
پارت چهار 🙎🙎🙎🙎
زبون مرینت 🌸 \ لیدی باگ 🐞 :رفتم مدرسه . دیدم بیشتر بچه ها غایبن و کسایی هم که حاظرن خیلی ناراحتن و دارن درباره یه چیزی حرف میزنن . رفتم جلوتر و فهمیدم که رز داره گریه میکنه 😧 گفتم :« وای خدا ! چی شده رز ؟ » هر چی میگفتم جوابم رو نمیداد😶 از بقیه هم پرسیدم ولی اونا هم جوابم رو نمیدادن 😢 انگار یه جورایی کسی جرعت نمیکرد بهم بگه . در ذهن بچه های کلاس :« وای خدا ! نباید بهش بگیم ! اون آدرین رو هنوز دوست داره اگه بفهمه ناراحت میشه😦» بالاخره آلیا جرعت کرد و گفت :« بیین مرینت . . . متاسفانه امروز . . . » گفتم :« امروز چییییی ؟ 😨😨»
گفت :« امروز بابای آدرین فوت کرد 😥 » گفتم :« چی ؟ اما . . . یعنی دکترا نتونستن نجاتش بدن ؟ 😟» گفت :« نه متاسفانه 💔😭» گفتم :« چقدر بد 💔😟 آدرین بیچاره 😩 حالا یتیم شده 😫 اون واقعا گناه داره 😖 بیچاره 💔😟 » دوستام گفتن :« آره دقیقا 😢 خیلی گناه داره ! » یهو خانم بوستیه وارد کلاس شد . گفت :« بچه ها یه اتفاق بد متاسفانه افتاده 😢💔 بابای آدرین امروز فوت کردن 💔 از همین جا به آدرین تسلیت میگم 💔😢 خب میخوایم با لایلا تماس تصویری بگیریم که پیش آدرین هست ! » با خودم گفتم :« چیییییی ؟؟؟ لایلا پیش آدرینننن ؟؟ من . . . . صبر کن ! مگه من نمیخواستم آدرین رو فراموش کنم ؟ آره میخواستم فراموشش کنم 😶
ولی آخه ! نمیتونم تحمل کنم که با لایلا هست 💔 ولی دیگه نباید بهش اهمیت بدم 😠 اما . . . باشه بابا قبول کردم ! نمیتونم فراموشش کنم😒 . . . » در همون لحظه تماس تصویری برقرار شد و لایلا با چشم هایی خیس ظاهر شد و گفت :« س . . . سل . . . سلام . . بچ . . بچه ها 😭 » بعد مثلا الکی بغضش شکست و هی گریه ی فوق الکی کرد 😬 میخواست مثلا خودش رو ناراحت نشون بده 😒 همه حتی خانم بوستیه هم باورش شد 😭💔 آخه معلومه الکیه ! بعد از کلی گریه کردن های دروغی لایلا ، گفت :« خب دیگه ! من نمیتونم بیش از این صحبت کنم 😭💔 باید برم پیش آدرین 💔😭 اون الان واقعا نیاز به دلداری داره » و بعد تلفن قطع شد .
در همان موق لایلا : تلفن رو قطع کردم . قبل از زنگ زدم رفته بودم دستشویی به صورتم آب زده بودم که فکر کنن گریه کردم 😈 وای خدا ! چقدر خنگ بودن که باور کردن من دارم گریه میکنم 😂 ولی خدایی تظاهر کردن به گریه واقعا سخته 😐 میدونی این بهترین فرصته ! بهترین فرصت برای اینکه خودم رو به آدرین نزدیک کنم 😈 آرهه 😈 ( نویسنده : سلام ! 😄 من دوباره اومدم 😄 میخواستم بگم که 👈 کاش میشد این لایلا رو خفه کرد 😭 خدایی خیلی حرص دراره 😠 ) حالا دوباره میریم از زبون مرینت 🌸 : رفتم خونه . چرا این لایلا ع*و*ض*ی نمیمیره 😒 انقدر ازش بدم میاددد 😠😠😠
ولی باید خونسردیم رو حفظ کنم 💗 به نظرم بهتره که خودم برم پیش آدرین و دلداریش بدم ! البته اگه اون لایلا ب *ی *ش * ع* و*ر از پیشش رفته باشه 😑 فکر نکنم 😐 ولی خب تحمل کردن لایلا بهتر از اینه که نرم پیشش . بالاخره من بهترین دوستشم💖» ( نویسنده : جاست فرند 💖 کمی سطحش رو بالا میبریم ! اهه گود فرند 💖 ) تبدیل شدم به لیدی باگ 🐞 تا بتونم سریع برسم پیشش یهو وسط راه یه نفر از پشت سر بهم گفت :« هی مرینت ! » برگشتم عقب ! این کارم ناخداگاه بود . و گرنه نباید برمیگشتم چون هویتم لو میرفت . یه لحظه صبر کن ، که به غیر از خودم از هویتم خبر داره ؟ 😶
بر گشتم دیدم اون مایوراست ! سریع رفتم تو حالت دفاعی و یو یو رو میخواستم به سمتش پرت کنم که یهو دقت کردم دیدم زیاد شبیه مایورا واقعی نیست . گفت :« صبر کن ! من مایورا نیستم مرینت ! من یه آدم دیگه ام» گفتم :« تو از کجا هویت . . . چیز منظورم اینه که مرینت کیه ؟ » گفت :« خودت رو به اون راه نزن مرینت ! من میدونم » گفتم:« از کجا معلوم تو یه سنتی مانستر نباشی ؟😠 یا یه ابرشرور ؟😠 » گفت :« بهم اعتماد کن مرینت ! باید باهات صحبت کنم ! البته نمیشه اینجا باید بریم یه جای امن ! » گفتم :« برای چی باید بهت اعتماد کنم ؟ 😡 »
گفت :« لطفا 😞 باید بهم گوش کنی 😦 بیا تو این کوچه تا بهت چیزی بگم 😥 » اگه واقعایه سنتی مانستر نبود چی ؟ ولی شایدم داشت گولم میزد 😵 وقتی دارم باهاش میرم تو کوچه باید مواظب باشم . وقتی رفتیم تو کوچه ، هنوز دستم به یویو م بود . بهم نگاهی کرد و به خودش تبدیل شد . باورم نمیشه . . . اون خانم بوستیه بود😵 گفتم :« چییییی ؟؟؟ » گفت :« مرینت شوکه نشو ! باید زود همه چیز رو برات توضیح بدم چون وقت نداریم . خب میدونی . . . حاکمات و مایورا واقعی گابریل آگراست و دستیارش ناتالی سانکور هستن . حالا که گابریل فوت کرده ، معجزه گر شپره پیش ناتالیه ! »
گفتم :« شما معجزه گر طاووس رو از کجا اوردین ؟ 😱 » گفت :« روی زمین پیداش کردم . » گفتم :« گابریل آگرست . . . چرا . . . برای چی تبدیل به حاکماث میشد ؟ 😟 » گفت :« الان وقت این جور سوالا نیست . تو باید تبدیل بشی به مرینت و به هوای دلداری دادن آدرین بری اونجا و معجزه گر شپره رو برداری . اون معجزه گر پشت تابلو ای هست که تو اتاق گابریله . حالا عجله کن 😠 من میرم مدرسه برای جلسه معلمان . منتظرتم بیای تا باهم حرف بزنیم » من سریع به سمت عمارت آگراست حرکت کردم . از اون چیزی که فکر میکردم شلوغ تر بود 😵
وای خدا ! همه ریخته بودن اونجا 😵 از دوستای آدرین بگیر تا فامیلاش . همه لباس های مشکی پوشیده بودن و داشتن گریه میکردن . همه جا سیاه بود ⬛ چه فضای بدی 😟 لباس یه نفر اونجا میدرخشید . معلومه دیگه لباس خانم برژوا 😒 حتی تو مراسم عذاداری هم باید روی مد باشه 😒 ولی خدایی معلوم بود خیلی ناراحته . فکر کنم اون قبلا گابریل رو دوست داشت . حتی اونجا آلیا رو هم اونجا دیدم . لباسش گفتم :« سلام آلیا ! » گفت :« سلام مرینت ! خوش اومدی 😞 این چه لباسیه تو پوشیدی 😮 باید لباس سیاه میپوشیدیا . »

گفتم :« وای خدا ! اصلا یادم رفته بود !» گفت :« خب باشه بیا من بهت یه لباس میدم . » لباس رو پوشیدم . خیلی خوشگل بود 😄 ( نویسنده: عکسش هست 😁 ) میخواستم برم سمت اتاق آدرین اما نمیشد چون . . .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
تست راجبت ساختم خانومی😇
ممنون آقا جونممم 😊😊
خانومی چند سالته ؟😂
بنده نوازش ۱۳ خوشبختم 😂
اوه آقاییییی من ۱۱ سالمهههه 😍😍😍
۲ سال تفاوت سنی😂تولدت کیه ؟ من ۱۶ مرداد😁
خیلی خوبههه 😂 تولدامون به هم دیگه نزدیکه آقایی 😄 ۳۰ تیر
شوهر میخوام 😂
من هستم😂
باشه پس بریم برای عروسی 😄😄
عروسیمون کجا برگزار بشه آقایی؟ 😂
هرجا تو راحتی خانومی😂
نمیدونم آقایی شما بگو 😂
بلاگ😁😂
خوب باشه پس 😅 چه زمانی توی بلاگ ؟ 😇
عالی بید آجولی 👍👌👍💓💓💓💓😶
ممنان ☺