
بازم منو غافلگیر کردین😁خیلی سریع دوباره نظرات رو کامل کردین💚کاشکی برای ماه کامل هم اینجوری نظرات کامل میشد😢
توی ماشین هیچ حرفی بین منو یونگی رد و بدل نشد.این سکوت خیلی برام آزار دهنده بود ولی نباید خودم رو مشتاق به حرف زدن باهاش نشون بدم.بعد از چند دقیقه یونگی سکوت رو شکست و شروع کرد به حرف زدن:خب سوفیا ازت چندتا درخواست دارم.۱-سعی کن اگه خواستی الکلی شرابی چیزی بخوری خیلی نخوری که مست بشی-۲-سعی کن تا جایی که میتونی کنارم بمونی.سوفیا:خیلیه خب😪یونگی:رسیدیم،پیاده شو.سوفیا:باش
از ماشین پیادع شدم که دیدم یونگی دستش رو خم کرد.منظورش رو فهمیدم و دستم رو دور بازوش حلقه کردم.وارد سالن شدیم.واقعا سالن خیلی قشنگی بود.از وسط یه عالمه دختر و پسر رد شدیم و همشون با یونگی سلام و احوال پرسی کردن.یونگی از وسط تمام اونها رد شد رفت کنار یه میز ایستاد که پنج تا پسر و دوتا دختر نشسته بودن.یکی از پسرا گفت:یونگی؟خودتی؟چقدر تغییر کردی؟بعد از این حرف اون پسره بقیه هم برگشتن و به یونگی و من نگاه کردن.یهو دیدم دوتا از پسرا از پشت میز بلند شدن و یونگی رو با صمیمیت بغل گرفتن و به پشتش زدن.بقیه هم بلند شدن و با یونگی سلام کردن.یکی از پسرا به یونگی گفت:یونگی،نمیخوای این خانم محترم رو معرفی کنی؟یونگی:اوه ببخشید یادم رفت،ایشون سوفیا هستن،دوست دخترم.بعد همه ی اونایی که سر اون میز نشسته بودن رو بهم معرفی کرد.اون پسره که اول از همه متوجه یونگی شده بود اسمش نامجون بود.اون دوتا مسر هایی که یونگی رو بغل کرده بودن یکیشون اسمش تهیونگ بود و اون یکی هم جیمین.اون دوتا پسر دیگه هم که هیچ حرکتی نکرده بودن اسم یکیشون جین بود و اون یکی هوسوک.اون دوتا دختر هم یکیشون اسمش هونا بود که یونگی بهم گفت دوست دختر جیمینه و اون یکی هم اسمش مانهو بود گه اونم دوست صمیمی یونگی بود😑اصلا ازش خوشم نمیومد.چون وقتی که نشستیم روی صندلی ها هی سر صحبت رو با یونگی باز میکرد ولی یونگی خیلی علاقمند به صحبت با مانهو نبود.
بعد از چند دقیقه دیدم که گوشیم زنگ میخوره.گوشیم رو از توی کیفم در آوردم و دیدم لارا زنگ میزنه.از کنار میز بلند شدم و رفتم یه گوشه که بتونم صدای لارا رو بشنوم.رفتم یه گوشه و جواب دادم.سوفیا:الو؟لارا:سلام سوفیا رفتی به مهمونی؟سوفیا:آره توی سالن هستم،چطور مگه؟لارا:اگه لینو بهت زنگ زد به هیچ وجه جواب نده،خب؟سوفیا:چرا مگه چیزی شده؟لارا:نه ولی بعدا بهت میگم که چرا جوابشو نباید بدی،فقط بهم قول بده که نه جواب پیام هاش و تماس هاش رو ندی.سوفیا:باشه قول.لارا:خیلیه خب خیالم راحت شد.بای.سوفیا:بای.
برگشتم که برم سر میز،وقتی برگشتم یونگی رو دیدم و این باعث شد یه جیغ کوچیک بزنم.بعد یونگی گفت:ببخشید،فک نمیکردم بترسی.سوفیا:اشکالی نداره،بریم سر میز.یونگی:باش.بعد از نیم ساعت شام رو آوردن.شروع کردیم به خوردن.داشتم میخوردم که یه دیقه بزگشتم به یونگی نگاه کردم و دیدم که داره به لب هام نگاه میکنه.سوفیا:یونگی؟چیزی شده؟یونگی:یع دیقه وایسا.اومد جلو جوری که انگار میخواد ب
اومد جلو و با زبونش گوشه ی لبم رو لیسید.از اینکارش متعجب شدم.ولی چیزی نگفتم.بعد از شام گفتن که میخوان جفت جفت بشن و برن برقصن.یونگی:ما هم بریم؟سوفیا:یونگی،من توی زندگیم تاحالا فقط دوبار رقصیدم.یونگی:اشکالی گداره حواسم هست اگه پام رو لگد کردی جیغ نکشم.بعد هم یه خنده ی ریز کرد که با مشت آروم به بازوش زدم که نخنده.بلند شدیم که بریم و برقصیم.
یونگی دستم رو گرفت و من رو برد سمت جایی که میخواستن برقصن.دست راستش رو روی کمرم گذاشت و من هم دست راستم رو روی شونش گذاشتم.یونگی دست چپم رو گرفت که آهنگ پخش شد و شروع کردیم به رقصیدن.چندبار پای یونگی رو لگد کردم ولی یونگی به روی خودش نیاورد.
بعد از رقصیدن رفتیم و نشستیم.دوستای یونگی هم اومدن.دیدم گوشیم زنگ خورد.لینو بود.جوابش رو ندادم و فقط گوشیم رو سایلنت کردم.بعد از یک ساعت که حرف زدیم و خندیدیم تصمیم گرفتیم که بریم.یونگی بلند شد و من هم کت توریم رو پوشیدم و خداحافظی کردیم و رفتیم از سالن بیرون.راننده بیرون منتظر بود.رفتیم و سوار ماشین شدیم.همین که سوار ماشین شدیم ازش پرسیدم:یونگی،چرا اون موقع گوشه ی لبم رو لیسیدی؟میدونی این از یه بوسه هم بد تره؟وای خدا آبروم رفت.یونگی بهم خندید بعد گفت:چون گوشه ی لبت کثیف بود😂بعد از ۲۰ دقیقه رسیدیم به خونه ی ما.از ماشین پیاده شدم و یونگی هم پیاده شد.داشتم میرفتم توی خونه که صدام کرد:سوفیا؟سوفیا:بله؟یونگی:میخواستم یه چیزی بهت بگم.سوفیا:بگو.یونگی:میشه.......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
تو و داستانت عالی هستین پارت بعد پیللییززز😂❤
گذاشتم توی بررسیه
عاللیییییییی بود پارت بعد رو کی می زاری
میخوام بنویسمش
اجی کامنت ها به ۱۴ تا رسیده کی میزاری
عاجی من میخوام امروز پارت بعدی رو بنویسم.
احتمالا فردا یا پس فردا منتشر بشه
عالی بود رفیق میشی من غنچه ام ۱۷ سالمه
حتما عاجی
نگار
۱۲ سالمه
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
من هی کامنت می زارم تا بشه ۱۸ تا
هر پقدر دوست داری بزار😂
فقط کامنت ها باید بشه ۱۴
سلام من از داستانت خیلی خوشم اومد میشه اجی شیم من رها هستم ۱۶ سالمه
خوشحالم که از فیکم خوشت اومده
حتما عاجی
نگار
۱۲ سالمه
پارت بعدی رو زود بزار 🙂🌼
حتما میزارم
ولی باید کامنت ها کامل بشه
عالی بود 💦✨
عالی بدودღ🥰ღ
مرسی که خوندی