
بووووم فیک جدید 😁💜
رونا (شخصیت دختر): کلاهه لبه دارمو رو سرم گذاشتم داشتم از خونه میزدم بیرون که چشمم به آینه افتاد خودمو نیگا کردم بازم همون صورت سرد و خشک همون صورت پوکر دیروزی که فقط می تونست پوزخند بزنه ولی دیگه نه می تونست بخنده و نه می تونست گریه کنه خودمم نمی دونستم از کی اینجوری شدم شاید از همون لحظه ایی که متولد شدم... کم کم باید در مغازه رو وا می کردم از پله ها اومدم پایین و به در رو به روم خیره شدم امروز روز جدیدی بود امیدوار بودم امروز حداقل 10 تا مشتری داشته باشم با کلید در و باز کردم و وارد مغازه شدم راستش بالای مغازم خونه داشتم سمت پیشخون رفتم که تلفن مغازه زنگ خورد... هوپی :داشتیم با اعضا سریال می دیدیم که وسط صحنه ی حساس آگهی بازرگانی اومد پوفی از سر کلافگی کشیدم جین هیونگ : اهههههه مارو کشتن با این تبلیغاتشون ___ شوگا : تازه چشام داشت گرم خواب میشدا اه ___ نامجون : چقد غر میزنین و به ساعتش نگاه کرد و ادامه داد : دقیقا 5 دیقه و 43 سه ثانیه 42 ثانیه 41 .... ته ته : تخمه ها تموم شدن من میرم تا اون موقع تخمه بیارم ___ کوک : نه من میرم __ جیمین : یکیتون بره دیگه ای بابا خواستم چیزی بگم که صدای زنگ تلفن مانع شد : ..
همون موقع مکنه لاین عین چی به طرف تلفن رفتن و همزمان با هم گفتن : ایندفعه نوبته منه با کفه دستم محکم به پیشونیم زدم که از اونور بونگی گفت : نوبته تهیونگه ___ ته ته گوشی رو ور داشت : تهیونگ : سلام ____ آهان __ بله باشه باشه __ تا یه ربع دیگه صبر کنین میایم __ باشه چشم خدافظ ___ همه باهم : کی بود؟؟ __ تهیونگ : منیجر بود گفت سریع خودمونو برسونیم کمپانی ______ رونا : تلفن رو برداشتم : طرف : سلام ببخشید من چوی مین هستم کارگردان و مجری و... تا خواست ادامه ی حرفشو بزنه گفتم : آقای چوی لطفا سریع تر برید سر اصل مطلب ___ چوی : آهان بله خب ببینین خانومه کانگ من از شرایط مغازه ی شما باخبرم مشتریاتون روز به روز دارن کمتر میشن می خواستم باهاتون یه قرارداد ببندم ___ من : اگه می خواین مغازه رو بخرین راستش فروشی نیست ___ چوی : خیر منظور من این نبود ما می خوایم یه مسابقه بین چندتا آیدول از چندتا گروه متفاوت برگزار کنیم و راستش ما نه تنها به مغازه ی شما نیاز داریم بله به خودتونم نیاز داریم ___ من : مــــن؟؟؟؟ _____ جیهوپ : من ؟؟؟ ___ اعضا : آره دیگه تو باید بری ___ من : آخه منو چه به مغازه دار شدن ___ نامجون : ببین هیونگ اگه که یونگی هیونگ بره از بس می خوابه مغازه داره بدبخت به فنا میره و اگه که جین هیونگ بره کی جمش کنه اگه کوک بره نه اصن کوک نره اون بدبخت هنوز بچست حالا اگه جیمین بره ( صداشو آروم کرد) اون قدش خیلی کوتاهه این که همش نیست انگشتاشو دیدی ___ من: تهیونگ چی ____ نامجون : آخه هیونگ این اگه با اون قیافش بره که دختر مردم عاشقش میشه اونوقت کی باید جواب گو باشه؟؟؟؟ هاااااا ____ من : اصن خوت چرا نمیری؟؟؟!! ____ اعضا : ...
اعضا : نهههه اون همه چیو میشکنه __ شوگا : همین یه ساعت پیش چراغ خواب منو شکوند __ من : باشه ملتفت شدم ): __ اعضا همه باهم : ایووول *_* __ من : بدبختی من ایول داااارررره -_- __ نامجون : بیخیال این حرفا برو از پی دی نیم بپرس که کجا باید بری (: __ من : اوکی ______ رونا : تو رخت خوابم لم داده بودم داشتم به این فکر میکردم که امروز یدونه مشتری هم نداشتم چه برسه به اون ده تایی که امروز خیال میکردم ولی احتمالا اگه به درخواست آقای چوی گوش کنم و با اون آیدل اسکله همکار بشم کلی مشتری میریزه روی سرم تازه آقای چوی گفت بخاطر اینکه من دارم با برنامشون همکاری میکنم و میزارم از مغازم استفاده کنن بهم یه مقدار پول دیگه هم میدن پیشنهاد فوق العاده ایه اینجوری دیگه مجبور نیستم وسایل خونم رو بفروشم یادم باشه فردا یه زنگ به آقای چوی بزنم _____ جیهوپ : ....
جیهوپ : نکنه تخت نداشته باشه چی اگه تخت نداشته باشه من دو ماه روی چی بخوابم؟ پی دی نیمممممم من از دست تو چیکار کنم من الان چه رسی بزنم به سرم ای خدا ای فلک . داشتم با نظم لباسام رو تو ساکم میزاشتم قراره دو ماه رنگ این خونه و اتاق خوشگلم رو نبینم بدبختیش اینجاست که فیلمبرداری از فردا شروع میشه... . غرق افکارم بودم که یهو در با لگد باز شد گرخیدم برگشتم به پشتم نگاه کردم که دیدم جیمین خان تشریف فرما شده. گفتم : چته عینه بز سرت رو انداختی اومدی تو اتاق __ با نیش باز نگاهم کرد و گفت : بییخیییاااال هیونگ تو که فردا داری میری اتاق مال من میشه 😁 بعدشم ابروهاش رو تند تند بالا و پایین کرد _____ رونا: .....
رونا : امروز اون آیدله میاد با آقای چوی هماهنگ کردم که وقتی اومد بهم بگه یه پوستی من ازش بکنم احتمالا با خودش فکر کرده قراره بیاد عشق و حال ولی نه رونا خوب کارش رو بلده با زنگ تلفنم از افکاری که توشون غرق شده بودم در اومدم آقای چوی بود ___ مکالمه : آقای چوی : خانم کانگ خانم کاااانگ سریع باشین الاااان میاد ___ با بی حوصلگی گفتم : باشه بابا __ بعدشم قطع کردم آقای چوی بهم گفته بودش که کسی که امروز میاد روی تمیزی خیلی گیر داره برای همین سعی کردم مغازم رو که خاک گرفته بود یکم تمیز کنم اما بازم کثیف بود..... برو اسلاید بعدی 😜
در مغازم رو باز کردم که یهو یه ون مشکی که شیشه هاش همه دودی بود دم مغازم وایساد.... لایک و کامنت و فالو فراموش بشه حسابتون با کرام الکاتبینه -_-
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
^^R.h^^
| 11 ساعت پیش
سلام ☺ من همون آجیتم فقط گوشیم خراب شده فردا پس فردا میدمش درستش کنن اگه درست نشد باید یه گوشی جدید بخرم تا اون موقع نگرآن نشین 😊
imageE.e
وای خدا رو شکررررر خیلی نگران شدم
عاجی کجایی نگرانتم آخه همه دارن از تستچی میرن نگرانم تو هم بری کجایی آجی🥺🥺😢😢
سلام ☺ من همون آجیتم فقط گوشیم خراب شده فردا پس فردا میدمش درستش کنن اگه درست نشد باید یه گوشی جدید بخرم تا اون موقع نگرآن نشین 😊
کجا رفتی ؟
زنده ای؟ 🔫😐
مردی ؟🔫😐
خوبی ؟🔫😐
چ خبر ؟🔫😐
کجااااییییییییی؟ 🔫😐
عاجی کجایی نگرانتم🥺🥺🥺
العرررر😐💔
داشتم حس میگرفتم تازه😐💔
اخه اینجوریم نیستی ک پارت اول کم بنویسی بعد اگ طرفدار داشت بقیه شو بیشتر بنویسی 😐💔
کلن کم مینویسی😐💔 ولی خب چ کنیم کلن فازت همینه🤦🏻♀️
•• 𝓡. 𝓗
| 12 ساعت پیش
مرسییییی 😁💜
همچین کار شاخیم نکردم بابا 😁💜
ولی خدایی آدم با کامنتات ذوق میکنه 💜💜
گریه نکن 💜💜
🥺🥺💜💜✨💜💜✨💜💜🥺🥺
نوکرتم به مولا 😁💜
ادامه بده عالی بود 😍
مرسی 😁💜
عرررررررررر خیلی قشنگ بود😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 ادامه بده
واقعا باورم نمیشه قراره به داستان قشنگ از بایسم بخونم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
چرا دارم گریه میکنم😭😭😭😭
مرسییییی 😁💜
همچین کار شاخیم نکردم بابا 😁💜
ولی خدایی آدم با کامنتات ذوق میکنه 💜💜
گریه نکن 💜💜
ادامه بده
رو چشمم 😁💜
جالب بود
مرسی 😁💜