
..........
من چقدر حواس پرت بودم اصلا واینستادم درو ببندم 😧حالا شانس بیارم لیکا نرفته باشه بیرون 😯رفتم تو خونه و درو بستم اینورو اونور خونه رو نگاه کردم پیداش نکردم صداش زدم خبری ازش نبود 😞💔ای وااای نههه همیشه وقتی صداش میزدم اصلا صدا چیه درو باز میکردم میو مد پیشم 😞نههه سگ نازنینم رفت 😯😧سریع رفتم بیرونه خونه، توی راهرو رو گشتم (توی آپارتمان زندگی میکنه) نبود رفتم طبقه های دیگه اونجاهم نبود بدو بدو بیرون ساختمون رو هم گشتم بازم خبری ازش نبود😞امکان نداشت که منو ول کنه اونو من که از بچگی بزرگش کردم 😟 با غصه برگشتم بالا رفتم توخونه داشتم به این فکر میکردم که حالا چطوری پیداش کنم به ساشا (دوست صمیمیش تو کره، خونش یه ذره باهاش فاصله داره) زنگ زدم چون اون همیشه صبح ها میره بیرون شاید تو راه لیکا رو دیده باشه اما لیکا رو تو راه ندیده بود براش ماجرای گمشدن لیکا رو تعریف کردم بهم گفت برم اطلاعیه گمشدنش رو چاپ کنم و پخش کنم تا شاید یکی پیداش کنه و برش گردونه اونم میاد و بهم تو پخش کردن اطلاعیه کمک میکنه😶 بعد از قطع کرد گوشیم رفتم و همین کارو کردم در حین پخش کردن اطلاعیه و چسبوندش به دیوار چشمم خورد به یه پستری که عکس چند تا پسر روش بود قیافه یکی شون خیلی برام آشنا میزد 😕انگار قبلا یه جا دیده بودمش اما کجا وچرا رو دیگه نمیدونم؟!😶 درحال فکر کردن بودم تا شاید یادم بیاد که یهو یکی زد رو شونم برگشتم پشتمو نگاه کردم دیدم
ساشاعه ساشا:«هی دختر بجای اینکه بیای کمک و اینارو پخش کنی وایسادی داری پستر بی تی اس رو نگاه میکنی؟!😐انگار نه انگار که سگ تو بوده هاابعد من..»آ/ت:«باشه ببخشید😅حالا انقدر غُر نزن اومدم حالا یه بار حواسم پرت شدا😐💔» بعد از اینکه کارمون تموم شد به ساعت نگاه کردم ساعت ۱۲ شب شده بود با ساشا خداحافظی کردم و برگشتم خونه انقدر خسته بودم که دیگه میل به غذا خوردن نداشتم حتی لباسامم در نیاوردم افتادم رو ختو خوابم برد😴😪

((فردا صبح)) از خواب بیدارشدم لباسمو عوض کردم و تخت رو مرتب کردم و رفتم یه آبی به صورتم زدم درحال صبحونه خوردن بودم که گوشیم زنگ خورد رزی بود!😶 آ/ت:«ا..اَلو سلام رزی 😅چطوری؟» رزی:«سلام خوبم ممنون زود بیا کمپانی برای تمرین😐کنسرت افتاد امروز غروب ساعت ۷😐💔»آ/ت:«عه آهان باشه فقط مگه کنسرت برای فردا نبود؟😶»رز:«سوفیه دیگه😐بای»و قطع کرد منم سریع صبحونه رو خوردم و حاضر شدمو رفتم کمپانی وقتی رسیدم کمپانی شلوغ بودم کارکنا همش میومدن و میرفتن 😐(به منم هیچ توجهی نمی کردن😐💔) داشتن صحنه رو برای غروب آماده میکردن و...بگزریم رفتم سالن تمرین دیدم اعضا اونجان سریع رفتم کنارشون و سلام کردم اعضا:«سلام»جیسو:« آ/ت زود بگیر این لباسا رو بپوش اینا لباسای روی صحنه هستن با اینا هم یه تمرینی داشته باشیم » آ/ت:«آهان باشه»و سریع لباسا رو برداشتم و رفتم اتاق پُرو عوض کردم(عکس لباس 👆) وقتی اومدم بیرون دیدم اعضا هم مثل همین لباس رو فقط با مدل های مختلف پوشیدن آ/ت:«وااای چه لباسا بهتون میاد😍✨»اعضا:«مرسی😊» لیسا:«توهم خیلی لباسه بهت میاد 😍»
جنی:«آره خیلی جذاب شدی»آ/ت:«مرسی😊☺️»رزی:«خب بریم سر تمرین که ساعت ۴فقط۲ساعت وقت برای تمرین داریم 😐» رفتیم سر تمرین من زیاد توی اون لباس راحت نبودم ولی چون به این کار و اعضا علاقه ی خاصی داشتم اصلا احمیت نمی دادم وسط تمرین رفتیم یکم استراحت کنیم نشستیم روی صندلی و کیک و قهوه مونو داشتیم میخوردیم که لیسا گفت:«عه راستی جیسو از دالگوم چه خبر چند وقتیه که خبری ازش نیست نمی بینمش 😶» جیسو:«خوبه حالا بعداً میارمش پیشت 😁»با این حرف لیسا یاد لیکا افتادم یعنی اون الان کجاست؟!کجا ممکنه رفته باشه؟😞یه وقت بلایی سرش نیو مده باشه😟💔 همین طور تو فکر بودم که یهو لیسا زد رو شونم و گفت:«چی شد آ/ت؟!چرا تو فکری؟»آ/ت:«آه نه چیزی نیست فقط دلم برای سگم تنگ شده 😞»جنی:«مگه سگت کجاست؟»آ/ت:«از دیروز تا حالا گم شده همه جارو گشتم ولی پیداش نکردم میترسم یه وقت زیر ماشینی یا😧 اصلا ولش کن 😞»جیسو:«آخی ناراحت نباش پیدا میشه»لیسا:«آره ناراحت نباش حالا اگرم پیدا نشد یه سگ دیگه بخر 😟 اینکه ناراحتی نداره دختر»آ/ت:«مرسی بچه ها ولی اون از بچه گی پیشم بود اگر پیداش نکردم چطوری یکی دیگه رو جاش بیارم😞»لیسا:«آهان پس هرجا رفته باشه بر میگرده ناراحت نباش»رزی:«پیدا میشه حالا، خب دیگه زود تر بخورین بریم سر تمرین»
از زبون آ/ت: سریع قهوه مو سرکشیدم و کیک هم گذاشتم توی دهنم و به زور گفتم:«اممم..م..من...منکه..»لیسا:«آ/ت داری خفه میشی اول بخور بعد حرف بزن که خفه نشی کنسرتمون بره رو هوا 😐»ا/ت:«ف..فکر خخوبیه یه دقیقه ☝️»و بعد کیک رو قورت دادم و گفتم:«آه راحت شدم میخواستم بگم منکه خوردم اگر خوردیم بریم سر تمرین دیگه»یه نگاه به دورو برم کردم دیدم همه رفتن و فقط منو لیسا موندیم 😐💔 لیسا:«آ/ت اعضا رفتن سر تمرین بیا بریم دیگه 😐» آ/ت:«آه...امم (یواش:چه ضایع ای شدم من 😅)بریم» ((بعد از تمرین))از زبون آ/ت: دیگه آماده شده بودیم و صحنه هم آماده بود همچنین سروصدای طرفدارا و تما شاگرا هم میومد از گوشه دیوار یواشکی نگاه کردم وااااای😲😵یااااخدااا اینا چند نفرن 😅همین طور که مغزم داشت سوت میکشید جنی اومد کنارم و گفت:«آ/ت؟ آ/ت حالت خوبه چرا دهنت باز مونده 😐😂»آ/ت:«خب چطور بگم تاحالا یه جا انقدر تماشاگر و.. ندیده بودم که برای دیدن من و شما یه جا جمع شده باشن 😅راستشو بخای استرس گرفتم 😯»جیسو با شنیدن حرف من اومد کنار منو گفت:«حالا برات عادی میشه 😉 راستی کمپانی میخواد لایو هم بگیره بزاره از کنسرت 😃 همچنین از توی چند تا کانال تلوزیونی هم پخش میشه😁»آ/ت:«چ.چچی؟!😵😲»لیسا:«😂😂بچه ها عذیتش نکنین یکم دیگه بگید قش میکنه میومونه رو دستمون 😐»زری:«بچه ها آماده باشید دیگه باید بریم روی صحنه دستای همو بگیرید 😃»(رزی دست جیسو و جیسو دست جنی و لیسا هم دست منو گرفته بود)با این حرف رزی دیگه مونده بودم چیکار کنم 😓💔 دیگه نه راه برگشتن و منصرف شدن از تو گروه موندن رو داشتم و نه میدونستم آیا من درست آهنگ رو میخونم آماده گیشو دارم؟!😯 که دیدم دستم داره کشیده میشه دیدم اعضا دست در دست هم رفتن روصحنه و منم با خودشون بردن وقتی وارد صحنه شدم فلش نور عکاس ها چشممو میزد همچنین نور پردازی که میشد دقیقا میخورد تو چشمام و رد میشد😐 با ورود ما صدای جیغ و داد بیشتر شد😓ولی انگار دیگه من هیچ استرسی ندارم انگار ترس و اضطرابم برطرف
شده... بعد از خوندن و... آخر کنسرت بهم گفتن که باید خودمو به فن ها معرفی کنم 😓 میکروفن رو دادن بهم رفتم وسط صحنه وایسادم و گفتم:«خب..امم چی باید بگم؟😐😅»با این حرفم نصف جمعیت منفجر شدن از خنده 😂 آ/ت:«آهان...خب من آ/ت لویان هستم و۱۹ سالمه 😅..۶سال کار آموز بودم راستش من پدرم و فامیل مخالفت می کردن با ایدل شدنم و جلومومیگرفتن ولی من چون علاقه زیادی به این کار داشتم با کمک مادرم موفق شدم🎆و الانم خوشحالم خیلی خیلی خوشحالم که بلاخره به آرزوم رسیدم یه چیزی میخوام بگم 😃میخوام بگم هیچ وقت ناامید نشید همیشه سعی کنیدبه هدف و آرزو تون برسید 😉 متشکرم ✌️ و همراه با اعضا خداحافظی کردیم و رفتیم پشت صحنه لیسا:«دختر معرکه بود ترکوندی 😃🎆»آ/ت:«ممنونم😊»جنی:«آ/ت توکه گفتی استرس دارم و.. پس چطور تونستی تنهایی سخنرانی کنی 😂»آ/ت:«راستش نمیدونم انگار یهو استرس و اضطرابم رفت 😐»جیسو:«از دست تو 😂خب بچه ها بدوید بریم فن ساین 😃✌️»اعضا:«بریم» رفتیم و هر کدوم مون نشستیم پشت یه میزو صندلی برای امضاء دادن به فن ها وقتی نشتم پشت میز دیدم حدود ۱۳یا۱۷ نفری صف بستن که ازم امضا بگیرن و... آ/ت:«خب خانم کوچولو تو چقدر منو یاد بچه گیام میندازی 😃چند سالته؟» دختر بچه ♠:«۹سالمه خانم آ/ت😃» آ/ت:«آخی منم هم سن تو بودم با بابام میومدم بیرون و.. خب بگزیریم برات اینجارو امضا کنم؟»♠:«نه! روش همون جمله ای که روی صحنه گفتین رو بنویسین با دست خط خودتون میخوام همیشه این جمله یادم باشه که یه روزی مثل شما بشم😄»آ/ت:«آهان باشه خانم کوچولو (تو دلش:یعنی انقدر جملم تاثیر گذار بود!😐)تموم شد خداحافظ خانم کوچولو 👋 خب نفر بدی 😃..... بعد از تموم شدن فن ساین از اعضا خداحافظی کردم و برگشتم خونه وقتی رسیدم خونه انقدر خسته بودم انگار تریلی ۱۸چرخ از روم رد شده بود برای همین هم تا لباسامو عوض کردم پهن شدم رو تخت و خوابم برد حدود ۱یا۲ساعتی خواب تشریف داشتم وقتی از خواب بلند شدم متوجه شدم برای یه پیغام یا بهتره بگم یه پیامک از طرف یه شماره ناشناس اومده!😶 که نوشته بود.....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نههههههه جای حساسسسسسسس 😭😭😭😭💔💔💔💔💔 ادامه 😃
😂😂😂چشم
عالییییی بود منتظر پارت بعد هستمم
مرسییی ✨
سلام عالی بود تست لایک شد لطفا تو مسابقه ادیتم شرکت کن😻🍭🍓💜
مرسی کیوتی 💓چشم اگر وقت کردم شرکت میکنم