همین که گفتم?» و بعد رفتیم سر میز شام
اون شب آروم و قرار نداشتم به کل بحث امشب با عمه از یادم رفته بود فکرم فقط دنبال حرفاش تو بالکن بود خیلی به این ماجرا فکر کردم ناگهان جرقه ای به ذهنم خطور کرد با خودم گفتم:« یعنی ممکنه.....نه بیخیال امکان نداره یعنی عمه می همون مأمورm اون این همه مدت یه جاسوس بوده و هیچکس خبر نداشته???!!!!
بززاررر
بزارررر
بزارررررر
بزاررررررز
بزار
خیلی داستان خوبیه لطفا قسمت بعدرو زود بزاد
سلام بعدی تو راه ممنون که نظر دادی
عالیییییییییی
قسمت بعدی کی میزاری 😢😚😚
به همین زودیا میاد احتمال میدم فردا عصر بیاد ممنون که نظر دادی
سلام داستانت جالب شده...خیلی قشنگه خوشحال میشم داستان جدید من به اسم ۳ شوالیه و ۱ پرنسس رو بخونی و درموردش نظر بدی...راستی شلکک ها هم برداشته شدن و علامت سوال میاد متوجه شدی...
چشم حتما میخونم درسته سایت دیگه استیکر و ایموجی هارو برداشته ممنون که نظر دادی