من میخواستم این داستان رو ادامه ندم ولی خیلی هاتون گفتید ادامه بده پس اینم پارت 4 امیدوارم لذت ببرید
گفت : شما نباید برین اینطوری این سرزمین نابود میشه . الکس گفت : برای چی نابود میشه ؟ اون دختره گفت : اسم من میا ی من رییس سربازان این سرزمین هستم من به سختی شما رو تتعقیب کردم نمیزارم به این اسونیا برین . من گفتم : یعنی اون سایه ای که جلوی چادر من و اون صدایی که تو جنگل بود تو بودی . میا گفت : اره من بودم . الکس گفتم : واقعا باید
خجالت بکشی . من گفتم :چرا سرزمینتون نابود میشه . میا گفت : از گذشته هی خیلی دور خانواده من در تلاش بودن که سرزمین شیرینی رو نابود کن چون اونا هم همین قصد رو داشتن و حالا که پادشاه شیر و پسرش شاهزاده دری فهمیدن که من تنها باز مونده از خانوادمم
تصمیم گرفتن که یک جنگ بزرگ راه بندازن و چون ما پادشاهو ملکه ندارشتیم برای همین نمیتونستیم به اونا حمله کنیم و کار اونا راحت تر میشد وما رو نابود میکردن برای همین وقتی پیزی به ما خبر داد که شما برگزیده اید منم شما تعقیب کردم تا شما رو پادشاه و ملکه کنم . الکس گفت : ببخشید میپرم وسط حرفت ولی پیزی کیه . میا گفت
: پیزی پدر این سرزمینه و از همه چیز باخبره و اون شما رو انتخاب کرده . من گفتم : حالا جنگ کی شروع میشه . اون گفت : خیلی زود تقریبا چند روز دیگه اونا به اینجا حمله میکنن و ما هم باید با اونا
بجنگیم . الکس گفت : چجور جنگی منظورم اینکه جنگی که ما ادما میکنیم یا مثل چنگ حیوونا یا مثل ... . میا گفت : نه اسم این جنگ غذیه اینطوریه که هر سرزمینی با تیکه های غذای خودش میجنگه . من گفتم : اصن برای چی این جنگ شروع شده . میا گفت : نه
من نه پدر و نه پدر بزرگم نمیدونه . این جنگ برمیگرده به سال ها پیش. الکس گفت : ببخشید ولی اخه
. میا گفت فقط اسم سر زمینشون پشمکه واگرنه همش ازشیر و شیرینی درست شده اهههه . گفتم پس باید با کل نیرو حمله کنیم خب اولین کار اینکه برای این پیتزا های
. میا گفت اره منم یکی رو میشناسم که با پنیر بهترین زره ها رو درست میکنه . الکس گفت اون که زره
نیست تشکه .منم گفتم : اره حق با الکسه ما به اهن نیاز داریم . میا
خب من برای عکس این تست عکس میا رو گذاشتم . امیدوارم همگی خوشتون اومده باشه اگر قسمت بعد رو میخواین کامنت بدید
اره یک جایی شو قاطی کردم
ولی امیدوارم خوشت اومده باشه