از بس دیگه تستچی دیر تایید میکنه حوصلهام سر رفته و یه رمان جدید نوشتم?? این رمان با همه متفاوته نه درمورد یه خون آشام قویه نه درمورد ملکهی عناصرها و نه درمورد میراکس بلکه درمورد یه دختره که بعد از مرگش توی بدن یه نوزاد تناسخ پیدا میکنه?? حالا توی این هاگیر واگیر باباش هم زده روی دست همه شرورا و کل خاندانش رو کشته? و بله حالا نوبت این خانوم کوچولوعه که بمیره ولی این دختر یه راه واسه نجات خودش داره اونم اینه که اون قبلا توی دنیای مدرن زندگی کرده.... و یه دختر از قرن بیست و یک رو نمیشه دست کم گرفت?
صداهای گنگی رو میشنیدم که دارشتند پچ پچ میکنند؛ یعنی به موقع منو آوردن بیمارستان؟ بعد از اون تصادف زنده بودم خر شانسی بوده! صداها کمکم واضح شدند. دو تا زن که داشتن حرف میزدند حتما پرستارا هستند ولی مگه نمیدونند نباید جایی که یه بیمار خوابیده حرف بزنند! سعی کردم که چشمهام رو باز کنم ولی موفق نشدم انگار که چسپیده باشن! وقتی تلاشم واسه باز کردن چشمهام ناموفق بود سعی کردم یه صدایی از خودم در بیارم تا این پرستارا برن بیرون اما فقط یه سری کلمات نامفهوم از دهنم بیرون اومد! وا چرا نمیتونم مقل آدم حرف بزنم؟ یعنی توی تصادف تارهای صوتیم آسیب دیده؟
بعد از اون صداهایی که از خودم در آوردم پرستارا ساکت شدند! خوبه حداقل خفه شدند تا بتونم راحت بخوام. کمی خودم رو تکون دادم و با آرامش گرفتم خوابیدم تا اینکه یه دفعه یکی منو روی هوا بلند کرد! جیغی کشیدم که بیشتر شبیه گریه نوزاد بود تا جیغ. اصلا چطور تونست من به این بزرگی رو بغل کنه! جلل خالق! کمکم چشمهام باز شدند و با صورت یه خانوم که اصلا هم شبیه پرستارا نبود مواجه شدم?
ها؟ این دیگه کیه؟ زن منو مثل نوزادها تکون تکون داد، کمکم پلکهام روی هم افتادن... ولی یه لحظه!!!! اینجا چه خبره! حالا که توجه میکنم بدنم خیلی کوچیک شده و دستام خیلی نرمن! وقتی نگاهم به بدن نوازد گونهام افتاد جیغی کشیدم که زن دوباره تکونم داد ولی من ساکت بشو نبودم? وات د... چرا من بچه شدم! نکنه اینجا جهنمه! اشکام بدون اختیار روی گونههام ریختنید و صدای داد و بیدادم بلند شد، من از این طرف فوش میدادم از اون طرف صداهای نامفهوم از دهنم بیرون میاومد! زن جوون که دیگه کفری شده بود داد زد:ساکت شو دیگه. با دادی که زد یه لحظه ساکت شدم و بعد بدتر از اون موقع شروع به گریه کردم؛ اصلا کارام دست خودم نبود انگار یه واکنش طبیعی باش که هیچ کنترلی روشون ندارم!
همین موقع در با شدت باز شد و یه زن خوشگل اومد داخل و منو از اون افریته گرفت. زن خوشگل به اون یکی با عصبانیت گفت:این چه طرز رفتار با یه نوزاده! بعد هم منو تکون داد که آروم شدم. خداروشکر اون افریته هم رفت بیرون. زن خوشگله دستش رو نوازش گونه روی صورتم کشیدم که توی یه حرکت انگشتش رو گرفتم و شروع به بازی کردن باهاش کردم. خیلی سوال توی ذهنم بود که باید جوابش رو پیدا میکردم ولی منطقیترین جواب این بود که من مردم و حالا توی بدن این نوزاد تناسخ پیدا کردم! زن خوشگله بلخند محوی زد و گفت: من دایهی شما هستم بانو، اسمم هلن مک میلانه خواهر مادرت. پس این خانوم خالهی منه، حالا که یه زندگی جدید بدست آوردم باید این دفعه خیلی عمر کنم تا پشیمون نباشم
۵ سال بعد: با ترس به مردی که صورت و لباسهاش پر از خون بود نگاه کردم، مرد شمشیرش رو به سمتم گرفت و توی یه حرکت حمله کرد ولی هلن خودش رو انداخت جلوی من و خودش جای من مرد! شروع کردم به جیغ کشیدم و خودم رو انداختم روی جنازهی هلن؛ با چشمهایی که پر از اشک بود به مرد خیره شدم مرد دوباره شمشیرش رو بلند کرد و.... هینی کردم و از خواب پریدم! نفسهام تند شده بود و قلبم محکم میکوبید، این دیگه چه خوابی بود که دیدم! همین موقع در باز شد و هلن اومد تو، با دیدن هلن گل از گلم شکفت و از روی تخت پایین اومدم؛ هلن منو بغل کرد و گفت: بانو آمادهای برای تولدت؟ با خوشحالی گفتم: اره خیلی. هلن بعد از شونه کردن موهای سفیدم که چتری زده بودم موهام رو دم اسبی بست و یه لباس پف پفی خیلی خوشگل صورتی تنم کرد. دست در دست هلن وارد باغ شدیم؛ همهی خدمتکارا با دیدنم دست زدن و بهم تبریک گفتن، به سمت صندلی رفتم و روش نشستم؛ توی این پنج سال خیلی اتفاقات افتاد، من فهمیدم که تنها پرنسس کشور تیا هستم ولی یه پرنسس فراموش شده، البته خودم که از این موضوع خوشحالم چون شنیدم پادشاه خیلی بداخلاقه و از بچهها متنفره تازه کل خانوادهش رو هم کشته! همین بهتر که یه همچنین روانیای اصلا منو یادش نیاد! ما توی یه قصر قدیمی زندگی میکنیم و خدمتکارای زیادی نداریم اوایل خدمتکارا باهام خیلی بد بود ولی کم کم مخشون رو زدم و الان همه عاشقمن☺ درسته اینجا بچهای نیست که باهاش دوست بشم ولی من عقل یه زن ۲۵ ساله رو دارم که توی دنیای مدرن زندگی کرده و به این چیزا نیاز ندارم
من تا حالا چیزی درمورد مامانم نفهمیدم از هر کی هم میپرسم یه جوری منو میپیچونه حتی هلن! با شنیدن اسم توسط هلن از روی صندلی بلند شدم و به سمتش دویدم. هلن:پرنسس اول میخواید کادوهاتون رو باز کنید یا کیک رو ببرید؟ با هیجان گفتم:اول کیک! تام باغبون شروع کرد به خندیدن و گفت:پرنسس مثل همیشه شیرینه. با خودشیرینی گفتم:ممنون تام. بعد به همراه تام، هلن و بقیهی خدمتکارا به سمت میزی که کیک دو طبقهی خوشگل روش گذاشته شده بود رفتیم. همه دور میز جمع شدند و با کمک هلن روی صندلی ایستادم تا خواستم جمعها رو فوت کنم هلن گفت:اول آرزو کنید. چشمهام رو بستم توی دلم گفتم:یه اتفاق خیلی خوب برام بیوفته. بعد شمعها رو فوت کردم و همه دست زدن
داشتم به سالی یکی از خدمتکارا کمک میکردم تا کیک رو بین همه پخش کنیم که یه دفعه یکی از خدمتکارا با عجله وارد باغ شد و هیمنطور که نفس نفس میزدم گفت:عجله کنید پادشاه اومده اینجا! چشمهام از ترس و تعجب گشاد شدند و کیک از دستم افتاد. چهرهی همه رنگ پریده شد و با نگرانی منو نگاه کردن؛ چرا یه دفعه اینطوری شد؟ اومده منو هم بکشه؟! من تصمیم داشتم قبل از اینکه اون بیاد با هلن از اینجا فرار کنم ولی چرا امروز اومده! هلن سریع اومد و منو بغل کرد و بعد رو به خدمتکارت گفت: زود اینجا رو جمع کنید و برید به استقبال عالیجناب. و به من گفت:چیزی نیست پرنسس نگران نباش. سرم رو تکون دادم که با دیدن کسی که وارد باغ شد همه مون خشک شدیم...
برو بعدی☺☺☺
ادامهی داستان رو توی پارت بعدی بخونید☺
نظر بدید و بگید از داستانم خوشتون اومده یا نه
سلام یه داستان جدید نوشتم به اسم ۳ شوالیه و ۱ پرنسس نوشتم اگه تستچی قبولش کرد در موردش نظر بدین ممنون میشم.... داستان فقط در مورد یه دختر ....
عاشق داستانت شدم عالیه حتما ادامه بده
جالب بود یه سر به تست های من بزن
اسمش امپراطور هفت بعد و جاذبه صفر درجه هست خوشحال میشم نظرت رو در مورد داستانم بخونم
سلام . عالی بود . عالی . اگه فوضولی نباشه دختری یا پسر ؟ چند سالته ؟ یه اوتاکویی یا نه ؟
خودمو معرفی میکنم : اسم اصلیم زهراست . لطفا داستان منم بخون . تار متصل
سلام
دخترم و همچنین اوتاکوام
خوشبختم☺☺
عالی بود و متفاوت حتما ادامه بده
داستانت خیلی قشنگه ...متفاوت هستش ...خیلی خیلی قشنگه ، متفاوت هستش. عالی هست ادامش بده. من انگار مثل انیمه ای هست که دیدمش ولی خیلی متفاوت تر . انیمه مثل همین بود فقط دختری که ۱۷ سالش بوده مرده رفت داخل بدن دختر ۸ ساله داخل یه بازی که شخصیت بد داستان بوده که همیشه یا تبعید یا کشته میشده خیلی قشنگه داستانت بارم میگم خیلی متفاوت تر از انیمه ای هست که من دیدم خیلی قشنگه ادامش بده ❣متفاوت وزیبا ادامش بده
اسم انیمهش چیه بگو برم ببینمش خودم عاشق انیمه های تناسخیام
اسم انیمه Hamefura قشنگه دیدمش اسمش به فارسی اینکه زندگی جدید من به عنوان ادم بده ،همه ی راه ها به نابودی ختم میشه ... قشنگه منم یه اوتاکویی هستم .... دوست دارم داستانت رو زودتر بزاری...اسم خود واقعیم صدف هست
عالی
با اینکه تازه منتاشر شده ولی خب از داستانای میراکلس و خون آشامی خسته شدم خدارو شکر تناسخ دوست دارم بدونم چطوری جلوی باباش در میاد
سلام تست منو هم انجام بده