دوستان طبق نظراتتون من نیلی رو هم وارد داستان میکنم . ولی تو این پارت نیست . ممنونم که بهم انرژی میدید
عاشقان۲فراطبیعی گفتم: روکا تو... روکا گفت: همش تقصیر توعه اگه تو من رو رد نمی کردی هویتم فاش نمی شد. تقاض اشتباه تو رو باید یوکی و بقیه بدن. گفتم: من اشتباهی نکردم. روکا خندید و گفت: در دستشویی ها رو باز کن اگه بتونی من رو شکست بدی یوکی و هانی و هلن زنده می مونن. گفتم: یعنی چی؟ روکا لبش رو پاک کرد و گفت: انصافا خون یوکی خیلی خوشمزه بود بهم انرژی میداد. گفتم: روکا نمی خوام آسیبی بهت بزنم لطفا بس کن. روکا گفت: هرگز. یهو یه نفر دیگه از پشت روکا اومد بیرون چشم هاش بنفش بود. روکا دختر رو ناز کرد و گفت: جسی خون خیلی خوشمزه ای داشت ولی حیف که اونم هم نوع خودم بود. بعد دوتایی باهم خندیدن. خندشون بیشتر عصبانیم میکرد. اگه از قدرتم استفاده می کردم ممکن بود همه بفهمن. در دستشویی باز شد و یوکی اومد بیرون لباس سفیدش به جز پایین پیراهنش قرمز بود. روکا گفت: لباس قرمز هم بهت میاد. جسی اومد نزدیکم بعد روبه روکا گفت: اجازه میدید من اول انجام بدم؟ روکا نزدیک یوکی شد و گفت: من یوکی رو با هیچی عوض نمی کنم. از زبان یوکی: همه جای بدنم درد می کرد کوران هم یقه لباسش پاره شده بود و جای ناخن بود. چشمام کم کم خسته شد ولی جالب بود که هیچی پیگیری نکرد که چه بلایی سر ما اومده. روکا دستم رو کشید جون نداشتم که مقاومت کنم موهام رو زد کنار و گفت : ازت ممنونم که مثل خواهرم بودی ولی خیلی ساده بودی. گفتم: نه دیگه نکن بسه. دوباره حالم بد شد یهو روکا من رو ول کرد افتادم زمین. بهشون نگاه کردم جسی سر جاش خشکش زده بود. روکا هم دستاش میلرزید . کوران نزدیک روکا شد موهای روکا رو گرفت تو دستش و گفت: موهات خیلی قشنگه. روکا رفت عقب به جسی نگاه کردم اونم داشت اروم اروم میرفت سمت در. به سختی بلند شدم قبل از اینکه جسی برسه به در خودم رو رسوندم و نزاشتم فرار کنه. جسی یقه پیراهنم رو گرفت و با استرس گفت: تروخدا بزار برم. گفتم: چرا مگه تو خون ما رو نمی خوری برای چی الان داری فرار می کنی؟ جسی به کوران اشاره کرد و گفت: ترسناک انرژی ترسناکی داره به روکا نگاه کردم به ستون چسبیده بود پاهاش میلرزید.
کوران برگشت سمت ما جسی پشت من قایم شد کوران نزدیکم شد چشماش قرمز بود دستش رو گذاشت رو شونم و من رو هل داد کنار جسی جیغ زد نمی دونستم که کوران می خواد چیکار کنه ولی نمی تونستم بزارم بهشون اسیب بزنه. یهو یه سر درد وحشتناکی گرفتم. گفتم: شاهزاده بسه. کوران جوابی نداد. دیگه نمی تونستم سر پا وایسم . تعادلم رو از دست دادم و داشتم می افتادم زمین که کوران بغلم کرد و ... چشمام رو باز کردم رو تخت بودم و یه آقایی بالای سرم بود و داشت بهم نگاه می کرد . دستش رو گذاشت رو سرم و گفت :دخترم خوبی ؟ گفتم :بله خوبم . به لباسش نگاه کردم دکتر بود . بلند شدم و نشستم . دکتر گفت : ا ا دخترم بخواب باید استراحت کنی . گفتم : ولی من حالم... یهو درد بدنم شروع شد . دکتر گفت : معلومه حالت خوبه دخترم بخواب منو پیش شاهزاده کوران شرمنده نکن . گفتم : ببخشید شاهزاده کوران کیه ؟ دکتر گفت :هیچی دخترم بخواب . بعد از اتاق خارج شد . از زبان کوران: دکتر گفت : موقتا حافظه اش رو از دست داده . گفتم : تا کی ؟ دکتر گفت : نگران نباشید نهایت یک هفته به زودی حافظه اش برمیگرده . راستی شاهزاده گردن خودتون چطوره ؟ گفتم :ها نه خوبه روکا چی ؟ دکتر گفت : نگران نباشید روکا هم خوبه . و هلن و هانی اونا هم خوبن . روکا خ*و*ن*آ*ش*ا*م سمی نبود . یه نفس عمیق کشیدم گفتم : می تونم یوکی رو ببینم ؟ دکتر گفت : خب بله می تونید . از اتاق دکتر خارج شدم تو راهرو دوین رو دیدم گفت : شاهزاده خواهر من خوبه ؟ گفتم : بله خوبه . دوین گفت : میشه ببینمش ؟ یکم مکس کردم و گفتم : خب ... دوین گفت : باشه فردا میبینمش شبتون بخیر . داخل اتاق شدم یوکی تا من رو دید گفت : تو کی هستی ؟ گفتم : یه نفر که تو رو خیلی دوست داره . یوکی نشست رو تخت و گفت : نزدیک من نشو . گفتم : نترس کاری باهات ندارم . یوکی گفت : گفتم نزدیک من نشو دکتر دکتر این کیه ؟ گفتم : باشه داد نزن من نزدیکت نمی شم . یوکی خمیازه کشید و گفت : رفتی بیرون چراغ رو خاموش کن . اخلاقش عوض شده بود خیلی دوست داشتم زود تر به حالت عادی برگرده . چراغ رو خاموش کردم و در رو بستم . رفتم تو حیاط رو صندلی نشستم و به آسمون نگاه کردم . یهو یکی گفت : یوکی کجاست ؟ سرم و بلند کردم و دیدم آیدو . گفتم : تو چی کار داری ؟
آیدو گفت : گفتم یوکی کجاست حالم خوب نیست . گفتم : تو که حالت خوب نیست اتفاقا وقت مناسبی هم نیست . آیدو گفت: باشه خودم میرم میبینم کجاست . گفتم : وایسا حق نداری بری پیشش . آیدو گفت: هیششش . تلو تلو می خورد رفت تو . اصلا حالش خوب نبود . رفتم دنبالش . یکی یکی در اتاق ها رو باز میکرد . گفتم : وایسا هی با توعم . آیدو رسید به اتاق یوکی تا اومد در رو باز کنه . رفتم جلوش و گفتم : تو از جون یوکی چی می خوای ؟ می خوای یوکی هم بره ؟ آیدو گفت : هر چی . گفتم : لطفا یوکی رو دیگه ازم نگیر . آیدو گفت : خب که چی مگه من قبلا چیزی ازت گرفتم ؟ گفتم : خودت هم خوب می دونی . از زبان یوکی : صدای پچ پچ می اومد . بلند شدم و نشستم . پتو رو زدم کنار و اومد پایین از تخت رفتم سمت در . دستگیره در رو گرفتم و فشار دادم و در رو باز کردم دو نفر جلوی در بودن . یکی از اون ها که موهاش قهوه ای بود گفت : بیدار شدی ؟ گفتم : به لطف شما ها اره نمیزارید بخوابم اصلا اینجا چیکار دارید . پسری که موهاش طلایی بود گفت : یوکی من رو یادت نمیاد . گفتم : شما کی باشی ؟ گفت : یوکی آیدو. یادت نمیاد . گفتم : آیدو اون وقت تو کی هستی ؟ پسری که موهاش قهوه ای بود گفت : یوکی برو استراحت کن گفتم : تا جوابم رو ندی ول کن نیستم زود باش . اومد جلوم و بغلم کرد و گفت : وقتی میگم برو استراحت کن یعنی برو استراحت کن . گفتم : ولم کن بزارم زمین . هی .
من رو گذاشت رو تخت و گفت : باید استراحت کنی گفتم : نه من ... یه لحظه دلم می خواست بیاد پیشم بخوابه . دستش رو گرفت و کشیدم سمت خودم افتاد رو ت*خ*ت گفتم : من یادم نمیاد کی هستی میشناسمت یا نه ولی دوست دارم پیشم بخوابی . بعد خودم رو تو بغلش جا کردم . دستش رو گذاشت رو سرم . کم کم خوابم گرفت . با صدای آلارم موبایل از جام پرید ولی فک کنم موقع بلند شدم دستم خورد به یه چیزی . چرخیدم و دیدم دستم خورده تو صورت همون پسر مو قهوه ای . گفتم : آی ببخشید . بلند شد و نشست و گفت : نصف صورتم رو بردی این چه وضه بلند شدنه . گفتم : تقصیر خودته می خواستی گوشیتو خاموش کنی . گفت : دیشب اصلا مجال دادی؟ خندیدم و گفتم : باشه ببخشید . از روی تخت پاشد گفتم : ام اسمت چیه ؟ گفت : کوران صدام کن . گفتم : باشه راستی گردنت چی شده ؟ کوران دستش رو گذاشت رو پاندپیچی گردنش و گفت : بعدا می فهمی. حالا پاشو تنبل خانم . گفتم : من تنبل نیستم . گفت : باشه تو راست میگی . از روی تخت اومدم پایین و گفتم : چرا دیشب گفتی باید استراحت کنم ؟ گفت : خوب چون تو ... حرفش رو ادامه نداد . چند دقیقه سکوت بود بعد گفت : جاییت درد نمی کنه ؟ گفتم : نه من فقط ... دستم رو گذاشتم رو دلم و گفتم : فقط گشنمه . کوران گفت : خب قبلا که کم خور بودی بزار ببینیم بازم کم خوری ؟ گفتم : قبلا؟ من گذشته رو یادم نمیاد ؟ کوران گفت : بیخیال بیا بریم
بعد صبحانه که داشتم می رفتم تو اتاق کوران دستم رو گرفت و گفت : یه لحظه . بعد رفت تو سالن و ۵ دقیقه بعد اومد گفتم : خب ؟ گفت " برو لباسات رو عوض کن بریم بیرون . تو اتاق لباسم رو در اوردم داشتم بلیزم رو می پوشیدم که کوران اومد تو دست پاچه شدم برای اینکه نبینه بدتر شد ?♀ کوران جلوی چشاش رو گرفت و گفت : با آرامش کارت رو بکن . لباسم رو پوشیدم و گفتم : در بزن بیا تو . کوران گفت : باشه شرمنده . حالا می تونم نگاه کنم ؟ گفتم : ارع تمومه . داشتم موهام رو می بستم که کش از دستم در رفت . کوران کش رو برداشت و اومد موهام رو بست تو آینه به خودم نگاه کردم کج بسته بود . گفتم : به نظرت این صافه ؟ کوران خندید . گفتم : اصلا خنده نداره . موهام رو باز کردم و دوباره بستم . حاضر شده بودم . رفتیم جلوی دروازه . چشمم به خوابگاه افتاد گفتم : یه سوال . خوابگاه برای کیه ؟ کوران گفت : خب اون خوابگاه برای دختراست . وقتی حافظه ات برگشت متوجه منظورم میشی. رفتیم تو شهر . کوران گفت : چیزی می خوای ؟ گفتم : اره دلم آبمیوه می خواد . کوران گفت : از قبل فکر کرده بودی ؟ خندیدم و گفتم : آره... اونجا یه ابمیوه فروشی هست . رفتیم آبمیوه گرفتیم و تو پارک نشستیم . گفتم : تو توی قصر زندگی میکنی ولی چیکاره هستی که با شاه و شاهزاده ها غذا می خوری . آبمیوه پرید ته گلوی کوران . بهش دستمال دادم و گفتم : آروم بخور . کوران گفت : ا تو دیگه کی هستی . گفتم : خب که چی آها تو حتما خدمتکار شاهزاده چیزی هستی . کوران دستش رو گذاشت رو سرش?♀ و گفت : آبمیوه ات رو بخوره . بعد از خوردن آبمیوه گفتم : آب شاتوتش خوشمزه نبود . گفت : حالا خوشمزه نبوده داشتی می خوردی ؟ با خنده گفتم : من آب پرتغالم می خوام . کوران گفت : هوف باشه
از زبان کوران : گفتم : ببخشید میشه یه آب پرتغال بدید . یکی از گارسون ها گفت : دوست دخترته ؟ ( آخه به تو چه ) گفتم : چطور ؟ گفت : هیچی بهم می خورین . تو دلم گفتم : خدا رو شکر کسی من رو نمیشناسه . آب پرتغال رو گرفتم . داشتم می رفتم سمت یوکی که یه دختر از جلوم رد شد خیلی شیبه نیلی بود . گفتم : یوکی بخور من الان میام . یوکی ابمیوه رو گرفت و گفت : زود بیا . رفتم دنبال دختره . دختره سرعتش رو زیاد کرد و رفت تو یه کوچه یکم از یوکی دور شده بودم . رفتم تو کوچه ولی دختره نبود . حتما خیالات بوده . برگشتم پیش یوکی . یوکی پاشد و گفت : بریم مرکز خرید لطفا . گفتم : باشه بریم . یوکی گفت : ممنونم . بعد اومد دستم رو گرفت خودش رو چسبوند بهم . مردم یه جور نگاه می کردند انگار آدم ندیده بودن . رفتیم سمت مرکز خرید .
از زبان یوکی : به کوران لباس ها رو نشون میدادم و چند تاشو پرو کردم ولی نخریدم چون قصدم خرید نبود . بعد که از تو پاساژ اومدیم بیرون گفتم : ساعت چنده . کوران گوشیش رو در اورد بعد به آسمون نگاه کرد و گفت : ساعت ۱ گشنته ؟ گفتم : ارع بریم رستوران یه چیزی بخوریم ... که گوشی کوران زنگ خورد . تا کوران گوشی رو جواب بده رفتم روبه رو یه مغازه چشمم یه لباسه رو گرفت . پیرن کوتاه بود سفید رنگ مروارید داشت . یهو یاد یه چیزی افتادم . جلوی چشمم قیافه یه دختر اومد که موهاش صورتی بود چهره اش رو دقیق یادم نمیاد . به شیشه مغازه تکیه دادم دستم رو گذاشتم رو صورتم . همه چیز کم کم داشت یادم می اومد ...
کم بود ببخشید غلط املایی داشت ببخشید
نیلی هم داخل داستان میشه منتظر باشید
???❤❤❤❤
والا من که تا اینجا اومدم هنوز اسمارو قاطی میکنم😅😅😅 نمیدونم بقیه چه طور میفهمن😂
ممنون داستانت خوبه😊
به داستان منم بی زحمت سر بزن😊
عالی بود . حتما ادامه بده
عالی بود 😍
لطفا کوران رو از یوکی جدا نکن آخه تازه بهم رسیدن🤗
عالی عالی خوشحال شدم داستانت فصل ۲ هم داره......
واو😍
عالییییییییییی بود🙂
منتظر قسمت بعدی عم 🙃
داستانت عالیه اما یه مشکل هست شخصیت زید داری وفقط ما بر اساس نوشته هات تصور میکنیم می تونستی به جای گذاشتن عکس های دیگه عکس خود شخصیت هارو بزاری بعد بنویسی عکس پاره مثلا کوران هست بهش فکر کمکت میکنه
شخصیت های اصلی اش کلا ۲ نفره کوران و یوکی
بعد کوران و یوکی میشه آیدو و روکا و... تو فصل دوم شخصیت ها کم میشه ولی بهش فکر میکنم ممنونم
عالی بود
😘
جان خرکی دوست داری کوران رو از یکی جدا نکن.
عاااااالیییییی بعدی تروخدا زودتر
عالی بود لطفا تست های منم بخون
حتما گلم